X
تبلیغات
مزار شهدا
شهيد محمود اورنگي
 
فرمانده گردان ضربت الفتح تيپ 10 1شهيد بروجردي


دومين فرزند يك خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ه ش در تبريز متولد شد . پدر ش در كار ساخت و ساز ساختمان بود و در كنار آن باغ داري ، گاوداري و خريد و فروش دام نيز فعاليت مي كرد .
در كودكي بيشتر اوقاتش را به بازي با بچه هاي هم سنش مي گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغي بود . گاهي اوقات نيز به والدين خود در باغ يا خانه كمك مي كرد . سال 1346 ، تحصيلات خود را در مقاطع ابتدايي در مدرسه دهقان ( شهيد هوشيار فعلي ) آغاز كرد و پس از پايان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمايي شد . به گفته پدرش :
ايشان به تكاليفش خوب مي رسيد و ما هم ايشان را در نحوة انجام تكاليف با تشويق كردن ، ياري مي كرديم .
بعد از اتمام دورة دبستان و راهنمايي ، به تحصيل در دبيرستان و در رشته رياضي و فيزيك مشغول شد ، ولي در همان سال نخست ، تحصيل را ناتمام گذاشت .
با وجود ترك تحصيل ، او فردي فعال بود و در مبل سازي و نقاشي ، همزمان فعاليت داشت . به قرآن بيش از اندازه علاقه داشت و در برابر مشكلات بسيار صبور بود و هميشه سعي مي كرد مشكلات خود را حل كند .
قبل از شروع انقلاب ، با توجه به سن كمي كه داشت در تظاهرات عليـه رژيم شـاه شركت مي كرد . با آغاز سال 57 ، فعاليت هاي سياسي وي رنگي ديگر يافت . در كلاس آموزش قرآن در مسجد شركت مي كرد و در كلاس تيراندازي حضور يافت ، و در اين رشته مهارت خاصي پيدا كرد . رفته رفته شخصيت او دچار تحول شد . به گفته برادرش : « در اين زمان بود كه احساس كرديم ايشان همان محمود سابق نيست . »
با پيروزي انقلاب اسلامي و تأسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، وي به عضويت سپاه درآمد ، در حالي كه تنها هيجده بهار از سن او گذشته بود . در اوايل ورود به سپاه ، آموزش نظامي خود را از مسجد شروع كرد و بعد از آن براي آموزش و طي دورة مربي گري ، به پادگان خاصبان كه پادگاني آموزشي در نزديكي تبريز بود ، رفت . خدمت سربازي وي نيز در سپاه بود . دوستان وي در اين دوره اكثراً از قشر سپاهي بودند . اورنگي در اين دوره اوقات فراغت كمي داشت . بيشتر اوقات فراغت خود را در مساجد مي گذراند ، يا به ديدار خانواده هاي شهدا ، مخصوصاً خانواده افراد مفقودالاثر مي رفت . شبها به مسجد چهارسوق مارالان تبريز مي رفت و به بچه ها آموزش ورزش هاي رزمي مي داد و آنها را با اسلحه آشنا مي كرد .
با شروع جنگ در سال 1359 ، محمود از همان بدو انقلاب ، وارد سپاه شد و آموزش هاي نظامي مختلف را كه طي كرده بود ، براي دفاع از مملكت اسلامي ، عازم جبهه شد .
در مرحلة اول عمليات بيت المقدس ، با سمت فرمانده گروهان شركت داشت .
مرحلة دوم علميات بيت المقدس نيز سمت فرماندهي گروهان را به عهده داشت .
در اين عمليات بود كه اورنگي ، وصيت نامة خود را نوشت كه در فرازي از آن آمده است :
والدين عزيزم ، اگر بنده شهيد شدم روي سنگ مزارم جوان ناكام ننويسيد ، چرا كه من با شهادت به كام خود رسيده ام .
اورنگي معتقد بود كه :
اين جنگ بر ما تحميل شده و براي بيرون راندن دشمن از ميهن بايد در جنگ شركت كنيم . ما مطيع ولايت امر هستيم و هر چه ايشان بگويد ، اطاعت مي كنيم .
هميشه توصيه مي كرد كه از گروهكهاي منحرف اجتناب كنيد . دوستانش به كرات اين جمله را از او شنيده اند : « ما تنها يك جان داريم و آن را در طَبَق اخلاص گذاشته ايم و در راه انقلاب تقديم خواهيم كرد . »
در عمليات مختلف چهار دفعه مجروح شد ، ولي هر بار پس از مرخص شدن از بيمارستان ، بلافاصله به جبهه رفت .
محمود ، فوق العاده در تيراندازي مهارت داشت ، به طوري كه يك بار يكي از دوستاش يك دو ريالي را با دست مي گيرد و محمود آن را با تير مي زند . هنگامي كه از او پرسيده شد كه چرا دو ريالي را نگهداشتي ، گفت : « با توجه به ايماني كه به كار وي داشتم ، نمي ترسيدم . »
مدتي بعد ازلشكر عاشورا ، به جبهه كردستان رفت و به سمت فرماندهي گردان ضربت "الفتح" منصوب شد ، و سرانجام در تاريخ 7 آبان 1363 ، در كمين ضد انقلاب و در بالاي كوه به محاصره افتاد و در اثر اصابت گلوله به پشت سر و قلبش ، به شهادت رسيد . در حالي كه تا آن زمان ، پنجاه ماه در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت .
پيكرمطهر آن شهيد در گلزار شهداي بقائيه ( مارالان ) واقع در تبريز است .

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:55 تــوسط سلمان |
شهيد قاسم نصرالهي
 
 
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بانه
چهاردهم بهمن ماه سال 1333 ه ش در شهرستان خوي متولد شد . دوره ي ابتدائي را دردبستان هدايت (سابق) گذراند و دوره ي متوسطه را دردبيرستان شمس (سابق)به پايان رساند . با تلاش زياد توانست وارد دانشگاه شود و پس از اتمام دوران دانشجوئي و گذراندن خدمت سربازي به استخدام شركت مخابرات آذربايجان غربي در آمد . در سال 1358 ازدواج كرد . ثمره ي اين ازدواج 3 فرزند است ، يك دختر و دو پسر . خانواده ا ش سخت پاي بند به مذهب بودند و او را نيز مقيد به احكام دين در دامن خود پرورش دادند و همين امر بزرگترين سرمايه زندگي او شد . دوران تحصيلات ابتدائي تا متوسطه ي او همزمان بود با سالهاي سخت حكومت ستم شاهي .
او و خانواده ي اش نيز مانند ميليونها ايراني از ظلم وفساد حكومت شاه بي امان نماندند , محروميت هاي طاقت فرساي خانواده اش حاكي از آن بود ، اما اين محروميت ها قاسم را بيشتر و بيشتر با توجه به استعداد هاي ذاتي كه در وي وجود داشت ، مقاوم و متعهد ساخت .وقتي به تهران آمد تا در دانشكده ي مخابرات به ادامه تحصيل بپردازد ، در همان روزهاي اول به مبارزات دانشجوئي پيوست . سالهاي 1355 و 1356 كه اوج سخت گيري و ديكتاتوري شاه بود ، طنين رساي اذانش در دانشكده, همراه با صوتي دلنشين بود همه را به پيوستن صفوف نماز جماعت دعوت مي كرد .
واين زماني بود كه نماز به پا داشتن و گرد هم آمدن در مسجد دانشكده جرم بود و خيلي ها كه امروز از همه پر مدعاتر هستند ، از آمدن به مسجد مي ترسيدند . هنگاميكه او با اخلاص فراموش ناشدني از امام زمان ( عج) ياد مي كرد و القاب امام را به زبان مي آورد به جانها حيات و به دلها آنچنان قوتي مي بخشيد كه ياري رساندن به امام در تبعيد را بي مهابا مي پذيرفتند . دوستانش براي هميشه پيامهاي او را آويزه گوش داشتند و در برنامه هاي تفريحي كوه پيمايي كه آن روزها راه مفيدي براي گريز از فساد اجتماعي بود گردهم جمع مي شدند,او در اين برنامه ها هم نقش فعالي داشت ,سرودهاي انقلابي كه توسط ايشان خوانده مي شد ، هيچگاه از ياد دوستانش نخواهد رفت .
قاسم لحظه اي از ياد خدا غافل نمي شد ، خودسازي جزء برنامه زندگي روزانه اش بود ، در محافل مذهبي با اشتياق تمام شركت مي كرد و در هر جا نمادي از مبارزه بود او هم بود .
در اعتصابات دانشجوئي با خط خوب و زيبايش اطلاعيه هاي بزرگ ديواري را مي نوشت. دافعه وجاذبه ي متعادلي داشت ، همه او را دوست مي داشتند و داشتني بود .
سال 1355 توسط ماموران ساواك دستگير مي شود . پس از آزادي مجدداً به مبارزات خود ادامه مي دهد . پس از اتمام دانشگاه براي خدمت سربازي به پادگان لويزان اعزام مي شود . اين دوران با اوجگيري حركت انقلاب و صدور فرمان امام خميني (ره)مبني بر ترك پادگانها به وسيله ي نيروهاي مسلح همزمان مي شود . در اين ميان او نيز بنا به وظيفه ي شرعي به شهيد حجت الاسلام محلاتي مراجعه مي كند وبا بيان كارهايي كه در پادگان انجام مي دهد,از ايشان كسب تكليف مي كند. شهيد محلاتي اجازه نمي دهند او از پادگان فرار كند و مي گويند كه براي انتقال اطلاعات پادگان آنجا بماند .
اودر كشتن تعدادي از افسران وابسته به حكومت شاه كه در شهادت مردم دست داشتند ,سهيم بود.
پس از پيروزي انقلاب همواره در تمام صحنه هاي آن حضور فعال داشت .
هنوز اولين فرزند ش به دنيا نيامده بود كه عازم جبهه هاي غرب كشور شد.اوبه سر پل ذهاب و ارتفاعات بازي دراز رفت تابه دفاع از مرزهاي كشور درمقابل متجاوزان بپردازد . اوپس از حضور در جبهه هاي غرب يكي از اولين حملات را عليه دشمن صورت داد و همراه با رزمندگان پيروز اسلام اولين موفقيت را براي كشورمان در جنگ نابرابر و تحميلي به دست آورد ، در آن موقع هنوز در جبهه هاي جنوب كه كانون درگيري ها بود عملياتي از جانب ايران صورت نگرفته بود . بعد از آن راهي جبهه هاي كردستان شد ،جبهه اي كه در آن روزها ، سخت ترين شرايط را در پيش رو داشت . نيروهاي ضد انقلاب در شهر ها و جاده ها شرايط ناامني را به وجود آورده بودند . ضد انقلاب سعي داشت تا باجلب توجه مسئولين كشور و اداره كنندگان جنگ به خود ، آنهارا از توجه به خطوط مقدم جبهه و روياروئي با دشمن بعثي غافل كند و تزلزلي در اجتماع ايجاد نمايد .
اينجا بود كه قاسم با درك چنين شرايطي به كردستان رفت و با به دست آوردن تجربيات جديد تا آخرين روزهاي پايان گرفتن جنگ در آ جا ماند . او ارتفاعات سخت و صعب العبور منطقه كردستان را شناسائي كرده بود . از ارتفاعات بلند مشرف بر مريوان و ارتفاعات دزلي تا ارتفاعات مشرف بر بانه , در آنجا مسئوليت سپاه را نيز به عهده گرفته بود . او با تلاش شبانه روزي و تواني خستگي ناپذير و با بيداري و هوشياري تحسين برانگيز خود مانع هرگونه تحركي بود كه از سوي ضد انقلاب طرح ريزي مي شد .
پس از حضور در مريوان در سال 1361 ابتدا فرماندهي سپاه سرو آباد را بر عهده مي گيرد . بعد ازمدتي مسئوليت عقيدتي سياسي سپاه مريوان را عهده دار مي شود و بالاخره قائم مقام فرمانده سپاه مريوان مي گردد .
بعد از آن عازم بانه مي شود و به مدت چهار سال ، تا هنگام شهادت در سمت فرمانده سپاه پاسداران اين شهر مهم مشغول خدمت مي شود . در دوران خدمت در بانه ، چنان با مردم در مي آميزد و در دلشان جاي مي گيرد كه همه به او عشق مي ورزند . تمام مردم او را حامي و ياور بي ادعا و دلسوز خود مي دانند .
بالاخره در تاريخ 12/4/64 در اطراف شهر بانه ,در منطقه سوره كوه با همكاري پس مانده هاي ضد انقلاب ودشمنان خارجي وجود پر خيروبركت قاسم نصرالهي از اسلام,ايران بزرگ ومردم بانه گرفته مي شود ,او در اين روزبه ملكوت اعلي پرواز مي كند.پيكر مطهرش سالها در خاك دشمن مي ماندتابعد از پذيرش قطعنامه و به هنگام تبادل پيكرهاي مطهر شهدا با جنازه هاي دشمن , پيكر پاكش از منطقه شيلي در نزديكي شهر پنجوين عراق كه توسط نيروهاي بعثي به خاك سپرده شده بود ، خارج و در تاريخ سوم شهريور ماه 1367 ,روزپنجشنبه طي مراسم بي نظير و شايسته اي با حضور مردم مخلص و متدين بانه تشيع و پس از يكروز طي مراسمي مشابه در بهشت زهراي تهران در جوار ساير شهداي گرانقدر اسلام آرام گرفت .
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:54 تــوسط سلمان |
شهيد سيد جعفر خراساني
 
 
معاون عمليات گروه جنگ هاي نامنظم  (شهيد چمران)

 

چه قدر شور انگيز و شگفت آور است پدري قلم به دست گرفته از ايثار و شهامت و حماسه خونين فرزندش به رشته تحرير برآورده و تراوشات ذهني خويش را مانند شبنم سحري بر روي لاله داغدار فرو مي ريزد تا شميم دلپذيرش گلچيني را سرمست و گلچيني را مسرور سازد .
سيد جعفر خراساني سال 1336 ه ش در در خانواده سيادت متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خويش، شهر« اردبيل » به پايان رساند. در زمان شاه خائن ووطن فروش از نظام مقدس سربازي معاف شد و معافيت موجب گرديد بتواند گذرنامه اش را اخذ و با اراده خلل ناپذير به سوي «سوريه »و «لبنان» و «فلسطين» حركت و در جبهه رزم آوران سلحشور عليه اشغالگران قدس پيوست و در مقابل صهيونيست ها قرار گرفت و در گروه «امل» به افتخار مقام چريك اسلام در آمد. به سرپرستي دكتر شهيد« چمرا» مبارزه خود را شروع و از حريم اسلام دفاع در عرض يك سال تلاش شبانه روزي به فرماندهي بخشي از اردوهاي چريكي منسوب دوش به دوش ياران بيت المقدس از اين گونه جانبازي و ايثار دريغ ننمود و هيچ مرزي براي اسلام نشناخت و مرگ با شرافت را بر زندگي ننگ ترجيح مي داد. در اين زمان حساس و حماسه آفرين ، حمله عراق به سوي ايران آغاز گرديد و تجاوز وحشيانه لشكريان صدام شرور در لبنان به گوش مبارزان ايران رسيد. بلافاصله جعفر با چند نفر از ياران به ايران مراجعت و در سو سنگرد به گروه نا منظم شهيد دكتر چمران پيوست . باز هم اين غيور شكست ناپذير چنان شهامت و شجاعت از خود نشان داد كه دكتر چمران در سخنراني پرشور خويش اظهار نمود من آرزو دارم همه شما مانند جعفر، اين جوان آذربايجاني باشيد. در اين پيكار حق عليه باطل يگانه سيد من است. از پيشاني مردانه اش مي بوسم و اسلحه كمري خويش را هديه و به وي تقديم مي دارم .
صدها چريك مبارز اسلامي تبريك گفته و تشخيص فرمانده محبوب خويش را ستودند. آري تاريخ و مرور زمان بيان گر چهره هاي باطني انسان هاست. جعفر در زير رگبار مسلسل ورد زبانش بود . فرياد ما بلند است نهضت ادامه دارد حتي اگر شب و روز بر ما گلوله بارد . ما راست قامتا نيم، جهانيان بدانند با چنگ و دندان استوار و محكم مقابل ظلم ايستاده ايم و هرگز خم نخواهيم شد. اينك چكامه از دفتر خاطرات شهيد سيد جعفر خراساني من يك چريك مبارز اسلام و پاسدار حرمت خون شهيدانم، هدفم جهاد در راه الله، ايده آلم پيروزي مستضعفان بر مستكبران .
تا ظلم و فساد و منكرات است اسلحه بر زمين نخواهم گذاشت .
هر لحظه سنگرم حجله . تفنگم عروس و آهنگم تكبير من است . الحق در اين راه بميرم شهيد و اگر بمانم پيروزم .پدر و مادر و دوستان، زمانيكه بحق لبيك گفته ام آگاهانه در اين نهضت عظيم و پر محتوي شركت و در ميدان نبرد قدم گذاشته ام مي دانم در هر قطره خونم هزاران انتظار هزاران لاله نهفته است مي چرخم، پروانه وار بدون شمع مكتب و مي گيرم الهام از كانون آن نورانيت عالم كه پرتو ايست از توحيد؛ يادگار است از نبوت كه مرا به خود جذب كرده. هر لحظه غرورم، وجودم و توانم را تجزيه و بر كمال انسانيت سوق و شيفته رهنمود خويش ساخته تا جان در بدن دارم در بيعت استوار و در خط صراط المستقيم كه انسان هايش پيروزي و صدور انقلاب به سطح جهاني و منجر به نابودي ابرقدرتها خواهم رفت و تا احتزاز پرچم اسلام در بالاي كاخهاي ويرانگران و استبداد طلبان و تا آزادي فريادهاي دلخراش محرومين و مظلومين كه در زير رگبار صهنويستي و در زير چكمه هاي ارتش سرخ و پليد كه در حقوقشان خطه شده مي جنگم و مرگ را در بستر حرير موقع خطر همچو شمشير زنگ زده در غلاف مي دارم و مي پذيرم مكتبي كه شهامت دارد اسارت ندارد.
درود بر تو اي معلم ، اي امام ، اي رهبر ، اي مرجع تقليد مسلمين .
پيغامم را با خون امضاء ، فرمانت را به جان خريدارم جعفر خراساني
آري !
در جبهه پاك ترين محبوب ترين شريف ترين انسان ها بايد قرباني شدن را بپذيرند تا معصوميت چهره شان و عصمت خون هايشان و مرگ خونيشان چون برقي در تاريكي بدرخشد و چهره پرفريب ستمگر را رسوا بنمايد و او چه خوب اين وظيفه را به انجام رساند .شهيد خراساني پس از سالها مجاهدت درسال1361درسليمانيه عراق به شهادت رسيد.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:53 تــوسط سلمان |
شهيد علي بسطامي
 
 
فرمانده واحد اطلاعات وعمليات تيپ يكم اميرالمومنين(ع)لشكر4بعثت
 
 (سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
نامش علي بود وزادگاهش منطقه ملكشاهي در استان ايلام، تولدش سال1342 ه ش.تا پايان مقطع دبيرستان درس خوانده بود .او با شكار و تير اندازي و كوهنوردي كه اجداد ،پدر و برادرانش در آن مهارت خاصي داشتند آشنا بود .آميختگي اين روحيه با آن جوهره پاك و اصيل از او سرداري سر افراز ،درد آشنا و عاشق قرآن ساخته بود كه با ايمان راسخ به انقلاب اسلامي و كوشش در راه پيروزي آن و ايثار و فداكاري در نبرد حق عليه باطل در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل در جبهه هاي غرب و جنوب كشور . داشتن مسئوليتهاي حساس فرماندهي حفاظت اطلاعات ، فرماندهي گردان ،فرماندهي اطلاعات و عمليات در لشگر11اميرالمومنين وحضوردر عمليات مهمي چون عاشورا ،الفجر 9 ،كربلاي 4 ،كربلاي 10 ،والفجر 10 ودهها نبرد چريكي شاهدي برمردانگي ودليري اوست. مي جنگيد و از مقتدايش علي (ع) آموخته بود اخلاص را .تا اينكه در صبحي صادق و در پگاهي سرخ در ميدان مين جبهه مهران ،خورشيد عمرش به خون نشست و در روز 7/ 3/ 1367 بر بال خونين شهادت به سوي محبوبش شتافت و نام ماندگارش بر سينه تاريخ تا ابد خواهد درخشيد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:53 تــوسط سلمان |
شهيد هدايت احمدنيا
 
 
 
فرمانده گردان امام حسين (ع)ناوتيپ13اميرالمومنين(ع)
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
 
سال 1338 ه ش در خانواده اي مذهبي در شهر بوشهر به دنيا آمد .وي كه زندگي پر بارش همراه با پاكي ،ايمان و اخلاص بود ،هدفش در زندگي جز خدا و پيروي از قرآن ،چيز ديگري نبود .او همگام با مردم كشور عزيزمان ايران ،به مبارزه با طاغوت پرداخت و در همه ي صحنه هاي انقلاب اسلامي شركت فعال داشت .او به مبارزه اش ادامه داد تا اينكه انقلاب باشكوه اسلامي به رهبري امام خميني (ره) به پيروزي رسيد .اين رزمنده پر توان اسلام ، لباس پاسداري را در سال 1358 به تن كرد .

شهيد احمد نيا در مسئوليت مختلف فرماندهي ،در نبرد با رژيم تجاوز گر عراق از خاك پاك ايران دفاع كرد .وي در عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسيد .و پس از 12 سال پيكر پاكش در همان منطقه پيدا شد .سپس بر دوش مردم شهيد پرور بوشهر تشييع و در گلزار شهداي بهشت صادق به خاك سپردند .
خواهرش معصومه احمدنيا از او چنين مي گويد:
پدر و مادرم ،با هم اقوام هستند و در «چاه تلخ» ( يكي از روستاهاي بوشهر )زندگي شيريني را شروع كردند .شغل پدرم ،كشاورزي بود و در باغي ،نزديك چاه تلخ كار مي كرد . پدر و مادرم ،در آنجا در خانه ي كوچكي ،زندگيشان را آغاز كردند .ما همه همانجا متولد شديم .ما چهار فرزند بوديم .چند سال بعد ،به علت اينكه كار پدرم رونقي نداشت ،به شهر بوشهر آمديم و در آنجا زندگي كرديم .آن موقع هدايت چهار يا پنج ساله بود .من دو سال از هدايت بزرگتر هستم .وقتي به بوشهر آمديم ،پدرم كارگري مي كرد .پدرم هميشه مواظب بود كه روزي حلال ،خانه بياورد .
هدايت به مدرسه 22 بهمن مي رفت و از نظر درسي دانش آموز ممتاز و زرنگي بود و با نمره خيلي خوب ،قبول مي شد .او خيلي با استعداد و كنجكاو بود .هميشه ،هنگام درس خواندن ،راديو را هم ،كنار خودش قرار مي داد .
از همان كودكي ،خيلي شجاع و نترس بود .نماز را از نه سالگي خواند .گويي تمام خوبي ها ،در وجود او جمع شده بود .خيلي پايبند دين و مذهب بود و هميشه رعايت واجبات را مد نظر داشت .تابستان كه مدرسه تعطيل مي شد ،هدايت براي اينكه پول تو جيبي خودش را تامين كند ،در بازار كار مي كرد و اگر آشنايي در بازار مي ديد ،با شرم زايد الوصفي ،خودش را مخفي مي كرد !بعضي وقت ها مادرشوهرم ،به شوخي به او مي گفت :هدايت !تو كه در بازار كار مي كني ،يك آدامس هم ،براي من بياور !هدايت هم با سادگي خاصي مي گفت :اگر آدامس بخرم ،پول هايم كم مي شود و مادرم دعوايم مي كند .آن زمان ،او خيلي بچه بود ،ولي با وجود اين ،اهل اسراف نبود و پول هايش را بي خودي خرج نمي كرد .
هدايت از مادرم خيلي حساب مي برد و حرف شنوي داشت .او روح لطيفي داشت و بسيار به خانواده اهميت مي داد و هميشه در خانه ؛كمك حال مادرم بود .زماني كه مادرم در خانه نبود هدايت وسايل غذا پختن را آماده مي كرد ،يا خانه را جارو مي كرد .خيلي خوش اخلاق بود و هيچ وقت ،پدر و مادرم را ناراحت و دلگير نمي كرد .حتي همسايه ها و اقوام هم از او راضي بودند .بسيار شوخ طبع و مهربان بود .هيچ وقت ،نديدم هدايت به كسي اذيت و آزاري برساند .هدايت اهل احترام به بزرگتر ها بود .از جبهه كه مي آمد ،اول به مادرم سر مي زد و بعد به خانه خودش مي رفت .وقتي مي خواست به جبهه برود ،با من خداحافظي مي كرد و هر وقت هم ،از جبهه بر مي گشت ،به سراغ من مي آمد .
اوايل انقلاب بود ،كه ديپلم گرفت و چون در جريان انقلاب ،پرونده اش گم شده بود ،مجبور شد يك سال اضافه تر درس بخواند تا اينكه مدرك ديپلمش را بگيرد .
هدايت بسيار شجاع و نترس بود ،به همين خاطر در دوران انقلاب ومبارزه بارژيم ستمشاهي در راهپيمايي شركت فعال داشت .يك روز مادرم هدايت را فرستاده بود كه نان بخرد و او دير كرده بود ،غروب شده بود و او بر نگشته بود .مادرم گريه كنان نزد من آمد با نگراني گفتم :مادر چه اتفاقي افتاده ؟گفت هدايت رفته نان بخرد و هنوز بر نگشته .
سه روز او را پيدا نكرديم .هر جا مي گشتيم او را پيدا نمي كرديم ،تا اينكه بعد از سه روز آمد و گفت :من با بچه ها در راهپيمايي شركت كردم و مامورهاي شاه ما را گرفتند و سه روز باز داشت بوديم . در اثر شكنجه پايش شكسته بود ،اما به مادرم نگفت !چند روزي خانه ما آمد و من از او نگهداري كردم تا بهبود يافت .
بعد ها برايم تعريف كرد كه :مامورها دنبالمان كردند و ما هم در خانه ها پنهان مي شديم و هر وقت هم كه ما را مي گرفتند به طرز وحشتناكي كتكمان مي زدند .او مي گفت :شكنجه گران شاه ما را روي زمين ،مي خواباندند و آب يخ روي ما مي ريختند و با پا ما را لگد كوب مي كردند .
بعد از جريان انقلاب بود كه وارد سپاه شد .قبل از اينكه به جبهه برود براي ثبت نام دروس طلبگي ،به تهران رفته بود و ما از آن اطلاع نداشتيم و با شروع جنگ ،ديگر به كلاسهاي طلبگي نرفت و به جبهه اعزام شد .بعد ها كه شهيد شد ،مدارك ثبت نام كلاس طلبگي او را براي ما آوردند و ما آن موقع ،فهميديم كه او قصد طلبه شدن داشت .
هر وقت مي خواست به جبهه برود ،مادرم مي گفت :من طاقت ندارم ،به جبهه نرو !اما او مي گفت :مگر من با بچه هاي ديگر چه فرقي دارم ؟!من هم بايد به جبهه بروم !من و مادرم چون طاقت دوري او را نداشتيم و هر وقت به جبهه مي رفت پشت سرش گريه مي كرديم .
هميشه براي رفتن به جبهه ،ما را در جريان مي گذاشت و بي خبر نمي رفت .ولي تازماني كه در جبهه بود ،براي ما نامه نمي نوشت .تا اينكه خودش به مرخصي مي آمد .خيلي عاشق جبهه بود و دفاع از مملكت و انقلاب را بر هر چيزي ترجيح مي داد .
خيلي حرف شنو بود .فقط در مورد جبهه بود كه ،هر چه به او اصرار مي كرديم كه نرود ،نمي پزيرفت .خلاصه !خيلي به جبهه علاقه داشت .من هر وقت ،صداي مارش عمليات را از راديو مي شنيدم ،دلم خيلي مي گرفت و نگران مي شدم و مادرم گريه مي كرد ! براي او و ديگر رزمندگان دعا مي كرد .
هدايت روحيه خيلي با لايي داشت و هر وقت از جبهه بر مي گشت خيلي خوشحال بود .
من و هدايت رابطه بسيار نزديكي با هم داشتيم و خيلي با هم انس داشتيم .يك روز كه تازه خانه خريده بود به من گفت :چرا به خانه ما نمي آيي ؟!من گفتم بچه ها كوچك هستند با هم دعوا مي كنند !
با همان نگاه مهربانش به من خيره شد و گفت :مگر دعواي بي غل و غش بچه هايمان ،بايد بين ما فاصله بيندازد ؟غصه شيطنت بچه ها را نخور !اگر خطايي كردند خودم تنبيهشان مي كنم .
بعد از عمليات كربلاي 5 ،تا مدتها از هدايت بي خبر بوديم ،اما تمام لحظاتم از عطر خاطراتش ،آكنده بود و بين خودم و او ،اصلا فاصله و هائلي احساس نمي كردم .هدايت همه جا حضور داشت و در و ديوار خانه پر بود از حضور روحاني او ،بعد ها فهميديم مفقود الاثر شده !و بعد از چند سال كه تنها پلاكي ،از آوردند ،چيزي از ته دلم شكست !هنوز هم ،شهادت او را باور نمي كردم .هنوز ،منتظر آمدنش هستم .از او تنها يك پلاك و يك شيشه عطر به جا ماند !
هدايت از سا ل 1365 تا سال 1378 مفقود الاثر بود .بعد از مفقو د شدن هدايت ،مادرم خيلي دلتنگي و بي تابي مي كرد .يك ماه اخر عمرش هم كه روي بستر افتاد و نمي توانست حتي غذا بخورد !فقط چشمهايش باز بود و مدام به بيرون خيره مي شد و مي گفت :منتظر هدايت هستم كه بيايد و او را ببينم و بعد بميرم !ولي هدايت بر نگشت و اين آرزوي هميشه در دل او ماند .

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:52 تــوسط سلمان |
شهيد سيد رضا حسيني
 
 
 
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سقز»

«سيد رضا حسيني» در 17 خرداد ماه سال 1339 ه ش در« تهران» ديده به جهان گشود .در شش سالگي وارد دبستان شد و بعد از دوران راهنمايي ،در رشته اتومكانيك هنرستان شماره 3 به ادامه تحصيل پرداخت .سن 18 سالگي او مصادف بود با اوج انقلاب اسلامي ملت ايران به رهبري حضرت امام خميني . وي كه در آن زمان در حال تحصيل بود ،بر فعاليت هاي سياسي خويش افزود و در امر تهيه و تكثير و توزيع اعلاميه و نوارهاي سخنراني حضرت امام و شعار نويسي و شركت در تظاهرات مردمي ، نقش فعالي را ايفا نمود .
پس از پيروزي انقلاب ،در مسجد محل خود ،آغاز به فعاليت نمود و دست به تشكيل كلاس هاي اسلحه شناسي و عقيدتي زد .همچنين پس از فرمان امام مبني بر تشكيل ارتش بيست ميليوني ،بسيج« مسجد خاتم الانبيا (ص) »را سازماندهي نموده و مسئوليت آن را بر عهده گرفت .

در مهر ماه سال 1361 تاهل اختيار نمود .صيغه عقد او و همسرش را حضرت امام خميني جاري ساخت و مراسم ازدواجش در مسجد جامع بر گزار شد .زندگي مشترك او و همسرش شش ماه به طول انجاميد و ثمره اين وصلت فرزندي پسر به نام« محمد رضا» مي باشد كه پس از شهادت پدر پا به عرصه وجود نهاد .
همسر شهيد مي گويد :
همين كه متوجه شغل و اينكه محيط كارش در كردستان است شدم ،چون خودم قبلا با كردستان حدودا آشنايي داشتم ،احتمال شهادت او را مي دادم و زماني هم كه با ايشان صحبت كردم ،به من گفتند كه به احتمال نود درصد مدت زندگي من كوتاه است و بدين ترتيب من مطمئن به شهادت دير و يا زود سيد شدم و با كمال آگاهي از شهادت ايشان با او ازدواج كردم و اين براي من يكي از امتيازات ايشان بود و خبر شهادتشان برايم غير قابل انتظار نبود .آشنايي با روحيات و اخلاقيات چنين فردي با اين همه كمالات نياز به روح پاك دارد تا در صفحه پاك خود اين كمالات را ثبت كند ،كه متاسفانه من عاري از اين روح پاك بودم ودر ظاهر درك كدم ،اين بود كه او ذاتا صاحب اخلاقيات عاليه بود .البته از جهت علمي نيز مقام بالايي داشت كه خود بارها شاهد تفسير بعضي از زيارت نامه ها و دعا هاي او و مطالعاتش بودم ،اما كسي متاسفانه به مقام علمي او پي نبرد بلكه بيشتر ضمير پاك و اخلاق حسنه او بود كه جاذب دوستان و علاقمندانش بود ،در مدت شش ماهه زندگي مشتركمان كوچكترين عمل خلافي از او نديدم .در حال زيارت و دعا حال عجيبي داشت .در سفري كه به مشهد داشتيم با او هر شب ساعت 2 به حرم مطهر مي رفتيم و سيد تا اذان صبح نماز شب مي خواند و از اذان صبح تا ساعت 9 نيز دعا و زيارت نامه مي خواند و در سراسر دعا آنچنان اشك مي ريخت كه براي من عجيب بود ،چون تا آن زمان انساني چنين خاضع و عابد نديده بودم .

از ادامه تحصيلات دانشگاهي خود غافل نبود و ضمنا در يكي از مدارس« تهران» نيز به تدريس تعليمات ديني و فرهنگ اسلامي مشغول بود . در همين ايان بود كه انقلاب فرهنگي به وقوع پيوست و دانشگاه هاي كشور تعطيل گرديد .«سيد رضا »كه از مدتها پيش در پي فرصت مناسب براي عزيمت به سوي منطقه محروم و بحران زده «كردستان» بود لحظه اي درنگ نكرد و بار هجرت به سوي غرب كشور بست .
ابتداي وارد شهرستان« ديواندره» شد و معاونت آموزشي و پرورشي و مسئوليت امور تربيتي اين سازمان را به عهده گرفت .همزمان مديريت مدرسه شبانه روزي اين شهر را كه خود از پايه گذاران آن بود و عضويت در هيئت پاكسازي آموزش و پرورش «ديواندره» نيز ،بر عهده او گذاشته شد .حدود يك سال از استقرار« سيد رضا »در كردستان مي گذشت كه يك شب محل سكونت ايشان و رييس آموزش و پرورش ديواندره (شهيد نجف يوسفي ) مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفت .برادر يوسفي در همان لحظات اول مجروح شد .اما شهيد حسيني به تنهايي چندين ساعت در مقابل ضد انقلاب مقاومت مي كند و پس از به هلاكت رساندن و زخمي كردن چند تن از آنان با سلاح كمري درگيري پايان گرفت ،اما متاسفانه روح بلند شهيد« يوسفي» به دليل خونريري بسيار از كالبدش پر كشيد .در آخرين لحظات شهيد «يوسفي» توصيه هايي به «سيد رضا» مي نمود كه از آن جمله ،پيوستن به سپاه پاسداراران بود .شهيد «حسيني» در اجراي وصاياي همسنگر خود تعلل نكرد و بلافاصله عازم «تهران» شده و در سپاه ناحيه مزكز مشغول به كار شد .
پس از مدتي بر اثر احساس نيازي كه به وجود شهيد« حسيني» در منطقه« كردستان» مي شد مجددا بار سفر بست و اين بار به شهر شهيدان گمنام يعني «سقز»گام نهاد و بلافاصله به سمت قائم مقام فرماندهي سپاه اين شهر منصوب گرديد .چندي بعد طي عمليات محور بانه – سر دشت ،فرمانده سپاه «سقز» ،يعني شهيد« طياره »شربت شهادت نوشيد و پس از ايشان« سيد رضا» اين مسئوليت را عهده دار گرديد .
يكي از همرزمانش در باره او سخن مي گويد :«در برنامه هايي كه مي ريخت و عمل مي كرد واقعا شگفتي و تعجب همه را بر مي انگيخت .ايشان شخصي بود كه كمتر آموزش نظامي ديده بود و با اين حال توانست يك چنين نيروي عملياتي زبده اي شود و در تمامي ابعاد عمل كند .در مدت فرماندهي او كه نزديك به دو سال بود در قسمت هاي بسيج ،عمليات و اطلاعات ،سپاه سقز يگان موفقي بود و به خاطر توان ايشان و نقشي كه در مردم داري و بسيج مردم داشت ،در ابتداي تشكيل قرار گاه حمزه ،از وجودش در واحد بسيج عشايري استفاده كرديم كه منشا ء خدمات ارزنده اي شد و بسيج عشايري از پشتكار ايشان به راه افتاد و حركت و روح جديدي در واحد بسيج دميده شد كه اگر ادامه مي يافت ،شايد قسمت اعظم مسائل ما در بسيج نيروهاي بومي و عشاير حل شده بود ،اما مقدر چنين بود كه اين عزيز در شهر سقز به شهادت برسد .»
يكي ديگر از همرزمان شهيدحسيني از وي اين گونه ياد مي كند :«با خصوصيات و اخلاق اسلامي كه داشت ،مردم را جذب خود مي كرد و طي برنامه هايي ،قشر جوان شهر را به سپاه نزديك و زمينه همكاري با آنان را فراهم مي نمود .خدمات او در اين مسئوليت زياد است .يكي از آنها طرح تسليح روستا بود كه از طرح هاي بسيار موفق در سطح منطقه بود و طبق ضوابطي اهالي روستا ها را مسلح مي نمود و نتيجه اين بود كه خود مردم با ضد انقلاب در گير شوند و از انقلاب دفاع كنند .بد نيست اين خاطره را برايتان نقل كنم :
شبي وارد اتاق كارش شدم و ديدم تعدادي كيسه برنج گوشه اتاق كنار هم قرار گرفته ،پرسيدم كه اين ها براي چيست ؟
جواب داد :كار نداشته باش .ولي بعد كه زياد اصرار كردم گفت :اگر قول بدهي با كسي مطرح نكني مي گويم :و گفت :امشب تعدادي از دانش آموزان فقير مدرسه مي آيند و اين برنج ها را به منزلشان مي برند .دليل اين كه گفتم شب بيايند اين است كه اين فقرا خجالت نكشند و مردم ديگر هم از اين موضوع مطلع نشوند .اين خاطره مربوط به زماني است كه ايشان مدير مدرسه شبانه روزي در ديواندره بود .به ياد مي آورم كه بعد از شهادت او وقتي من مسئله را در كلاس مطرح كردم .دانش آموزان دختر چادر هايشان را به سر كشيده و اشك مي ريختند .با اين كه دو سال بود ايشان به سقز رفته بود و او را نديده بودند ،به جرات مي گويم كه اين گونه گريه كردن را من در كردستان براي كسي جز حسيني نديدم .
دانش آموزان دختر ايشان ،همگي محجبه بودند ،به طوري كه براي معلماني كه بعد از« حسيني» آمده بودند بي سابقه و عجيب به نظر مي آمد و ما توانستيم از شاگردان او به خوبي بعد از فارغ التحصيل شدن ،به عنوان معلم استفاده كنيم .
شهيد« نجف يوسفي» حق داشت كه به او لقب ( محجوب القلوب ) بدهد .

بعد از ظهر 21 فروردين ماه سال 1362 ،«سيد رضا» از قرار گاه حمزه به سقز آمد و به اتاق مخابرات ،كه اكثرا اوقات خود را در آن بسر مي برد رفت و جهت تجديد قوا و استراحت چند دقيقه اي خوابيد .در همين حين خبر درگيري ضد انقلاب با نيروهاي سپاه مخابره شد و او بدون تامل بر خاسته و خود را مجهز نموده و به سمت محل درگيري حركت كرد .ضد انقلاب به قصد پيشروي به منطقه بانك ملي «سقز» ،كه سپاه را به پايگاه عملياتي «حر» متصل مي ساخت ،حمله كرده بودند ،سيد رضا خود را به منطقه رساند و در پشت بام منزل يكي از پيشمرگان شهيد موضع گرفت و مدت طولاني اي در برابر مهاجمين مقاومت نمود و تني چند از آنان را به هلاكت رساند ،در همين هنگام گلوله اي جسم پر تكاپوي سيد را شكافت و خون سرخ بر زمين يخ زده «كردستان» جاري گشت .بدين ترتيب« سيد رضا حسيني» در شهري بر خاك افتاد كه عقيده داشت ،بايد با وضو وارد آن شد ،كه آغشته به خون دوستان خداست . او در حالي پا در ركاب براق عشق نهاد و معراج ابدي را آغاز كرد كه شعار «خدايا ،خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار » بر لب داشت .

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:52 تــوسط سلمان |
شهيد الله يار جابري
 
 
 
فرمانده گردان امام علي (ع) تيپ ويژه ي شهدا
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
 
در دوم فروردين ماه سال 1339ه ش  در روستاي  سيد ماد  شهرستان  بيرجند  چشم به جهان گشود. دوران كدوكي را در زادگاهش سپري كرد و در 7 سالگي، همراه خانواده اش به روستاي  ابراهيمي  مهاجرت كرد. او در آنجا به مكتبخانه رفت و نزد آقاي  عيد محمد جابري در طول 6 ماه قرآن را فرا گرفت.
در جواني و همزمان با مبارزات قبل از انقلاب، در مشهد به حرفه خياطي مشغول بود. زودتر از ديگران به محل برگزاري راهپيمايي ها و مراسم مي رفت و ديرتر از آنها باز مي گشت. در سال 1357 ازدواج كرد. و در شهرستان بيرجند زندگي مشتركشان را شروع كردند. پس از پيروزي انقلاب با تاسيس سپاه پاسداران در اوايل 1358 عضو سپاه شد و براي حفاظت نقاط مرزي تربت جام و صالح آباد اعزام شد. در سال 1359 داوطلبانه به جبهه رفت و جزء اولين نيروهايي بود كه از استان خراسان به اهواز شتافتند.
در پشت جبهه مدتي فرمانده پادگان منتظران شهادت كه مراكز آموزش نيروها بود، شد و در امور جمع آوري و سازماندهي نيرو فعاليت داشت. مدتي نيز فرمانده بسيج شهرستان "بيرجند" را بر عهده داشت. در جبهه گاهي در لشگر 5 نصر خدمت مي كرد و گاهي در شبهاي عمليات همراه نيروهايي كه آموزش داده بود، شركت داشت.
اولين بار پس از پنجاه روز نبرد، از ناحيه دست راست مجروح شد و براي معالجه به مشهد و بيرجند منتقل شد. سپس به خاطر علاقه به فنون نظامي و فرماندهي به تهران رفت و در يكي از پادگانهاي آنجا دوره تخصصي را گذراند و سپس عازم شهرستان بيرجند شد. دومين بار در جبهه كه به عنوان فرمانده گروهان در عمليات والفجر 2 در ارتفاعات كله قندي شركت كرد، از ناحيه كمر و دست چپ مجروح و به بيمارستان منتقل شد.
تقوا و اخلاص و مدير بودن او باعث شد تا سردار فاتح كردستان شهيد كاوه، زماني كه به منظور جذب و شناسايي نيروهاي فداكار استان و براي تكميل كادر رزمي لشگر به بيرجند مسافرت كرده بود، درخواست كند كه او را از فرماندهي پايگاه به جبهه اعزام كنند. بنابراين عازم كردستان شد و از طرف شهيد كاوه به فرماندهي گردان امام علي (ع) منصوب شد. در سال 1363 صاحب فرزند پسري شد؛ همسرش مي گويد: از جمله صحبت هايش اين بود كه اگر فرزندي داشتيم و پسر بود، نامش را مسلم بگذاريم، زيرا در خواب ديده بود سيدي اين توصيه را به ايشان كرده. سرانجام اين سردار ملي پس از 6 سال حضور در جبهه، در شهريور 1365 و در منطقه عملياتي كربلاي 2 – حاج عمران – در شب اول عمليات و هنگام پيشروي، مورد اصابت تيربار كاليبر 50 قرار گرفت و در ارتفاعات 2519، به مقام رفيع شهادت نايل آمد. پيكر پاك فرمانده شهيد الهيار جابري پس از 9 ماه در 31 ارديبهشت 1366 در زادگاهش به خاك سپرده شد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:51 تــوسط سلمان |
شهيد حسن ازادي
 
 
 
قائم مقام فرماندهي تيپ21 امام رضا (ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
روضه ،روز هاي بي افطاري ،نمازهاي نيمه شب و بي خوابي هاي پي در پي رنگ رخش را گرفته بود .كسي حالش را نمي فهميد .نه ماه هر روز جان كنده بود .شب ها به حرم مي رفت ؛همراه مردش .صحن را دور مي زد و دعا مي خواند و شمع روشن مي كرد و اشك مي ريخت .تا ازنفس مي افتاد .ميان بيداري و بي هوشي راه خانه را پيش مي گرفت .پسر بزرگش كه در را باز مي كرد ،با برق سردي كه توي چشم هايش بود ،نگاهش مي كرد .ترس و ترديد در وجود بچه ها چنگ انداخته بود ؛ترس از دست دادن مادر .هيچ به اين حال نديده بودنش .مرد پتويي روي شانه هاي استخواني زن مي انداخت .لرزان تا خود صبح مي نشست .
اين چه حالي است كه پيدا كردي زن؟
زن مات نگاهش مي كرد .مرد مچ دست را مي گرفت ،تب داشت .انگار آتشش زده بودند .قرص و پاشويه هم افاقه نمي كرد .
اين تب چه دشمني با تو پيدا كرده ؟!تب چه كار ...من دارد .
مرد آن قدر پاشويه مي كرد تا داغي تب كم جان مي شد .برو بخواب من حالم خوب است ...مگر اولين بچه ام است .
بچه ها با اين حال تو زهره ترك شده اند ....خواب كجا بود .
برو پيش بچه ها دلداري شان بده ...بگو چيزي نيست .
مرد بي حرف نگاهش را مي دوخت به صورت زن .ترسش بي خود نبود .زن تند تند مژه مي زد .دلش مي خواست گريه كند .ناله هايش را خفه مي كرد توي گلويش . مرد مي ايستاد به دعا ؛تا خود صبح .
ماما چيزي نگفت ؟
نه .گفت سالم هستم .هم خودم و هم بچه .
اين چه سلامتي است ...اين همه درد پس براي چيست ؟
مي گفت درد روحي است ،يك جور ناراحتي .بعضي وقت ها سراغ آدم مي آيد ...راستش خودم از اين ناراحتي روحي خوش حال هستم ...حس خاصي دارم .حسي كه هيچ وقت نداشتم .همراه درد احساس پرواز دارم ...به آسمان ...بعد از درد سبك مي شوم .مثل بچه اي كه تازه از مادر متولد شده است ...همه چيز دنيا به چشمم طور ديگري است .به نور مي ماند .
كاش مي بردمت پيش طبيب .
مگر نبردي ...آن همه قرص رو تاقچه است .هيچ كدام درد را ساكت نمي كنند .
پس چه كار بايد كرد ؟
توكل بر خدا ...بنده ي توست كه مي خواهد به امانت بسپرد دست من و تو .در انتظار مي نشينيم ...صبور باش ...تو كه اين طوري نبودي .
راستش ...فكر مي كنم اين بچه با بچه هاي هاي ديگر مان فرق داشته باشد ...چه فرقي ؟حس من هم نسبت به اين بچه به دنيا نيامده ،جور ديگري است .هر چه تو بگويي همان كار را مي كنم .صبور مي نشينم تا وقتش .

چشم هايش تازه گرم شده بود كه زن تكانش داد .هول از جا پريد .بي هدف پريد طرف لباس هايش .يكهو ما ما يادش رفته بود .زن خواسته بود دهان باز كند كه گفته بود :يادم آمد .تو خيابان اصلي .اولين كوچه .در چوبي سمت چپ .
دويده بود .دوچرخه اي را كه براي بار كردن سبزي خريده بود ،برداشته و ركاب زده بود .طرف خانه ماما .


نيمه شب بود كه از خانه زده بود بيرون .ما ما گفته بود برود هواخوري .خودش هم روي ماندن نداشت .بي آن كه كسي متوجه اش شود ،خانه را ترك كرده بود .ايستاده بود وسط كوچه و به آسمان خيره شده بود .آن شب ،مهتاب چراغ آسمان شهر شده بود .بر گشته بود طرف حرم امام علي بن موسي الرضا (ع) .دعا خوانده و تعظيم كرده بود .بعد خيابان خرداد را تا خود حرم پياده رفته بود .پاهايش انگار خستگي نمي فهميدند .از كله سحر تا غروب تو مغازه سبزي فروشي اش سر پا ايستاده بود .صبح بعد از نماز ،مادر بچه ها را كه ديده بود ،فهميده بود شب بايد برود دنبال ماما.
به حرم كه رسيد ايستاد به دعا .نماز صبح را همان جا خواند .بي هيچ دلهره اي .بعد از نماز ،راه افتاده بود طرف خانه .اول به مغازه سر زد .بي هيچ دليلي .بعد رفت خانه .تو خانه ،جلوي در اتاق مادر بچه هايش ،ماما گفت :خدا دوباره بهت پسر داد ...خوش قدم است اين نوزاد .بيني اش ،مي فهمي چه مي گويم .
خدا را شكر كرد .همان جا اسم پسرش را گذاشت «حسن ». پسر هاي قبلي هم به اسم ائمه بودند .
«حسن آزادي» در سال 1334 در« مشهد» به دنيا آمد .پس از پايان تحصيلات ابتدايي مسئوليت مغازه پدرش را به عهده گرفت .روز ها كار مي كرد و شب ها درس كمي خواند تا توانست ديپلم بگيرد .
در سال 1357 هم زمان با اوج گيري مبارزات مردمي ،«حسن» فعال تر از هميشه ظاهر شد . پس از سال ها انتظار ،امام به كشور باز گشت و حسن در كميته استقبال از حضرت امام بي صبرانه انتظار مي كشيد .با پيروزي انقلاب اسلامي ،به عضويت سپاه در آمد .
در مرداد 1359 با دختري از مكتب نرجس ازدواج كرد .يك سال بعد از ازدواج ،خداوند دختري به ايشان داد كه نام آن را« سميه» گذاشتند .همان سال مسئوليت حفاظت اطلاعات را به عهده گرفت .
او در دستگيري منافقين و وابستگان رژيم طاغوت نقش بسزايي داشت .بارها قصد ترورش را داشتند كه به خواست خدا و تيز هوشي اش جان سالم به در برد .
جنگ صحنه درخشان ديگري در زندگي حسن آزادي بود . او در بيشتر عمليات ها شركت كرد .واحد حفاظت اطلاعات در پشت جبهه روح پر شور او را راضي نمي كرد .كوله بارش را بست و با خانواده عازم منطقه جنگي شد .
در عمليات خيبر خوش درخشيد .او در سمت جانشين تيپ «21 امام رضا (ع)» در هشتم اسفند 1362 به اتفاق نيروهايش از چند محور در جزاير «مجنون» وارد عمل شدند .حسن از آب فرات وضو ساخت .
سر انجام در ظهر همان روز با حمله بال گردهاي عراقي تركش موشك پهلويش را شكافت و در راه انتقال به پشت جبهه به شهادت رسيد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:51 تــوسط سلمان |
شهيد رستم علي نوري
 
 
فرمانده گردان نصرالله لشكر5نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

پانزدهم مهرماه سال 1335 ه ش در روستاي ناوه به دنيا آمد. از كودكي مسايل شرعي و احكام را از پدر خود فرا گرفت. در هشت سالگي با روخواني قرآن و در دوازده سالگي با تجويد قرآن آشنا شد و در همان سنين نوحه و مصيبت خواني را فرا گرفت.
پدرش مي گويد: «در آن زمان به علت عدم آگاهي، او را به مدرسه نفرستاديم. در پنج سالگي به ياد دارم كه خيلي فكر مي كرد و وقتي بزرگ شد خاطرات كودكي را يك به يك بيان مي كرد و ذهن عجيبي داشت. »
عواملي چون محيط خانوادگي، ارتباطش با مسجد و روحانيت و مراسم وعظ و نيايش او را انساني آگاه به مسائل روز و ظلم ستم حكومت طاغوت ساخته بود و همين عوامل باعث شد كه او با ديده نفرت به حكومت طاغوت و دست اندركاران آن بنگرد.
خدمت سربازي را بين سال هاي 1353 تا 1355 در تهران و در گارد جاويدان شاه گذراند. در هيچ مقطعي تحت تاثير شرايط اجتماعي و فاسد زمان شاه وتبليغات اين رژيم جنايت پيشه قرار نگرفت.
رستم علي نوري خود مي گويد: «اوايل سربازي ما را به تهران بردند و انواع و اقسام آموزش هاي سخت و طاقت فرسا براي ما گذاشته بودند و تمام اين ها هم در فصل تابستان بود. در همين زمان ماه مبارك رمضان فرا رسيد، كه با فرا رسيدن ماه رمضان فرماندهان پادگان سربازان را از گرفتن روزه منع مي كردند و مي گفتند: روزه گرفتن در اين فصل گرما مريضي مي آورد و ما امكانات مداواي شما را نداريم. لذا هيچ يك از شما حق روزه گرفتن نداريد. من روزه گرفتم و غذاي ظهر را نگه مي داشتم و در سحر از آن استفاده مي كردم. وقتي كه فرمانده متوجه روزه گرفتن من شد، از من خواست كه ديگر روزه نگيرم ولي من گفتم: به هر سختي باشد روزه مي گيرم. با تداوم روزه گرفتن من، فرمانده تهديدم كرد كه اگر روزه بگيري تمام مرخصي هايت را تا پايان دو سال لغو مي كنم. گفتم: هركاري دوست داري انجام بده و به هر نحوي باشد، من از روزه گرفتنم دست برنمي دارم. بالاخره با تمام اين سختي ها روزه مبارك رمضان را گرفتم و در دوران دو ساله ي سربازي هيچ وقت نه روزه ام و نه نمازم ترك نشد.»
بعد از اتمام دوران سربازي، در مسجد محله، مردم و دوستان را در جريان جنايات رژيم ستمگر پهلوي قرار مي داد و جوانان را براي انقلاب آماده مي ساخت.
در سال 1357 با خانم گوهرشاد اميري ازدواج كرد، كه ثمره اين ازدواج پنج فرزند است. اولين فرزند شان هادي نام دارد ، كه در تاريخ 1/1/1360 به دنيا آمد. حميده در تاريخ 25/4/1362، حسن در تاريخ 1/3/1366، حسين در تاريخ 7/5/1367 و رضيه در تاريخ 11/10/1369 متولد شدند.
همسر ايشان از رابطه شهيد با فرزندان مي گويد: «شهيد مي گفت: چون من هميشه در جبهه هستم و شايد انشاءالله شهادت نصيبم گردد، بهتر است با بچه ها رابطه ي گرمي نداشته باشم تا بعد از من هجران من برايشان سخت نباشد.»
با شروع جنگ تحميلي ششمين نفري بود، كه ثبت نام كرد و به صورت بسيجي در جبهه حضور يافت. به منظور دفاع از آرمان هاي مقدس انقلاب و بيرون انداختن دشمنان به جبهه اعزام گرديد.
ابتدا به عنوان بسيجي در جنگ شركت كرد و بعد از مدتي به عضو سپاه شد و بيشتر در خط مقدم بود. در جبهه به عنوان فرمانده گردان نصرالله سمت داشت.
در عمليات طريق القدس، عمليات رمضان، عمليات والفجر سه و والفجر چهار، شركت داشت. در سال 1363 به عنوان معاون گردان در عمليات خيبر شركت كرد و در عمليات والفجر هشت ( كه به آزاد سازي فاو انجاميد) معاون فرمانده گردان را به عهده داشت. در تك مهران در كربلاي يك در غرب كشور، در كربلاي چهار، در عمليات كربلاي پنج و در كربلاي ده فرمانده ي گردان نصر الله بود.
در سال 1360 در عمليات طريق القدس ( كه منجر به آزاد سازي شهر بستان شد ) بر اثر اصابت تركش نارنجك، در حين پاكسازي سنگرهاي دشمن به شدت مجروح شد كه بر اثر آن جراحت ها سه ماه بستري بود.
در سال 1363 در منطقه ي مهران بر اثر اصابت تركش از ناحيه دست چپ مجروح و دچار موج گرفتگي شد. در عمليات خيبر شيميايي شد كه بر اثر آن چشم هايش آسيب ديد. در عمليات كربلاي چهار بر اثر اصابت گلوله مستقيم به دست چپ عصب دستش قطع و فلج شد. در سال 1366 در منطقه ي بانه و در عمليات كربلاي ده، بر اثر برخورد تركش به پاي راستش به شدت مجروح شد. به طوري كه نه روز بي هوش و قريب هفت ماه بستري بود. در سال 1367 در حين انتقال نيرو از غرب به جنوب كشور، به شدت مجروح شد و شدت جراحات به حدي بود كه چهارده روز در بي هوشي كامل به سر برد و بالاخره در سال 1370 در خط حسينيه اهواز بر اثر سانحه اي كه رخ داد، جراحت برداشت و بر اثر آن جراحت و ظهور آثار سموم شيميايي به شهادت رسيد.
مادر شهيد مي گويد: «يك روز مريض بودم و مشغول پختن نان كه شهيد با حسرت گفت: اگر دست من سالم بود حتماً به شما كمك مي كردم.حيف كه مجروحيت دستم اجازه اين كار را نمي دهد.»

در خصوص بيت المال بسيار حساس بود. يكي از همرزمانش ( حسين جعفري ) مي گويد: «برادر ايشان ماشين را برداشت و به پشت خط آمد تا كاري را انجام دهد و وقتي برگشت، رستم علي عصباني شد و به ايشان با لحن شديد مي گفت: شما نبايد اين كار را مي كرديد. ما از اين برخورد تعجب كرديم در حالي كه برادرشان جانشين ايشان بود.»
معتقدبود مي خواهد تكليفش را انجام دهد. براي او فرقي نداشت كه در پشت جبهه باشد يا در جبهه. براي شهيد اين مهم بود كه اين تكليف را به نحو احسن انجام دهد و فرقي نداشت كه نتيجه آن چه مي شود.
يكي از همرزمان شهيد مي گويد: «پس از پايان جنگ تحميلي ، وقتي همراه شهيد به ميدان تير براي تيراندازي مي رفتم، ايشان مانند يك بسيجي و يك سرباز اسلحه در دست مي گرفت و از روزنه اسلحه هدف گيري مي نمود و هدف را مورد اصابت قرار مي داد. مانند يك سرباز تازه كار و هيچ فرقي بين فرمانده و سرباز وجود نداشت.»
رستم علي نوري در تاريخ 30/8/1370 براي انجام ماموريت محوله از بجنورد به اهواز اعزام شد. بلافاصله پس از رسيدن به اهواز براي انجام ماموريت اصلي خود ( كه پدافند در محور حسينيه به طرف پيچ كوشك در دژ اول يعني نقطه ي صفر مرزي بود ) با حكم ماموريت اعزام گرديد كه پس از گذشت چند روز به علت بارندگي زياد و لغزنده بودن سطح جاده، خودرو از مسير خود منحرف شد و به شهيد نوري اصابت نمود كه بلافاصله به بيمارستان امام حسين (ع) در منطقه حسينيه و از آن جا به بيمارستان شهيد بقايي در اهواز اعزام گرديد. اما پس از گذشت چند روز در تاريخ 29/9/1370 به درجه رفيع شهادت رسيد.
پيكر مطهر شهيد پس از حمل به زادگاهش در محل معصوم زاده شهدا در بجنورد دفن گرديد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:50 تــوسط سلمان |
شهيد خسرو امينيان
 
 
 
فرمانده گردان عملياتي قرارگاه كربلا(ستادكل نيروهاي مسلح)
 
سال 1340 ه ش در منطقه كارون شهرستان آبادان به دنيا آمد. دوران كودكي و تحصيلاتش را تا دوره متوسطه در زادگاهش سپري كرد. خسرو دردوران مبارزات انقلاب اسلامي تلاشهاي زيادي انجام داد.درمبارزات و درگيري هاي خياباني آبادان كه منجر به شهيد و مجروح شدن تعداد زيادي ازمردم آبادان شد, نقش فعالي داشت .او از مؤثر ترين و شجاع ترين مبارزان انقلاب و از عناصر اصلي دربه صحنه آوردن مردم بود.
خسرو امينيان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي وآغاز جنگ تحميلي كه دوران اوج حملات تروريستي و فعاليت گروهكهاي فاسد طرفدار قدرتهاي خارجي بود,نقش به سزايي در خنثي سازي توطئه هاي منافقين و چريكهاي فدايي، پيكارو ساير گروهكهاي ضد خدا وخلق داشت.
او از افراد شناخته شده , كار آمد و مؤمن در بين مردم و انقلابيون جامعه بود.
با شروع جنگ تحميلي از ابتداي جنگ با يك قبضه توپ 106 در جبهه هاي آبادان به جنگ تانكها و سلاحهاي پيشرفته دشمن مي رفت.ا و به اتفاق همرزمانش خواب راحت را از دشمن گرفته بود. در عمليات شكست محاصره ي آبادان شركت كرد و ضربات سنگيني بر ماشين جنگي عراق وارد آورد .اين عمليات در نهايت منجر به شكست محاصره ي آبادان شد ودشمن مجبور به عقب نشيني تا مرزهاي بين المللي گرديد.
خسرو در ادامه ي حضور پر بركتش در جبهه ها ,براي مدتي رهسپار كردستان شد .او در آنجا رشادتهاي زيادي از خود نشان داد . با شروع عمليات خيبر به خوزستان بر گشت تا در اين عمليات مهم ايفاي نقش كند.در عمليات بدر نيز كه بعد از خيبر شروع شد ,خسرو حاضر بود و به تعقيب متجاوزين پرداخت.
در سال 1364 با توجه به توانايي هايي كه داشت به سمت قائم مقام فرمانده ادوات(ضد زره) قرار گاه كربلا منصوب شد و مأمور تشكيل گردان مستقل ضد زره ذوالفقار گرديد. با سعي و تلاش شبانه روزي موفق شد اين گردان را كه متشكل از سه گروهان ضد زره موشك تاو، موشك ما ليوتكا ويك گروهان ميني كاتيوشا بود,تشكيل و سازماندهي كند. در عمليات هاي فوق والفجر 8 و كربلاي 1 با منهدم كردن تعداد زيادي از تانك هاي دشمن ضربه سنگيني به سازمان زرهي عراق وارد آورد.
عملكرد قابل تحسين او در هدايت وفرماندهي گردان ضد زره باعث شد,خسرو امينيان مدتي بعد فرماندهي گردان مستقل پياده اي را بر عهده بگيرد كه به صورت مستقيم زير نظر قرار گاه كربلا بود.
او با فرماندهي اين گردان در عمليات كربلاي 5 درموضع استراتژيك معروف به" پنج ضلعي "مستقر شد تا ضد حملات دشمن را خنثي كند كه در اين ماموريت نيز موفق ظاهر شد.
بهار 1367 چند روز مانده به پايان جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران ,دشمن با اجام حملاتي سعي در اشغال بخشهايي از سرزمين ايران داشت تا در مذاكرات صلح از آن براي رسيدن به اهدافش استفاده كند.
شهيد خسرو امينيان با نيروهاي تحت فرماندهي اش از جمله رزمندگاني بودند كه به مقابله با دشمن پرداختند. دراين دفاع نابرابر كه او به مقابله با تانكهاي مهاجم پرداخت ,به شهادت رسيد تا براي هميشه تاريخ جاودانه باشد.
همرزمان ودوستاني كه با خسرو بوده اند مي گويند:از خصوصيّات بارز آن شهيد آمادگي هميشگي براي نبرد بود. ايشان به افرادي كه از نظر مالي و امكانات زندگي ضعيف و نياز مند بودند, كمك مي كرد و ديگران را نيز دعوت به كمك مي نمود تا مطمئن شود كه مشكل رفع شده. از جذابيّت خاصي برخوردار بود و مسائل نظامي و عملياتي را خيلي سريع فرا مي گرفت و به كار مي برد.
اودر وصيت نامه اش نوشته:
سفارش من، اداي نماز اول وقت و شركت در نماز جمعه مي باشد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:49 تــوسط سلمان |
شهيد حميد احدي
 
 
فرمانده گردان امام سجاد(ع)لشكر8نجف اشرف
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
در شهريور سال 1341 ه ش در زنجان متولد شد . پدرش ، نقاش بود . حميد در نزد مادر بزرگش به فراگيري قرآن و احكام اسلامي پرداخت . دوره ابتدايي را در دبستان فردوسي (شهيد چمران فعلي ) در سال هاي 1354 – 1348 گذراند . به خاطر بازيگوشي درسال دوم دبستان مردود شد . پس از پايان دوره ابتدايي به مدرسه راهنمايي توفيق رفت و با پشت سر گذاشتن اين دوره در دبيرستان ارفعي ديپلم گرفت .
با آغاز انقلاب اسلامي ، حميد به همراه چند تن از دوستانش چوبدستي مي ساختند و در مقابله با نيروهاي گاردشاهنشاهي از آنها استفاده مي كردند . بعد از پيروزي انقلاب همزمان با تحصيل در پايگاه 21 شهيد مطهري فعاليت مي كرد و به كلاسهاي مذهبي مي رفت و در درس حاج شيخ آقا خاني و آقاي متقي حاضر مي شد .
با پيروزي انقلاب اسلامي ، بعد از پايان دوران دبيرستان و اخذ ديپلم ، حميد به مدت كوتاهي به عنوان حسابدار در شهرداري مشغول به كار شد . با شروع جنگ تحميلي از شهرداري كناره گيري كرد و به بسيج پيوست و پس از گذراندن دوره آموزش نظامي به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست .
در اين زمان به حميد پيشنهاد شد آن پاسبانهايي را كه تو را دستگير و شكنجه كردند شناسايي كن ، گفت :آن زمان آنها اختيار داشتند هر كاري مي كردند . اگر قرار باشد من هم در اين زمان كه اختيار دارم آنها را به مجازات برسانم چه فرقي با آنها دارم .
حميد پس از گذشت مدت كوتاهي از ورود به سپاه به فرماندهي گردان منصوب شد .
آغاز فعاليت حميد در سپاه با ايجاد نا امني در كردستان همزمان بود.او براي مقابله با ضد انقلاب به كردستان رفت ومدتي با آنها جنگيد .بعدبازگشت و در پايگاه هاي شهيد دستغيب ، امير المومنين (ع) و حسينيه به خدمت مشغول شد .اومدتي بعد دوباره به كردستان رفت وحماسه هاي زيادي از خود به يادگار گذاشت . يك ماموريت چند ماهه به جبهه جنوب رفت . پس از اين ماموريت بار ديگر به كردستان رفت و تا لحظه شهادت در اين منطقه ماند .
حميد در طول دوران حضور در مناطق جنگي دو بار مجروح شد ؛ يك بار از ناحيه پا و بار ديگر از ناحيه دست و سينه ، ولي هيچ يك از اين صدمات او را از جبه و جنگ غافل نكرد . اغلب افرادي كه با حميد در ارتباط بودند دو صفت بارز براي ا و بر مي شمردند : اول نظم و انظباط، دوم شجاعت . يكي از همرزنمانش مي گويد : او به قدري شجاع بود كه هر گز از دشمن نمي هراسيد و نترسيد . روزي ما را به نزديكي عراقي ها برد به نحوي كه حس مي كرديم هر لحظه ممكن است به اسارت عراقي ها در آييم .
حميد علاقه شديدي به امام حسين (ع) داشت ،طوري كه هر سال در روز عاشورا به رسم زنجانيها در جبهه حليم مي پخت و بين رزمندگان توزيع مي كرد .
حميد احدي به همراه چند تن از دوستانش از جمله محمد رضايي از اولين كساني بودند كه مراسم زيارت عاشورا را در زنجان به راه انداختند و در پايگاه هاي اين شهر به تدريس اصول عقايد و قرآن پرداختند . به ياد امام حسين(ع) اين بيت از شعر را در پشت ماشين خود نوشته بود :
از حسن روي يوسف دستي بريده بودند
از حسن دلبر ما سر ها بريده باشد
حميد ، عاشق امام خميني بود و عشق به ولايت را انگيزه گرايش خود به سوي جهاد و مبارزه مي دانست . او فرمانده گردان بود بي آنكه لحظه اي از مقام خود سوء استفاده كند . به نيروهاي تداركات گفته بود : وقتي غذا و وسايل مي آورند ابتدا به نيرو ها بدهند و بعد به مركز فرماندهي بياورند . بار ها در حال واكس زدن پوتين هاي نيروهاي تحت امرش ديده شده بود . نماز هاي شبانه حميد زبانزد خاص و عام بود .
در عمليات بدر ، گردان امام سجاد تحت فرماندهي حميد احدي يكي از گردانهاي خط شكن بود و در يكي از سخت ترين محور ها عمل مي كرد . احدي در كنار پل شناور اسكله غسل شهادت كرد . سپس در حدود ساعت 3 بعد از ظهر به سنگر رفت و چون ناهار نخورده بود ، مقداري برنج سرد خورد و براي شناسايي به خط مقدم رفت كه در اثر اصابت تركش گلوله توپ به صورتش، به شهادت رسيد .
كاظمي – همرزم و همراه وي در آخرين لحظات حيات – درباره چگونگي شهادت حميد مي گويد :
من و حميد براي شناسايي به خط رفتيم . ناگهان از طرف تانك دشمن گلوله اي شليك شد . در يك لحظه تصور كردم حميد براي حفظ خود روي زمين شيرجه رفته است . او را صدا زدم ، جوابي نيامد . بلندش كردم ولي با صحنه ي دلخراشي مواجه شدم نيمي از صورتش كاملا از بين رفته بود .
به اين ترتيب شهيد حميد احدي در تاريخ 24 اسفند 1363 در منطقه شرق دجله بر اثر اصابت تركش به دهان و چانه به شهادت رسيد . پيكر او را پس از انتقال در مزار شهداي زنجان به خاك سپردند .
در فرازي از ياد داشتهاي حميد احدي آمده است :
جبهه آمدن كار سختي نيست . جبهه جاي شادي و سرور خاطر است . جاي آرامش وجدان و آسايش روح است . اما وقتي دلي برايت مي شكند و يا قلبي به راهت تند تند مي زند يا خاطره اي در ورايت مي دود ومحزونت مي كند تمام سختي ها و ناملايمات از يك سو و اين حزن از يك سو و تفاوت اين سوي و آن سوي ، از زمين تا آسمان ...
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:48 تــوسط سلمان |
شهيد سيد كاظم كاظمي
 
 
فرمانده اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

 سال 1336 ه.ش در بخش آرادان شهرستان گرمسار، ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران كودكي در زادگاهش، در سن شش سالگي، به همراه خانواده به شهرستان گرگان نقل مكان كردند.
با توجه به نوع كار پدر كه به شغل شريف كشاورزي مشغول بود، سيد كاظم از همان ابتدا با مشكلات و سختيهاي زندگي آشنا شد و از زماني كه خود را شناخت در كمك به خانواده كوتاهي نكرد.
او در خانواده اي مؤمن و متقي پرورش يافت و از همان دوران كودكي و نوجواني، اهميت خاصي براي اداي فرايض ديني و مذهبي قايل بود. در دوران تحصيل نيز دانش آموزي كوشا، فعال و اهل مطالعه بود.
علاقه شديدي به مطالعه كتاب داشت، از سن شانزده سالگي برايش از« قم» مجلات مذهبي مي فرستادند. او با تشكيل كتابخانه كوچكي به نام حر بسياري از كتابهاي مذهبي ممنوعه (از نظر نظام شاهنشاهي) مانند كتاب حكومت اسلامي حضرت امام خميني(ره) و رساله ايشان را همراه زندگينامه ائمه اطهار(ع) و ... جمع آوري در اختيار جوانان قرار مي داد. در اين دوران عوامل ساواك به وي مشكوك شده و به منزلشان يورش بردند و دستگير گرديد.
شهيد كاظمي علاقه خاصي به روحانيت داشت و در گرگان با بعضي از علماي آن خطه در تماس بود و بيشتر اوقات فراغت خود را در مسجد و حوزه علميه اين شهر مي گذراند.
در سال 1354 موفق به اخذ ديپلم رياضي شد. با توجه به وضعيت جسماني، در همان سال به نظام وظيفه مراجعه و با دريافت معافيت پزشكي از خدمت سربازي معاف گرديد. سپس جهت كار و آمادگي براي ورود به دانشگاه، به تهران عزيمت كرد. ابتدا دوره كوتاه مدت نقشه كشي ساختمان را پشت سر گذاشت و بعد از آن در سازمان تربيت بدني استخدام شد.
در اين ايام از طريق يكي از دوستان، با تعدادي از دانشجويان فعال دانشگاه مرتبط بود و در فعاليتهاي مخفي دانشجويي شركت داشت، تا اينكه دومين بار توسط ساواك دستگير شد و به مدت 10 روز در كميته ضد خرابكاري نگه داشته شد و مورد اذيت و شكنجه قرار گرفت.
اوبا همه رنج ها و مشكلاتي كه متحمل شد، با جديت و پشتكار، موفق به قبولي در كنكور سال 1355 گرديد، اما به دليل وجود سوابق در سازمان امنيت، از ادامه تحصيل وي جلوگيري به عمل آمد.

پس از چندي با كمك و تشويق پدرش براي ادامه تحصيل به «آمريكا» رفت و موفق به تحصيل به رشته مهندس مكانيك گرديد، بعدها از طريق دوستان قديمي اش به انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا راه يافت و در فضاي جديد، فعاليتهاي سياسي – مذهبي خود را ادامه داد.
با توجه به شرايط خاص خارج از كشور و شكل مبارزه در آنجا، ايشان همزمان با قيام امت اسلامي ايران، در تظاهرات دانشجويي عليه رژيم منحوس پهلوي شركت مي كرد و از هر فرصتي در افشاي ماهيت رژيم و پخش اعلاميه و ... بهره مي جست. با اوجه گيري نهضت، تمام اوقات خود را صرف مبارزه كرد، كه در نتيجه دوبار توسط پليس آمريكا به دليل همين فعاليتها دستگير شد.
شهيد كاظمي از جمله كساني بود كه در جذب و آگاه كردن جواناني كه براي ادامه تحصيل به آمريكا مي آمدند، نقش موثري داشت. به دليل زحمات و تلاش مخلصانه و شبانه روزي، وي را به عنوان معاون انجمن اسلامي ايالت محل زندگي انتخاب كردند، كه بعدها مسئوليت همين انجمن به عهده او گذاشته شد.
از نكات بارز زندگي مبارزاتي وي، بينش عميق فكري و شناخت حركتهاي سياسي اوست كه در اين مرحله ايشان در كنار مبارزه با رژيم شاهنشاهي، از مبارزه با گروهكهاي منحرف چپ،‌ راست و التقاطي نيز غافل نبود و با توجه به ارتباط نزديك و تنگاتنگي كه با آنها داشت، دقيقاً به ماهيت ضداسلامي و انساني و منفعت طلبي آنان پي برد و شناخت عميقي از آنها به دست آورد.
ايشان در نامه اي از (آمريكا) خطاب به خواهر و برادران مي نويسد:
مواظب گروهكها باشيد، مبادا در دامان آنها بيفتيد، با تمام توان از امام خميني(ره) پيروي كنيد كه اسلام راستين در وجود اين مرد خدا نهفته است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در دوازدهم اسفند سال 1357، تحصيل در خارج كشور را رها كرده و به ميهن اسلامي بازگشت و با شور و شعف وصف ناپذيري در خدمت انقلاب شكوهمند اسلامي قرار رفت.
سيد كاظم در فروردين سال 1358 با گذراندن دوره آموزش عمومي سپاه در پادگان امام علي(ع) به عضويت سپاه در آمد و پس از اتمام دوره، با توجه به اينكه كردستان توسط ضدانقلاب دچار آشوب شده بود به نقده اعزام گرديد. او در اين ماموريت تجربيات ذيقيمتي در ارتباط با كار اطلاعاتي و مبارزه با ضدانقلاب كسب كرد و بعدها با همين تجارب، مسئوليتهاي خطيري را به عهده گرفت.

با بازگشايي دانشگاهها، ايشان در اولين كنكور سراسري بعد از انقلاب (كه در سال 1358 برگزار شد) شركت كرد و در يكي از رشته هاي علوم انساني دانشگاه تهران پذيرفته شد. او با حضور در محيط دانشگاه، اوضاع را نامساعد يافت و احساس كرد كه دانشگاه جولانگاه مشتي فريب خورده شده است. برايش قابل تحمل نبود كه به نام فعاليت دانشجويي و آزادي، مقاصد استكبار جهاني از طريق عده اي بازي خورده كه اعتقادي به اسلام و نظام نداشتند، دنبال شود. لذا دست به كار شد و تلاش همه جانبه اي را در جهت افشاي چهره گروهكهاي از خدا بي خبر خصوصاً پيشگام، پيكار، توده، راه كارگر، منافقين و ... با كمك دانشجويان مسلمان و مومن و وفادار به نظام شروع كرد.
يكي از دوستان دوران دانشجويي ايشان عنوان مي كند:
در شرايطي كه گروهكها با ائتلاف قبلي به منظور به دست گرفتن جو دانشگاه قصد داشتند اعضاي شوراي دانشكده را به اصطلاح در جوي دمكراتيك و آزاد، از طريق انتخابات مشخص كنند – تا بتوانند بر امور دانشگاه و دانشجويان مسلط شوند و دانشگاه را به سنگري عليه انقلاب و نظام تبديل نمايند – او در آگاه سازي دانشجويان نقش به سزايي ايفا كرد.
نقل مي كنند، در جلسه اي كه همه حضور داشتند و قرار بود پس از مشخص شدن اسامي كانديداهاي راي گيري صورت پذيرد، ايشان با شجاعت و صلابت برخاست و با قاطعيت گفت:
ما نه شما را قبول داريم و نه انتخابات را.
بدين ترتيب آنها را در به اجرا گذاشتن نقشه شوم و از قبل طراحي شده شان ناكام گذاشت.
در جريان اشغال لانه جاسوسي، هنگامي كه آمريكاي جنايتكار با كمك عوامل داخلي اش در جهت آزادي گروگانها تلاش مي كرد و بيم آن مي رفت كه هر لحظه اتفاقي رخ دهد، اين شهيد بزرگوار با كمك دانشجويان انجمن اسلامي دانشكده، شبها تا صبح در هواي سرد اطرف جاسوسخانه، بيتوته كرده و رفت و آمدها را تحت نظر داشت.

«شهيد كاظمي» پس از مراجعت از ماموريت كردستان با تعدادي از برادران جان بركف و مخلص انقلاب و سپاه، واحد اطلاعات را با تشكيلات منسجمي پايه ريزي كرد. در آن زمان مسئوليت تشكيلات گروهكهاي چپ گرا به عهده ايشان گذاشته شد. او با آشنايي و شناختي كه از جريانات فكري و مشي گروهكهاي الحادي داشت و جديت و پشتكاري كه در به دست آوردن ترفتندها و تاكتيكهاي آنان از خود نشان داد، توانست به توكل به خدا، شيوه هاي جديد اين منحرفين را براي تخدير افكار جوانان و جدايي آنان از دين و به كار گيريشان در مقابل انقلاب و مردم شناسايي كند. او با افشار چهره واقعي آنها، اذهان افراد فريب خورده را كاملاً روشن و آنان را به دامان اسلام باز مي گرداند.
سعه صدر و گفتگوهاي دوستانه و محبت آميز ايشان و ساير برادران واحد اطلاعات با افراد دستگير شده وابسته به گروهكها و همچنين تسلط اين عزيزان به ديدگاههاي فكري و تاكتيكهاي كاري آنها، همه و همه باعث شد كه اعضاء و طرفداران چشم و گوش بسته، در فاصله كوتاهي دست از عقايد و مواضع سياسي خود برداشته و به اهداف شوم سازمانهاي وابسته به استكبار و اذنابش پي ببرند و همكاري خود را با سپاه اعلان نمايند، آنها وقتي برخوردهاي صادقانه و دلسوزانه را از افراد مخلصي چون شهيد كاظمي مي ديدند خجل و شرمسار مي شدند كه چگونه با بي اطلاعي از اسلام و عقايد پوچ ماركسيستي و مادي خودشان، آلت دست عده اي رياست طلب و وابسته به بيگانه قرار گرفته و در برابر امت انقلابي و حزب الله قد علم كرده و راه طغيان و مقابله با نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را در پيش گرفته اند.
گروهكهاي مزدور براي فريب طرفدارانشان القاء مي كردند كه جوانان حزب الهي و سپاهي توان كار اطلاعاتي را ندارند و با كمك عوامل سابق ساواك و افسران اطلاعاتي شهرباني رژيم شاه و حمايت عوامل خارجي ديگر كار مي كنند تا بر روي ضعفهاي خودشان سرپوش گذاشته و مرگ تدريجي و اضمحلال تشكيلات و گروهشان را از ديد اعضاء و هواداران، مخفي نگاه دارند.
براي پي بردن به ارزش زحمات و تلاشهاي شبانه روزي اين شهيد بزرگوار، قسمتي از خاطرات يكي از مسئولين سپاه كه مربوط به اوج فعاليت گروهكها و بيان نقش واحد اطلاعات سپاه مي باشد را با هم مرور مي كنيم:
«... به ياد دارم كه در آن مرحله، اولين گوهي كه بعد از گروهك فرقان ضربه خورد، يكي از گروههاي چپ (كه الان به خاطر ندارم كدامشان بود) بود، اينها هم تجربه منافقين را داشتند و هم شگردها و شيوه هاي خاص خودشان را مغرورانه به اين امر مدعي بودند و ديگر گوهكها را نصيحت مي كردند كه ضربه خواهيد خورد، زيرا روش صحيح مبارزه را نمي دانيد و در برخورد با رژيم، پيچيدگي به خرج نمي دهيد و ...
اما به لطف خدا و تلاش مخلصانه اين شهيد بزرگوار و همكارانش در نفوذ به درون اين گروهكهاي پوشالي، ضربات كاري و موثري از سوي سربازان گمنام آقا امام زمان(عج)، به مركزيت تشكيلات آنها وارد گرديد و در فاصله كوتاهي بساط اين گروهكهاي الحادي برچيده شد.»
ايشان در ارتباط با اضمحلال ديگر گروهكهاي چپ مانند اكثريت و رنجبران و ... نيز نقش مهمي داشت و پشتكار و جديت چنين برادران مخلصي باعث شد كه با انجام كار اطلاعاتي حساب شده و دراز مدت، آخرين ضربه به تشكيلات حزب توده نيز وارد آيد.
در آن موقعيت به دليل گسترگي توطئه دشمنان و حجم سنگين كار، اكثر برادران واحد اطلاعات از جمله اين شهيد والامقام، فرصت سركشي از خانواده هايشان را نيز ماه به ماه پيدا نمي كردند.
به گفته كارشناسان، سپاه در برخورد با گروهكهاي ملحدي كه به رغم خود در طي ساليان متمادي تجربه مبارزاتي كسب كرده و از سوي سرويسهاي اطلاعاتي نيز تغذيه مي شدند با ظرافت و قدرت عمل نموده به گونه اي كه همه شاهد بودند به قدرت الهي چگونه اين گروهكهاي معاند را چون برف در برابر خورشيد انقلاب ذوب نمود و اركان حياتشان توسط پاسداران جان بر كف انقلاب اسلامي و در پرتو انوار قدسي حضرت امام خميني(ره) فروريخته و پرونده سياهشان براي هميشه بسته شد.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در اين ارتباط مي گويند:
شهيد كاظمي از برادران قديمي و مخلص سپاه و يكي از افرادي است كه در شكل گيري سازمان اطلاعاتي كشور نقش به سزايي داشته است.
در آن زمان با اينكه حداقل فرصت براي آموزش و كادر سازي و تهيه مقررات وجود داشت، در سايه مجاهدتها و تلاش شبانه روزي افرادي مثل اين سردار گمنام و دلاور اسلام، تشكيلات اطلاعات شكل گرفت و در بحرانهاي اول انقلاب (بخصوص سالهاي 1358 تا 1360) عظمت و اقتدار انقلاب و اسلام در دنيا به نمايش گذاشته شد.

پس از گذراندن مراحل مختلف مسئوليتي در واحد اطلاعات سپاه و كاهش تهديدهاي داخلي، به درخواست استانداري سيستان و بلوچستان و موافقت فرماندهي سپاه به اين استان عزيمت كرد و در سمت معاونت سياسي – امنيتي استانداري سيستان و بلوچستان مشغول كار شد.
شهيد كاظمي در اين استان زحمات زيادي را متحمل گرديد و در مبارزه با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر تلاش همه جانبه اي را انجام داد. پس از اتمام ماموريت در اين منطقه محروم، وزارت كشور و جهاد سازندگي از او تقاضاي همكاري كردند. اما هيچ يك از اين پيشنهادات، نمي توانست روح پرتلاطم او را اقناع سازد و با آنكه به وجود وي در آنجا نياز داشتند مجدداً به سپاه بازگشت و با همان شور و اشتياق اوليه در سمت سرپرستي واحد اطلاعات و عضو شوراي عالي سپاه فعاليت شبانه روزي خود را ادامه داد و تحرك قابل توجهي در شبكه اطلاعاتي سپاه ايجاد نمود.
سيد علاقه خاصي به جبهه و رزمندگان اسلام داشت. در مواقع ضروري خصوصاً هنگام عملياتها حضوري فعال داشت و براي اينكه از موقعيت مكاني و خطوط دفاعي رزمندگان دقيقاً آگاهي پيدا كند، در خطوط مقدم جبهه حاضر مي شد ودر مقابل برادراني كه مي گفتند نيازي نيست شما به خط بياييد، مي گفت:
آنچه انسان با چشم خود ببيند بهتر مي تواند تصميم گيري كند، تا اينكه روي كاغذ برايش توضيح دهند.

او به راستي از سربازان گمنام امام زمان(عج) در سپاه بود، نسبت به ائمه اطهار(ع) عشق و علاقه خاصي داشت. زيارت عاشورا را هميشه مي خواند. با قرآن مانوس بود. صبح ها بدون تلاوت قرآن از خانه خارج نمي شد. نسبت به حضرت امام خميني(ره) شناختي عارفانه داشت. به ايشان عشق مي ورزيد و وقتي نام امام را مي بردند، چهره اش برافروخته مي شد.
يكي از مسئولين اوليه ايشان نقل مي كند:
هرگاه به او كاري واگذار مي شد و مي خواستيم از انجام آن مطمئن شويم، مي گفتيم كه اين ماموريت قلب امام را شاد مي كند و وقتي خبر آن به حضرتشان برسد تبسم بر لبان ايشان مي نشيند. او خنده اي مي كرد و مي گفت: همه ما فداي يك تبسم امام. و تا پاي جان مي ايستاد و آن كار را به نتيجه مي رساند.
ايشان مانند رودي خروشان و دريايي متلاطم در تكاپو و تلاش و حركت بود.
اساس جديت او، ايمان، عشق و علاقه به اسلام، انقلاب، امام و مردم مستضعف و مظلوم بود.
شهيد كاظمي فردي خاكي، مردمي، خوش برخورد، متواضع، خودماني، صريح اللهجه، انتقادپذير و در كار و مسئوليت جدي، قاطع، صبور و مقاوم بود. هيچ گاه به واسطه مشكلات، از زير بار مسئوليتها شانه خالي نمي كرد و سعي مي كرد با مشكلات دست و پنجه نرم كند.
او عموماً به تدبير، راه حل مناسبي جهت رفع موانع پيدا مي كرد. زود از كوره در نمي رفت و كمتر ديده مي شد كه عصباني شود، همواره چهره اي خندان و بشاش داشت.
كارهايش را روي نظم و انضباط انجام مي داد و براي بيت المال اهميت و حساسيت خاصي قايل بود.
نحوه برخورد و سلوك او با اقوام و دوستان و همكاران باعث شده بود كه مورد علاقه و احترام همه باشد. نسبت به والدين خود احترام و محبت وافري داشت و هيچگاه جلوتر از آنها قدم برنمي داشت.
بنا به اظهار برادران، ايشان وصيتنامه اش را همزمان با بمباران مسجد جامع خرمشهر نوشت.
او همواره به مادرش مي گفت:
شما بايد مانند مادر وهب باشيد، اگر من به راه اسلام نرفتم، شيرتان را حلالم نكنيد.
بينش سياسي خوبي داشت و از قدرت تجزيه و تحليل بالايي برخوردار بود. او اخبار جهان اسلام و دنيا را با دقت دنبال مي كرد و نسبت به موقعيت انقلاب اسلامي به خوبي واقف بود. نقش رهبر را به عنوان ناخداي كشتي، خوب مي فهميد و به جايگاه و نقش روحانيت معظم در انقلاب آگاه بود. در يك كلام، لحظه لحظه زندگي و حيات او عشق بود تبعيت از ولايت.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در مراسم تشييع پيكر اين سردار رشيد اسلام او را پاسداري نمونه و واجد تمامي خصوصيات اخلاقي يك انسان خالص و وارسته توصيف كردند.

در سحرگاه روز دوم شهريور ماه سال 1364 و همزمان با شهادت مولا و جد بزرگوارش امام محمد باقر(ع)، همراه تعدادي از برادران رزمنده جهت بازديد از خطوط مقدم جبهه جنوب در منطقه طلاييه، از طريق آب در حال حركت بودند كه بر اثر اصبت تركش گلوله توپ به سختي مجروح و به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.
شهيد حسيني فرمانده تيپ اطلاعات كه در لحظه شهادت كنار او حضور داشت، چنين نقل كرده است:
وقتي در داخل قايق، تركش به سر شهيد كاظمي اصابت نمود، از جاي خود برخاست و دستها را به سوي آسمان بلند نمود و با خدايش راز و نياز كرد و لحظه اي بعد در كف قايق به سجده رفت و آنگاه شهيد شد.
بدين گونه شهيد ديگري از تبار حسينيان زمان و از سلاله رسول الله(ص) به صف عاشوراييان پيوست و در محضر حق ماوا گرفت و به فوز ابدي دست يافت.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:48 تــوسط سلمان |
شهيد محمد جندقيان
 
 
فرمانده تيپ سلمان فارسي(ره) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

محمد جندقيان در سال 1342 ه ش در شهرستان آران بيدگل،در خانواده اي مذهبي متولد شد .وي دوران كودكي اش را در زادگاهش سپري كرد وبا كودكان محل و فاميل ،ارتباط خوبي داشت و اوقات فراغت خود را به بازي و ورزش كشتي مي گذراند .
آثار و علائم شخصيتي وا لا و بر جسته اي را از همان دوران كودكي بروز داد ،به طوري كه مادرش از چشم زخم ديگران بيمناك بود .در اين رابطه برادر شهيد مي گويد :مادرم گاهگاهي از ترس چشم زخم ديگران ،وي را نز نظرها دور نگه مي داشت و همواره نگران او بود . پدرش نيز از همان كودكي پيش بيني مي كرد كه در آينده فردي بسيار شجاع و قوي خواهد شد و در همان كودكي نمونه هايي از شجاعت و اقتدار او را مشاهده كرده بود . وضع اقتصادي خانواده در سطح پايين بود و براي انجام كارهاي روز مره سختي و مشقت زيادي متحمل مي شدند .مادر شهيد علاو بر نگهداري از فرزند در زمينه اقتصاد به خانواده كمك مي نمود .
وضع فرهنگي خانواده شهيد در شرايط خوب و مساعدي قرار داشت ،پدرش مسجد رو و مادر وي زحمتكش و فداكار بود .

دبستان صباحي بيدگلي . هنوز گام هاي كوچك و كلام خوش و دلنشين وبي را به ياد دارد و هنوز كلاس و نيمكتش بوي عزت ،افتخار ،شهادت و از خود گذشتگي مي دهد .در دوره ي ابتدايي هميشه شاگرد ممتاز بود و از لحاظ انضباطي ،الگوي دوستانش بود و معلمان و همكلاسي هايش ارادت خاصي به او داشتند .
وقتي به خانه مي آمد علاو بر انجان تكاليف ،به اقتصاد خانواده كمك مي كرد ،اوقات فراغتش را به كار قالي بافي اشتغال داشت و براي رفع خستگي به مطالعه يا به بازي فوتبال مي پرداخت .با دوستانش رفتار خوب و محبت آميزي داشت سعي مي كرد مشكلاتشان را بر طرف كند .حاضر نمي شد ديگران به او زور بگويند در عين حال احترام بزرگتر ها را مي كرد و مطيع امر پدر و مادر بود .در كارهاي اجتماعي و مراسم مذهبي شركت مي كرد .
نوجواني با گسترده تر شدن حجم درس در دوره ي راهنمايي ،از كمك به اقتصاد خانواده دست نكشيد .رابطه صميمانه با والدين خود داشت و از احسان و نيكي به آنها دريغ نمي كرد . سن 15 سالگي او مقارن با دوران انقلاب و تحولات مربوط به آن بود .شهيد همراه با سيل مردم انقلابي ،در صحنه هاي انقلاب خروشيد .حضور و جسارت شهيد در راهپيماييها ،به حدي بود كه باعث نگراني خانواده اش شده بود و به خانواده خبر مي رسيد كه محمد دز صف اول راهپيمايي ها شركت مي كند و احتمال شهيد شدن او زياد است .بسيار اتفاق مي افتاد كه دوان دوان به خانه پناه مي آورد تا از دست ماموران بگريزد .شهيد در پخش اعلاميه و عكس هاي حضرت امام نيز فعال بودند .بعد از پيروزي انقلاب همراه با بچه هاي محل ،شب هاي زيادي را دور از خانه به سر مي برد ،تا از انقلاب اسلامي پاسداري كند .( از دوستان او در اين دوره افراد زير به شهادت رسيده اند :جواد عنايتي ،عباس صلاحي پور ،عليرضا و احمد جندقيان )در اين دوره ،شهيد به تحصيل خود ادامه داد و مدرك سوم راهنمايي خود را گرفت .
با شروع جنگ تحميلي ،شهيد مدرسه را رها كرده و كوله بار عشق را بر دوش گذاشت و ديار پار را با قافله نور در پيش گرفت و با تشكيل بسيج مستضعفان ،براي گذراندن دوره آموزش نظامي ،زادگاه خود را به مقصد پادگان« امام حسين(ع) در« تهران» ترك كرد و سپس عازم جبهه «گيلان غرب» شد .وي در كنار سردار شهيد .جواد عنايتي ،به حماسه سازي پرداخت و لياقت هايي از خود نشان داد به طوري كه به فرماندهي گروه ها و اكيپ هااي تازه اعزام شده به جبهه ،بر گزيده شد . سپس عازم جبهه هاي جنوب شد و در عمليات بزرگ «فتح المبين» و عمليات« بيت المقدس» شركت داشت .در يك عمليات به سختي مجروح شد و پس از بهبودي مختصر به توصيه دوستان ،عازم جبهه« سيستان و بلوچستان» شد . پدر ايشان د ر سال 1363 به ديار ابدي شتافت ،شهيد چند روزي براي مراسم ترحيم ،به زادگاهش بر گشت وبا وجود اينكه خواهر و مادرش به وجودش نياز داشتند ،شهيد احساس كرد «سيستان و بلوچستان» به وجودش بيشتر نياز دارد و به آنجا بر گشت و تا زمان شهادت در اين استان فعاليت داشت .
شهيد در سال 1368 به پيشنهاد و اصرار مادر ،تصميم به ازدواج گرفت ،كه ثمره ي اين ازدواج دو فرزند به نام محدثه و محسن است كه در زمان شهادت پدرشان محدثه سه سال و نيمه و محسن سه ماه داشت .
اين سردارملي در تاريخ 10/ 8/ 1373 در منطقه ي« آورتين – مارز» از حوزه «كهنوج »در استان «كرمان» دردرگيري مستقيم با اشرار و ضد انقلاب به شهادت رسيد .

شهيد محمد جندقيان ساحشوري بود كه از اوان جواني (اوايل انقلاب ) درگيري پيكار با دشمنان انقلاب بود و معتقد بود جنگ و منطقه جنگي بيشتر به وي نياز دارد لذا وقتي از طرف خانواده به وي پيشنهاد ازدواج داده شد قبول نمي كرد و جواب مي داد :فعلا حضور مستمر در ميادين ضروري است و فرصت پرداختن به اين مساله نيست .وي مي گفت :شهادت من عروسي من است .
با لا خره بعد از جنگ به اصرار خانواده در سال 1368 تصميم به ازدواج با همسري كه داراي ملاكها و ارزشهاي انساني باشد ،گرفت .مراسم عقد خوب و ساده بر گزار شد .
تفاهم اخلاقي خوبي با همسرش داشت .زندگيشان با حقوق سپاه اداره مي شد و در خانه اجاره اي زندگي مي كردند .قبل از شهادت با فروختن خود رو شخصي خود ،خانه صد متري خريد و به همسر خود گفت :همسرم اكنون اين خانه را خريدم ،تنها به خاطر تو وبچه ها ،تا بعد از من سر گردان و بدون سر پناه نباشيد .آخرين باري است كه با شما هستم و آخرين باري است كه به منطقه اعزام مي شوم و ديگر به اينجا باز نخواهم گشت

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:47 تــوسط سلمان |
شهيد محمد غيبي
 

قائم مقام فرمانده تيپ امام حسن(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

در اول خرداد ماه هزار و سيصد و چهل و يك ه ش در حالي كه شيراز سرمست از عطر نارنج و بوي گل سرخ ، پذيراي رندان دلسوخته عالم بود. دلاور مردي از تبار شقايق پا به عرصه حيات گذاشت تا افتخار شهر و ديار خود باشد. «محمد» هديه‌اي غيبي و آسماني بود كه به خانواده‌اي متدين و مذهبي در «شيراز» عطا شد. شهيد «محمد غيبي» دوران كودكي را در زادگاه خود «شيراز» و در جوار بارگاه ملكوتي شاهچراغ احمدبن موسي (ع) گذراند و در هفتمين بهار زندگي پا به حيطه علم و فضل و دانش گذاشت. دوران تحصيل را تا سوم متوسطه ادامه داد و اين در حالي بود كه كشور اسلاميمان در بحبوحه انقلابي عظيم مي‌رفت تا آخرين ريشه‌هاي فساد و تباهي را از باغ خزان رسيده ميهن بركنده و نظامي الهي و آسماني را بنيان نهد. شهيد غيبي همدوش و هم‌صدا با امت اسلامي و با شركت در تظاهرات و راهپيمائي‌هاي ضد رژيم و با پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) دين خود را به اسلام و انقلاب ادا نموده و از هيچ كوششي در جهت اعتلاي فرهنگ اسلام در جامعه دريغ نداشت.
سردار شهيد محمد غيبي جزء اولين كساني بود كه پس از آغاز جنگ, عاشقانه پا به عرصه‌هاي نبرد گذاشت و تا لحظه شهادت بطور مستمر در جبهه‌هاي حق عليه باطل به دفاع از نظام و ولايت پرداخت. وي در غالب عملياتها از جمله عمليات فتح المبين, بيت المقدس, بدر و كربلاي چهار و پنج شركت داشت و به علت استعدادهاي درخشاني كه از خود بروز داد از همان ابتدا مستوليتهاي مهمي بر عهده او نهاده شد:
مدتي مسئوليت گردانهاي قائم را به عهده داشت و مدتي نيز قائم مقام تيپ امام حسن (ع) بود.
سردار شهيد محمد غيبي كه بارها پيكر مطهرش آماج تير و تركش دشمن بعثي قرار گرفته بود سرانجام در تاريخ بيست و پنج ديماه هزار و سيصد و شصت وپنج آخرين زخم نياز را بر جان پذيرفت و در بارگاه بي نياز سر بر آستان لايزال گذاشت و به نام مقدس شهيد, افتخار يافت. بيست و پنج ديماه همچين يادمان پرواز ملكوتي ديگر ياران عاشق او از جمله سرداران شهيد, هاشم اعتمادي و جواد روزيطلب است كه همه بر اثر آتشبار مسلسل يكي از نوادگان شيطان پليد بعثي, چون سروي استوار بر خاك خونين شلمچه فرو افتادند.
از شهيد غيبي فرزندي به نام محمد حسن به يادگار مانده است كه شهيد قبل از شهادت نام مبارك خود را بر او نهاد.
تواضع و فروتني, ايمان و اخلاص, زيبنده معنويت مردي بود كه به جمال فقر و سادگي آراسته بود و اينك از آنهمه خوبي خاطراتي زخمي مانده است و لباني متبسم كه چهره آسماني او را در قالب كهنه دلهامان روحانيتي خاص بخشيده است.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:46 تــوسط سلمان |
شهيد علي اخوندي
 
 
 
قائم مقام فرمانده تيپ حضرت معصومه (س)لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع)
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
 
شهريور ماه 1334 ه ش در شهرستان قم به دنيا آمد. پس از گذراندن دوران طفوليت، قدم به مدرسه گذاشت و دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت به پايان برد. سپس در دبيرستان صدوق ثبت نام كرد و تا سوم دبيرستان ادامه تحصيل داد. پس از آن درس را رها كرد و مشغول به كار شد.
با اينكه مي توانست از معافيت پزشكي استفاده كند اما راهي خدمت نظام وظيفه شد و به تعبير خودش، هدف او از سربازي، آموختن مسايل نظامي و كارآمد شدن در رزم بود تا براي مبارزه با رژيم طاغوت آماده باشد.
پس از پايان خدمت سربازي دوباره به محيط كار روي آورد. اودر اوقات فراغت نيز كتب مذهبي، تاريخي و سياسي را به دقت مورد مطالعه قرار مي داد كه ثمره اش تقويت ذهني و رشد شعور سياسي و ديني و همچنين كسب آگاهي كامل نسبت به اهداف ظالمانة رژيم پهلوي بود.
زماني كه مبارزات مردم عليه طاغوت آغاز شد، ايشان فعالانه در همه صحنه ها حاضر بود و تمام وقت در خدمت انقلاب.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 ه.ش ازدواج كرد كه ثمره اين وصلت دو دختر به نام هاي «محبوبه» و «منصوره» مي باشد.
در سال 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و در سال 1359 به جبهه رفت و با سمت فرمانده گروهان در عمليات آزادسازي سوسنگرد شركت كرد و در كنار شهيد چمران عليه متجاوزان جنگيد.
ايشان پنج نوبت به جبهه رفت و در اين مدت در سمت فرماندهي گردان و جانشيني تيپ خدمت كرد تا آنكه در تاريخ 21/12/1361 در حالي كه با ماشين فرماندهي به طرف پاسگاه زيد در حركت بود بر اثر تصادف به فيض عظيم شهادت نايل آمد.

اهل تظاهر و خودنمايي نبود. او چه در اعمال عبادي و چه در مسائل نظامي به گونه اي برخورد مي كرد تا ديگران كمتر از كارهايش با خبر شوند. هرگز به خانواده اش نگفت كه در جبهه چه مسئوليتهاي سنگيني را به دوش مي كشد. وي چنان بي ريا عمل مي كرد كه اگر غريبه اي وي را در جمع بسيجيان مي ديد, هرگز احتمال نمي داد كه او فرمانده آنان باشد.
پس از عمليات آزاد سازي بستان, وقتي تلويزيون, گزارشي از آن عمليات را پخش مي كرد, «علي» را نيز كه در جمع فرماندهان حضور داشت نشان داد. با اينكه ايشان در آن لحظه, كنار خانواده اش, پاي تلويزيون نشسته بود, اما يك كلمه سخن نگفت؛ مثلاً حتي به شوخي هم كه شده باشد نگفت اين تصوير من است! ديگران را نيز چون او را اهل راز پوشي و سكوت مي دانستند, بدون آنكه به رويش بياورند, به راحتي از كنار اين قضيه گذشتند.
روشن ترين دليل اخلاص و واضح ترين دليل تواضع ايشان همين است كه وقتي براي ثبت خاطرات اين سردار شهيد به خانواده و همسرشان مراجعه مي كنند, آنها همه از كارها و فعاليتهايش اظهار بي اطلاعي نموده و مي گويند: «ما مطلب زيادي دربارة ايشان نمي دانيم, او درباره مسئوليت هايش در جبهه سخني نمي گفت. فقط پس از شهادتش جسته گريخته توسط دوستان و همرزمانش شنيديم كه ايشان فرماندة گردان و جانشين فرماندهي تيپ بوده است.» آري او كه در جنگ چون خورشيدي مي درخشيد, در منزل و محلّه با گمنامي تمام مي زيست!
در اينجا به فرازي از سخنان اين سردار مخلص و متواضع اشاره مي كنيم كه فصل الخطاب اين گمنامي است: «در هر پست و مقامي كه قرار گيرم باز هم پاسدار هستم و آماده براي تفنگ به دوش گرفتن.»
خيابان چهار مردان قم شاهدِ صادقي است بر تلاشهاي او و هم فكرانش در اوج مبارزات مردمي عليه رژيم ستم شاهي است. علي كه از ساليان دور شيوه به كارگيري سلاح آشنا شده بود، همگام با مردم انقلابي در روزهاي پر تب و تاب انقلاب، توان بالاي مبارزاتي خود را در خيابان هاي قم به نمايش گذاشت. پدر بزرگوارش در اين باره مي فرمايد: «موقع انقلاب، شبانه روز تلاش مي كرد. بيرون از خانه كه بود از اينكه مبادا بلايي به سرش بيايد ترس و وحشت داشتيم. تا بالاخره تصميم گرفتيم به او زن بدهيم. اما ازدواج هم مانع كارهايش نشد. بعد از آنكه عروسي كرد باز مدام دنبال كار انقلاب بود.».
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، او نيز بر تلاش هايش افزود. هر كجا كه احساس نيازي مي شد وي براي ايثار و نثار همه هستي اش آماده بود. و هنگامي كه جنگ شروع شد با اشتياق تمام به ميدان مبارزه شتافت و به منظور اطاعت از فرمان امام (ره) هيچ سستي و درنگي را برنتابيد. با اينكه هنگام عظيمت به جبهه پدر بزرگوارش در بيمارستان بستري بود اما به خاطر احساس وظيفه اي كه نسبت به جنگ داشت، به تقاضاي مادر مبني بر ماندن و پيگيري معالجات پدر جواب ردّ داد و در پاسخش گفت:
«من نمي توانم پشت ميز بنشينم. من در قبال بچه هاي جبهه مسئوليت دارم. من نمي توانم پاسخگوي خون شهدا باشم!»
قبل از شروع عمليات طريق المقدس ايشان به واسطة بيماري، در يكي از بيمارستانهاي اهواز بستري بود اما از آنجايي كه خود از فرماندهان عملياتي بود و دلش به شوق ميدان مي تپيد، با همة ناتواني و كسالت جسمي اش معالجه را نيمه تمام رها كردو همپاي بسيجيان خط شكن، به خط زد.
از نظر مسايل عبادي، انساني متعبد و مقيد بود. به معنويات عشق مي ورزيد و كوشش مي كرد كه اين امور در زندگي اش از جايگاه برجسته اي برخوردار باشد. از سنين نوجواني نسبت به نماز حساس بود. به تلاوت قرآن و قرائت دعا, علاقه وافري داشت و آنگاه كه در قم بود به زيارت حرم مقدّس حضرت معصومه (س) و حضور در مسجد جمكران, توجه بسياري نشان مي داد. رئوف و مهربان بود و با تمامي افراد خانواده- حتي كودكان- برخوردي عاطفي داشت. انسان كم حرفي بود و در مقابل ديگران آرام و ملايم سخن مي گفت و متانت و ادب او زبانزد بستگان بود.
از اسراف به طور جدي پرهيز مي كرد؛ چه در لباس و چه در غذا و چه در امور ديگر زندگي. در استفاده از بيت المال به طور كامل مراعات جوانب احتياط را مي كرد تا ذره اي از آن بي رويه و بيجا مصرف نشود. هنگامي كه با خودرو سپاه از جبهه مي آمد آن را در منزل پارك مي كرد. يك روز كه بچّه اش با اصرار فراوان از پدر مي خواست تا او را با ماشين سپاه به گردش ببرد, او به جهت رعايت بيت المال از اين كار امتناع ورزيد و به خاطر رعايت حال كودك، ماشين دوستش را عاريه گرفت و خواستة فرزند را برآورد.
از بيكاري ، شديداً متنفر بود. هرگاه فراغ باري به كف مي آورد به مطالعه كتاب و مجله مي پرداخت. در سنگر نيز موقع بيكاري نهج البلاغه مي خواند و دوستانش را از اين كلمات نوراني بهره مند مي ساخت.
ويژگي ديگر ايشان ، قاطعيت در كار و مديريت قوي او بود. وقتي تصميمي مي گرفت به طور جدي به آن جامه عمل مي پوشانيد. و در اين راه و هيچ نيز نمي توانست مانعي ايجاد كند . واصولاً صلابت و سرسختي او خود، برترين ضامن اجرايي تصميماتش بود.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:46 تــوسط سلمان |
شهيد علي مردان ازاد بخت
 
 
فرمانده گردان محبين تيپ 57ابوالفضل (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)
در اسفند ماه 1340 ، آنجا كه جلوه بهار به تدريج نمايان مي‌گردد،‌ در روستاي سرآسياب، واقع در 6 كيلومتري شهر كوهدشت،‌ در استان لرستان ودرخانواده‌اي مستضعف به دنيا آمد . كودكي را با احساس در خانواده‌اي گرم به پايان برد . تحصيلات ابتدايي راه موفقيت و زحمات زيادي كه در كنار درس خواندن مي كشيد، به پايان برد.
براي رفتن به مدرسه راهنمايي ‌بايدهر روز مسافت 6 كيلو متري روستاي سر آسياب تا شهر كوهدشت را با پاي پياده بپيمايد.
او هر روز اين مسافت را مي رفت ،در روزهاي سرد زمستان، بدون لباس گرم و در روزهاي گرم تابستان ، بدن هيچ گونه امكانات رفاهي. دوره راهنمايي‌ را پشت سر گذاشت و دوره دبيرستان را آغاز كرد.در اين دوران مشكلاتش بيشتر شد. هزينه تحصيل در دبيرستان سبب شد تا اوبه سختي در كنار پدرش كار كند و پول دريافتي را صرف تحصيل خود نمايد. تا سال سوم دبيرستان بي‌وقفه درس خواند و هميشه شاگرد ممتازي بود. سالهاي پاپاني تحصيل اودر دبيرستان همزمان بود با اوج مبارزات مردم ايران بر عليه حكومت خود فروخته و وابسته پهلوي. او نيز كه خود طعم فقرو نداري حاصل از سياستهاي فاسد نظام شاهنشاهي را چشيده بود، وارد مبارزه با حكومت شاه شد.
درتظاهرات ميليوني مردم بر ضد رژيم طاغوت او ازاولين كساني بود كه در ميدان حاضرمي شد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به انجمن اسلامي دبيرستان محل تحصيلش در كوهدشت پيوست. جنگ كه شروع شد به بسيج پيوست و جزو اولين كساني بود كه راهي جبهه شد .از روز اول ورود به جبهه فرمانده دسته شد وبا اثبات لياقت وكا رآمدي خود به فرماندهان جنگ، ديري نپاييد كه فرمانده گردان ‌شد.
او وگردان تحت فرماندهي اش در علميات‌ خط شكن بودند. در طول جنگ چند نوبت مجروح شد، اما دريغ از اندكي نوميدي، پس از هر بار التيام زخم وبهبودي نسبي راهي صحنه‌هاي نبرد مي‌شد. در سال 1365 به سمت فرماندهي طرح عمليات لشكر 57 حضرت ابوالفضل منصوب شد. همزمان در رشته علوم اجتماعي در دانشگاه قبول شد،‌ اما به دانشگاه نرفت.او مي گفت: اگر عمري باشد، پس از جنگ ادامه تحصيل مي‌دهم.
در سوم خرداد سال 1366 ، هنگامي كه فرماندهي طرح عمليات را در عمليات كربلاي 10 عهده‌دار بود،‌به شهادت رسيد.
يكي از همرزمانش مي‌گويد:
در منطقه با اين كه شهيد آزادبخت مجروح شده بود، بچه‌هاي امداد را صدا زدم، خود كه مسئول بهداري بودم، براي مداواي زخم‌هاي او دست به كار شدم، اما مجبور شديم او را به پشت خط انتقال دهيم. در همين موقع ايشان با ناراحتي از روي تخت بلند شد و گفت: اين چه وقت انتقال است، آنجا بود كه به اخلاص او پي بردم.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:45 تــوسط سلمان |
شهيد حسين بهرامي
 
 
 
فرمانده گردان رزمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي« سوسنگرد»

 
سردار شهيد «حسين بهرامي» متولد روستاي «ولشكلا»در شهرستان« ساري» است. او در ساري گمنام است امّا بچه هاي پيشروي مشهد و مدافعين جنوبي، رزمندگان اهوازي حسين را از مازندراني ها بيشتر مي شناسند. شنيده شد كه سوسنگرد را شهر« حسين» مي دانند. در سال 1355 جهت تحصيل در رشته ي رياضي به دانشگاه فردوسي مشهد وارد شد.
پس از سه سال تحصيل در تاريخ 30/3/59 به عضويت سپاه پاسداران مشهد نايل مي گردد .حسين در روزهاي آغازين جنگ چند روزي به همراه دوستان مشهدي اش وارد گروه حفاظت از بيت امام خميني (ره) مي شود. حسين از مورخ 7/7/59 جهت اعزام به جبهه به سپاه اهواز اعزام مي گردد. در خونين شهر تا آخر مي ايستد. كارآمدي حسين موجب مي شود او را به سمت فرماندهي گردان رزمي در طرح آزادسازي سوسنگرد منصوب نمايند. طرح حفر كانال در نقاطي از سوسنگرد جهت محاصره ي دشمن توسط ايشان نيز معروف است.
حسين اهل وعظ و خطابه و تحليل هم بود و هر وقت فرصت اقتضا مي كرد ، بمثابه يك مُبلغ وارد عمل مي شد. امّا حسين در جنگيدن چالاك تر بود. آنجا كه پاي عمل به ميان مي آيد مي گويند او آنقدر در عمليات امام مهدي (عج) در سوسنگرد به دشمن نزديك بود كه در لابلاي تانك ها به شهادت رسيد.
در اين عمليات فرماندهي او و سردار عزيز جعفري زبانزد است. سيماي حسين در شب آخر آنقدر نوراني بود كه دوستان همگي از او طلب شفاعت مي كردند و از او قول مي گرفتند تا سلام آنها را به دوستان شهيد برساند!
برادر حاج صادق آهنگران مي گويد: بچه هاي مسجد جزايري اهواز عشق عجيبي به حسين داشتند. آن روزها؛ حسين «علم الهدي» و «حسين بهرامي» ضمن اين كه روحي واحد در دو كالبد بودند شمع محفل دوستان رزم به شمار مي آمدند. حاج صادق آهنگران مي گويد: علم الهدي؛ كشته و مرده ي حسين ولشكلايي بود؛ حسين بهرامي كه شهيد شد، بچه هاي مسجد پارچه اي بر محراب مسجد نصب كردند كه اين جمله نوشته شده بود؛ «حسين»! شهيد غريب نام آشنا! حاج صادق آهنگران مي گويد: جسد حسين چهل روز در محراب مسجد ماند و پس از آن به سمت «ولشكلا» تشييع شد
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:44 تــوسط سلمان |
شهيد سيد عباس ميرهادي
 
 
فرمانده گردان امام رضا (ع) لشكر17 علي ابن ابي طالب(ع)
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)


سال 1342 به دنيا آمد. زادگاهش روستاي ميشيجان در شهرستان خمين بود. در خانواده اي با ايمان و از نظر مالي در سطح پايين، كه از زندگي، ديانت و پاكي را برگزيده بودند,متولد شد. در همان روستا، به مدرسه رفت و تا دوره راهنمايي تحصيلش را ادامه داد.
همزمان با آغاز جواني او بود كه حماسه پر شور مردم ، ايران را فرا گرفت.
او نيز غيرت ديني را از اجدادش به ميراث برده بود و خون تشييع در رگ هايش جريان داشت، به آن حركت عظيم پيوست.عباس در راه به ثمر رساندن انقلاب اسلامي تلاشهاي زيادي انجام داد. مبارزات خياباني و سياسي,توزيع دستورات و سخنراني هاي امام كه از فرانسه مي رسيدو...
با پيروزي انقلاب، نظام طاغوت شكست خوردو شاه مجبور به ترك كشور شد.
با پيروزي انقلاب اسلامي , توطئه هاي گونانگون ضد دشمنان آغاز شد.نا آرامي هايي كه ضد انقلاب در استانهاي كردستان ,مازندران,سيستان وبلوچستان,خوزستان وآذربايجان انجام مي داد از يك سو وتوطئه هاي ديگري كه توسط عوامل داخلي آمريكا كه آن روزها در كشور مسئوليتهايي داشتنداز طرف ديگر عرصه را بر مردم تنگ كرده بود.
آغاز جنگ تحميلي نقطه ي اوج خصومت دنياي ظلم وستم بر عليه مردم ايران بود.
سيدعباس ميرهادي در تمام اين عرصه ها حضوري فعال داشت و به دفاع از دستاوردهاي انقلاب مي پرداخت.
پس از شعله ورشدن آتش جنگ , به جبهه هاي غرب و جنوب شتافت.
با دوستان صميمي بود و با دشمن,اما سرسخت! آن گونه كه صفت هر مسلمان بايد باشد. به جبهه و سنگر، به شدت دل بسته بود.
به مرخصي كه مي آمد، دلش در جبهه ومناطق عملياتي بود. جبهه و حالت معنوي آنجا را موهبتي الهي مي دانست.
پس از چندي به عضويت سپاه درآمد و به عنوان فرمانده عمليات سپاه خمين منصوب شد، مدتي نيز مسئول واحد آموزش نظامي بود.
او طاقت دوري از جبهه را نداشت .مسئوليتهاي پشت جبهه را رها كرد وبه جبهه شتافت.قبل از عمليات والفجر هشت به عنوان فرماندهي گردان تعيين شد ودر اين سمت رشادتهاي بي شماري را از خود به يادگار گذاشت.
كربلاي چهار,ودشت شلمچه كربلايي بود كه سيد عباس به ديدار معبود شتافت .او در حالي كه نيروهاي گردان امام رضا (ع) را فرماندهي مي كرد، به خدا پيوست. و همان گونه كه آرزويش بود، پيكر پاكش در منطقه عملياتي به جاي ماند.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:44 تــوسط سلمان |
شهيد حسن تاجوك
 
 
فرمانده تيپ يكم لشكر32انصارالحسين(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

سال1340 درشهر ملاير به دنيا آمد. كودكي‌اش در محيطي آكنده از معنويت سپري شد. در سال 1346 براي تحصيل قدم در دبستان نهاد و اين مرحله را از آغاز تا پايان با هوش و ذكاوتي كه داشت به‌خوبي پشت سرگذاشت. حسن از كودكي علاقه‌اي زيادي به سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) داشت و در جلسات عزاداري مولايش با شور و شوق شركت مي‌كرد. در سال 1354 با تمام دوره راهنمايي وارد دبيرستان شد و اين هنگامي بود كه ذهن فعال او اوضاع سياسي و اجتماعي جامعه را به‌خوبي درك مي‌كرد.
اوبا مطالعات و شناختي كه از اوضاع جاري كشور داشت,به مبارزين با طاغوت پيوست ودرراه پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني فعالانه شركت كرد.دراين راه او چند بار به‌دست عوامل ساواك شاه خائن دستگير ومورد شكنجه وضرب و شتم قرار گرفت. شكنجه ها وسختي هاي دوران بازداشت ومبارزه نه تنها خللي در اراده حسن ايجاد نكرد,بلكه اورا بيش از پيش مصمم ساخت در راه امام خميني وآرمانهاي الهي اش جانفشاني كند.
وقتي انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد وامام خميني به ايران آمد, حسن شتابان خود را به قم رساند تا به ديدارمولا ومقتدايش خميني كبير بشتابد.او با عشقي عجيب به ديدار حبيب خود رفت و به خاطر مستي اين ديدار,عقل وهوش از دست داد,به گونه اي كه در يكي از خيابانهاي قم با خودرويي برخورد كرد اما در كمال تعجب ديگران, صدمه‌اي به او نرسيد.
تازه داشت شيريني پيروزي انقلاب و ديدار امام را دركامش حس مي كرد كه مزدوران ضد انقلاب در كردستان آتش به‌پا كردند و با حمله به مردم بي دفاع اين ديار, آنجا را محلي براي توطئه هاي خود برعليه انقلاب اسلامي مردم ايران قرار دادند. با پيش آمدن اين شرايط حسن در آنجا حضور يافت و تا شروع جنگ تحميلي درآن‌جا مشغول مبارزه با نوكران استكبار جهاني شد. با زبانه كشيدن شعله هاي جنگ ارتش عراق ومزدوراني از كشورهاي عربي به نمايندگي از استكبار جهاني ,به جبهه شتافت تا صفحه‌اي ديگر از دفتر مبارزات خود را ورق زند.
در فروردين ماه سال 1360براي مراسم ازدواج به شهر آمد وخيلي زود به جبهه برگشت و ماهها در آنجا ماند. مدتي بعد براي انجام اعمال نوراني حج عازم عربستان شد وبعد از بازگشت از اين سفر,دوباره راهي جبهه شد. هيچ چيزي نمي توانست او را از جبهه وجنگ جدا كند.در بازگشت از جبهه انگار چيزي را گم كرده بود هميشه قبل از اينكه از روزهاي مرخصي اش به طور كامل استفاده كند ,به جبهه بازمي گشت.
يكي از روزهاي سال 1361 حسن به اتفاق چند نفر از فرماندهان براي شناسايي منطقه سومار به مواضع دشمن رفته بودند كه با برخورد به كمين دشمن و درگيري، دوتن از همرزمان او, محمد آل پور حجازي و حسين جعفري به شهادت مي‌رسندو رضا مستجيري نيزبه اسارت دشمن در مي‌آيد .
حسن به‌شدت مجروح مي‌شود , عراقي‌ها تصورمي كنند او شهيد شده و رهايش مي‌كنند. او بعد از يكي دو روز توسط نيروهاي خودي به عقب منتقل مي شود و با تلاش پزشكان بهبود مي يابد.
اودر طول حضور تاثير گزارش در جبهه ها جراحات بسياري را در بدن داشت،به گونه اي كه از هر جبهه يا عمليات مجروحيتي در بدنش بود. اما خودش مي گفت:زخم ماندن در قفس اين دنيا و دوري از شهدا,بيشتر از همه ي زخمها درد دارد.
سرانجام پس از سال‌ ها مبارزه با طاغوت وضد انقلاب ,و حضور در جبهه‌ها و ايثار و فداكاري‌هاي بي‌شمار,اول تيرماه 1367در جبهه ي ماووت ,26روز قبل از پايان دوران دفاع مقدس,دوراني كه رهبر معظم انقلاب اسلامي از آن به عنوان "اوج افتخارات مردم ايران ياد مي كند." به‌ديدار معبود شتافت.
درصبحگاه اولين روز از تير ماه 1367 در قله ي گرداش بعد از به‌جا آوردن نماز صبح، خمپاره‌اي در نزديكي سنگرحاج حسن مي‌خورد و تركشي از آن به پشت سر او اصابت مي‌كند .حسن در حاليكه دستانش را باز كرده بود, مي‌گويد نگاه كنيد چه نسيم ملايمي مي‌وزد، و لبخند زنان به شهادت مي رسد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:43 تــوسط سلمان |
شهيد رضا رحماني
 
 
فرمانده گردان امام سجاد (ع) تيپ 44 قمربني هاشم (ع)
 
 (سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

 سال 1341 ه ش در شهر «كيان» در استان «چهارمحال وبختياري» به دنيا آمد .درهفت سالگي به مدرسه رفت و بعد از اخذ مدرك دوره ابتدايي روزها در كوره‌هاي آجرپزي كار مي‌كرد و شبانه درس مي‌خواند. انقلاب كه پيروز شد شبها را در مسجد مي‌گذراند و مي‌گفت به گفته امام خميني مسجد سنگر است . .پس بايد سنگرها را حفظ كنيم. هنگامي كه از تلويزيون شاهد تشيع جنازه شهيدي بود بي‌اختيار اشك مي‌ريخت و رشك مي‌برد كه چرا نتوانسته همانند شهيدان بر كافران و منافقان و گروهك‌هاي منحرف بتازد و شهيد شود . در نامه‌اي كه در نوبت دوم جبهه رفتن نوشته بود .خواندم كه :برادر من به پدر و مادرم گفتم مي‌روم تهران آموزش نظامي ببينم اما به پدر و مادر دروغ گفتم. اميدوارم مرا ببخشند و تو از زبان من عذرخواهي كن ودلداري بده تا خدا از تقصير من درگذرد.
سي و يك شهريور سال 1359كه صداميان كافر با تانكهاي روسي ،هواپيماهاي فرانسوي ودلارهاي نفتي كشورهاي عربي به ايران حمله آوردند ؛«محمدرضا» آماده اعزام به جبهه‌هاي جنگ بود . در مهرماه59 13مصادف با عيدقربان همراه با يك گروه از رزمندگان جهادسازندگي(سابق)« شهركرد» به جبهه رفت.درراه برادرش كه همراه بااو به جبهه مي رفت، گفت: محمد تو برگرد . دوتايي كه نمي‌شود برويم . اما محمد گفت: اگر اين راه اشتباه است خودت برگرد . اگرهم درست است من مي‌روم تو برگرد. اما چه مانعي دارد كه با يكديگر برويم. شهيد «رحماني» وبرادرش باهم به اهوازرفتندوبعد از چند روز آموزش راهي «ماهشهر» شدند . در آنجا «محمد» با يك گروه از رزمندگان عازم شد تا از جاده فرعي ماهشهر- آبادان محافظت كنند تاعراقي ها آنجا را مين‌گذاري نكنند. برادرش كه درجبهه« آبادان» بود ،زخمي مي شود به شهر«كيان» بازمي گردد. او بعد از شنيدن زخمي‌شدن برادرش به ديدار او مي شتابد وچند روزبعدبه جبهه برمي گردد. ا و در نوبت دوم حضور درجبهه بوسيله لودري كه از عرقي ها به غنيمت گرفته بودند مشغول فعاليت مي شود. روزها درجاده سازي جبهه ها فعاليت مي كند و شبها در سنگرسازي فعاليت مي كند.‌ چندين باردر حين كار لودراومورد اصابت تركش خمپاره هاي دشمن قرا مي گيرد اما كوچكترين خللي در اراده اش ايجاد نمي شود. مدت زيادي از حضور او درجبهه مي گذرد وبرادرش تصميم مي گيرد برود در جبهه به عنوان نيروي جايگزين او باشد تا او چندروزي را به مرخصي بيايد. موقعي كه به محمد مي‌رسد مي‌بيند با جديت وشبانه روز كار مي‌كند. به او مي‌گويد: چرا شبها نمي‌خوابي ؟! تو كه خسته مي‌شوي!!محمد رضا مي‌گويد: كار براي خدا خستگي ندارد. من كه هيچ خستگي احساس نمي‌كنم .
مدتي بعد شهيد« رحماني» فعاليت در بخش مهندسي جنگ را رها مي كند و وارد گردان پياده مي شود.اودراين بخش درجبهه ها وعمليات مختلف حضوري تاثير گذارداشت.نقطه نقطه جبهه هاي غرب وجنوب هنوز فريادهاي الله اكبر وياحسين اوراتكرار ميكنند. شهيدرحماني كه حالا ديگرفرمانده گردان اما م سجاد (ع)ازتيپ44قمربني هاشم(ع)است ،بااحساس مسئوليتي دوچندان درجبهه حضور مي يابد.تابستان سال1365ارتش عراق با استفاده از گرماي طاقت فرساي تابستان تلاش مي كند جزاير مجنون رااز دست ايران بازپس بگيرد. گرداني كه شهيدرحماني فرمانده آن است، ماموريت دارد از قسمت خيلي مهم اين جزاير محافظت كند. قسمتي كه سقوط آن مساوي است با از دست رفتن تمام جزاير.
شهيدرحماني به همراه نيروهايش چند شبانه روزدر مقابل ارتش عراق مقاومت مي كند وبادرگيري نفس گير حملات آنهارا خنثي مي كند وخودش نيز درآنجا به شهادت ميرسد تااين سنت الهي همچنان برقراربماند كه:مجاهدان حقيقي درجنگ با دشمنان خدا از اين دنيا ميروند.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:42 تــوسط سلمان |
شهيد عنابت الله بازگير
 
 
فرمانده گردان حضرت زينب(س) لشگر 19 فجر
 
(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

او هرگز به تسليم نينديشيد .
اما اين تنها او نبود كه اينگونه بود، بلكه تاريخ انقلاب، پر از عنايت هايي كه هميشه دريچه هاي نگاهشان به سمت حقيقت باز بود و قلبهايشان گلخانه هاي نجابت بود. انگار كه آمدنشان به دنياي خاكي تنها به اين انگيزه بود كه پيام آور آزادي و آزادگي باشند و قاصد پاكي و صداقت .
«عنايت الله بازگير» در سال 1342 هجري شمسي در روستاي« امام زاده نورالدين(ع)» از توابع شهرستان «كهگيلويه»در استان» كهگيلويه وبوير احمد» متولد شد. وي از همان ابتداي تولد، در ميان خانواده از محبوبيتي خاص برخوردار بود و در عين حال داراي استعداد و هوش سرشاري بود. زماني كه پاي در راه مدرسه گذاشت، توانست اين هوش و استعداد را بيشتر نشان دهد. ذهن قوي و حافظه خوب او باعث شده بود كه در درسهايش نمرات بالايي داشته باشد.
سردار شهيد« عنايت اله بازگير» از همان كودكي با وجود كمي سن، با افراد مختلف بسيار پخته و حساب شده برخورد مي كرد، به گونه اي كه رفتارش نشان مي داد كه يك سر و گردن از نظر عقلي بالاتر است. از كودكي علاقه زيادي به مطالعه داشت. بيشتر اوقات خود را صرف مطالعه كتاب، آن هم كتابهاي مذهبي مي كرد و به اين وسيله به پرورش روح و فكر خود مي پرداخت.
شهيد بازگير پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در زادگاهش روستاي «امام زاده نورالدين(ع)» جهت ادامه تحصيلات به شهر «دهدشت» هجرت كردند.
تحصيلات دوره راهنمايي خود را دو از خانواده و البته با زحمت و پشتكار فراوان، در دهدشت ادامه داده و در ايام تعطيلي مدارس نيز جهت كمك به امرار معاش خانواده در شركت ترانس ترمينال واقع در بندر« امام خميني» (فعلي) و در كنار پدر خويش مشغول به كار مي گشت. پس از اتمام دوره راهنمايي وارد هنرستان كاوه سابق (شهيد باهنر فعلي) شد و در رشته برق ساختمان، شروع به تحصيل نمود.
اين دوران را مي توان به عنوان نقطه عطفي در زندگي عنايت به حساب آورد، او در اين دوره توانست با وسعت بخشيدن به آگاهي هاي خود و روي آوردن به مطالعات مذهبي، دنياي خود را گسترش دهد و توجه خود را به اجتماع و افراد جامعه معطوف نمايد.
عمال رژيم شاه، به جهت وابستگي كه به غرب و فرهنگ آن داشتند سعي مي كردند برنامه فرهنگي مملكت را طوري پي ريزي كنند كه مغاير با فرهنگ اسلامي باشد، بدين جهت هر گونه طرز تفكري را كه ريشه در فرهنگ و تمدن اسلامي داشت، در نطفه خفه مي كردند، اگر كسي در مراكز آموزشي، بدين مهم همت مي گماشت و براي ترويج فرهنگ اسلامي قدم بر مي داشت، به انحناء مختلف توسط رژيم شاه با مانع تراشي و آزار روبرو مي شد. با اين حال و با وجود حاكميت چنين سياستي بر كل كشور، عنايت سعي داشت تا هر چه بيشتر فرهنگ غني اسلامي را در محيطي كه زندگي مي كرد گسترش دهد. از اين رو پيشنهاد برگزاري نماز جماعت را در محيط هنرستان مطرح و آن را عملي نمود كه با مخالفت شديد مسئولين مدرسه و تهديد آنان روبرو مي گردد. و با اين حال وي با شركت در مجالس و محافل مذهبي، سعي در ترويج و رشد اينگونه نشستها را داشت. در كنار فعاليتهايش، براي افزايش آگاهي هاي مذهبي و علمي خود، از مطالعه كتب مختلف غافل نمي شد، هر وقت كه فرصت مي يافت به سراغ كتاب مي رفت و با بهره گيري از اين چشمه جوشان، روح تشنه خود را سيراب مي كرد به نحوي كه شبها تا ديروقت به مطالعه مي پرداخت و آنچه را كه از لابه لاي كتابها مي آموخت سعي مي كرد در زندگي اش به تجلي در آورد.
سردار رشيدا سلام شهيد« عنايت الله بازگير» پس از قبولي در سال سوم رشته برق آن زمان كه مي توانست با آن بلوغ فكري تراوشات ذهني خويش، در زمره تحصيل كنندگان عاليه و از كساني باشد كه مدارج علمي را ترقي بخشد و بعدها در صف آبادكنندگان دنيا باشد، با شروع جنگ تحميلي عصيانگران كافر، روحش در جمع ياران پير خمين پر زد و عاشقانه و عارفانه با شركت در عمليات« بيت المقدس» پرواز به سوي معنويت خداوندي را آغاز نمود.
پس از 6 ماه حضور داوطلبانه در خطوط مقدم جبهه در سال 1360 وارد سپاه گرديد و به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي« دهدشت» در مي آيد و با خويش عهد مي بندد كه تا آخرين قطره خون خود، چنانچه نه تنها خدايش شاهد است. بلكه منظره ديدني است براي خلق خدا، و تا پيروزي كامل اسلام و زوال و نابودي تمام عيار كفر و استكبار جهاني، از پاي ننشينند، چنانكه ننشست.
همين عهد و وفا و اخلاص باعث شد تا پس از حدود يكسال حضور در جبهه هاي جنگ، با نظر مسئولين سپاه در تهران عزيمت نموده و دوره هاي آموزش فرماندهي گردان را فرا گيرد.
پس از گذراندن دوره ي فرماندهي مجدداً وارد جبهه هاي جنگي مي شود و در اكثر عمليات رزمندگان از جمله «طريق المقدس»،- «فتح المبين»،« رمضان»،-« محرم»، «فتح خرمشهر»،-« والفجر 3و4و5»،« خيبر »،« بدر »،« قدس 3 »حضور قاطعانه و خالصانه مي يابد. و چنان از خود فداكاري و از خودگذشتگي نشان مي دهد كه حقيقتاً تاريخ به عنوان تحليل گر صادق بر قلبش نام مقدس« عنايت» را حكاكي خواهد كرد.
بدون مبالغه و اغراق در محدوده ي خصوصياتش اعم از مذهبي ، اخلاقي و … فرماندهي گمنام، پاسداري مخلص ولي داراي انگيزه اي بس ريشه وار و عميق و درونگر بود.
روحيه ي حقيقت جو و كاوشگر او، آكنده از عطوفت وي، كه نشأت گرفته از اين واقعيت عيني كه نسبت به رهبرش و مكتب و عدالت داشت، قابل تمجيد و تقرير بود. او در حاليكه در شئون زندگي ممتاز بود، در ميدان رزم، فرماندهي تمام عيار و مبارزي نستوه، در ميدان كار و كوشش ، جهادگري مسئول و در كانون گرم خانواده محفلي گرم داشت.
او به عنوان پاسداري فداكار و ايثارگر و فرماندهي از همه نظر لايق در مرزهاي جنوب و غرب كشورمان به ايجاد نظم و ثبات امنيت و استقرار حكومت اسلامي مهم داشت. شهيد« بازگير» آنگونه بودكه در چهره اش روحيه شهادت طلبي به روشني ديده شد و همين شوق بود كه عارفانه او را در تمام ورطه هاي سخت مي كشانيد و بي واهمه به پيشواز خطر مي رفت و از ميان باران گلوله و طوفان آتش عبور مي كرد.
او به عبادت مقيد بود نماز را از روي اخلاص مي خواند، پس از بجا آوردن نماز، قرآن مي خواند و اين كار براي او ملكه شده بود به نحوي كه در طول سال، گاه چند بار قرآن را ختم مي كرد و تا آنجا كه مقدور بود به ديگران هم توصيه مي كرد كه هيچ گاه تلاوت قرآن را از ياد نبرد. از شنيدن آيات الهي و شركت در مباحث عقيدتي و اخلاقي لذت مي برد.
«عنايت» قله آمالش را در شهادت به معناي خدمت و اطاعت خالصانه از خداوند و گزينش رنج و مشكلات در راه خداوند را بالاترين لذت خود مي دانست. آنچنانكه در قسمتي از وصيت نامه خود فرمود:
«من نه با عشق به شهادت و نه با هدف اينكه از زير بار مسئوليت شانه خالي كنم و نه به اين منظور به جبهه مي روم تا شهيد شوم و از اين دنيا خلاص شوم و خودم را از گرفتاريها و بدبختيهاي آن آزاد كنم، بلكه خدا خود مي داند كه هميشه از او مي خواستم به من توفيق خدمت و اطاعت خالصانه و عبادت عطا فرمايد و هرچه رنج و گرفتاري در اين دنيا هست در صورتيكه انسان ساز و در جهت قرب به او و مايه تكامل در مسير اله الله است و خلاصه هر رنج و زحمتي كه رضاي خدا است از من دريغ نفرماييد كه بودن در اين دنيا و عبادت او و كشيدن درد و رنج در راه خدا بالاترين لذت را دارد.»
در قسمتي ديگر از وصيت نامه اش مي نويسد:
«از خدا مي خواهم كه مرگ مرا شهادت در راه خودش قرار دهد، مرگم را در بستر نفرمايد.
و مردان الهي، تولد، زيست، زندگي و مرگشان الهي و خدايي خواهد بود و عنايت الله بازگير نيز دلاوري بود كه خاكهاي غرب و جنوب، صحراهاي گرم خوزستان و سرماي كردستان و بالاخره ياران و همرزمان ايشان گواه بر اين امرند كه او خدايي بود…»
و پروازي روحاني تا مقصد حضرت دوست خواهد داشت. و سرانجام اينكه فرمانده دلاور جبهه هاي جنگ، «عنايت الله بازگير» در تاريخ 21/11/1364 در عمليات «والفجر هشت» در حاليكه فرماندهي گردان حضرت زينب(س) از« لشكر 19 فجر» را به عهده داشت، مست مي ناب حسيني شد و به فوز عظماي شهادت نائل آمد. همان آرزويي كه هميشه در پايان نامه هايش به آن اشاره مي كرد كه اللهم ارزقنا توفيق شهادت في سبيلك و بدين سان پروانه جانش با نسيم عشق به پرواز درآمد و در بهشت خدا طلايه دار آناني شد كه مدتها با او در كشاكش حق و باطل همراه و همقدم بودند آري عنايت رفت در حاليكه نام او تا ابد بر سر زبانها باقي خواهد ماند و ياد گرامي اش بر صحيفه دلها نگاشته خواهد شد. آن مرغ باغ ملكوت از قفس تن رها شد و از عالم خاك سفر كرد. اصلاً شهيد« بازگير» از همان كه خود را شناخت و خدا را، از دو راه زيستن با ذلت و مردن با عزت راه دوم را برگزيده بود.
هرم سوزان عشق در درونش زبانه مي كشيد و عمري چشم به مشرق زمان دوخته بود تا از پس نقاب قله هاي زيستن، خورشيد شهادت بدمد و پرتوهاي نوراني آن

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:42 تــوسط سلمان |
شهيد صمد اسودي

فرمانده گردان امام حسين(ع)

لشكر25كربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)


دوم اسفند 1339 در خانواده اي مذهبي در شهرستان گنبد به دنيا آمد. پدرش از اهالي سراب بود كه به گنبد مهاجرت كرده بود. صمد چهارمين فرزند خانواده بود. او قرآن را در شش سالگي نزد ملا حاج صالح فرا گرفت. در سال 1345 در هفت سالگي در يكي از دبستانهاي گنبد واقع در خيابان سرابي دوره ابتدايي را آغاز كرد و دوره شش ساله ابتدايي را با نمرات خوب پشت سرگذاشت. دوره دبيرستان را در مدرسه ترك آباد (شهداي فعلي) گنبد به اتمام رساند.
بعد از اتمام سال سوم متوسطه در سال 1353 تصميم گرفت وارد نيروي هوايي ارتش شود. خواهرش (طاهره) مي گويد:
پدرم از فرط علاقه, او را دادش صدا مي كرد. وقتي او فهميد صمد تصميم دارد وارد ارتش شود به او گفت راضي نيستم تو نوكر شاه باشي. به دنبال اين سخنان با اينكه لباسهاي دوره آموزشي را تحويل گرفته بود. از رفتن به ارتش منصرف شد. پس از آن به شغل مكانيكي رو آورد و پس از مدتي استادكار اين فن شد. خواهرش درباره خصوصيات اخلاقي او مي گويد:
نسبت به همه خوش رفتار بود به پدر و مادرش علاقه فراواني داشت.
اگر پدر. عصباني مي شد او پاي پدرم را مي بوسيد و مي گفت از من راضي باش. تمام درآمد خود از كاركردن را دو دستي به پدرم تقديم مي كرد.
صمد اسودي, قبل از انقلاب اسلامي در جلسات مخفي عليه رژيم شاه و پخش اعلاميه هاي امام خميني شركت فعال داشت. با شروع انقلاب اسلامي در راهپيماييها و درگيريهاي خياباني عليه رژيم شاه فعال بود. در 20 شهريور 1358 به خدمت سربازي اعزام شد و دوران سربازي را در نوده چهل دختر و شاهرود گذراند. وقتي در خدمت سربازي بود از راديو شنيد ضد انقلاب در گنبد آشوب كرده است. بلافاصله مرخصي گرفت و در درگيري هاي گنبد شركت كرد. سه بار در اين درگيريها مجروح شد. در اين درگيريها او و برادرش – كه بعدها به شهادت رسيد – و پدرش از منطقه شيعه نشين گنبد دفاع كردند. به همين خاطر مورد بغض شديد نيروهاي ضد انقلاب بودند.
خواهرش مي گويد:
سربازي او كه تمام شد به پدر گفت: آقاجان دين مي خواهي يا پول؟ اگر دين مي خواهي چون اسلام در خطر است از هردو پسرت بايد دست بكشي چون راه ما راه قرآن و امام حسين (ع) است.
بسيار متعبد بود و صبحها بعد از نماز, زيارت عاشورا و قرآن را مي خواند و به نحوي كه همسايه ها مي گفتند خوشا به حال پدر و مادري كه جواني مثل او داشته باشند. در مباحثي كه با افراد بدبين به انقلاب داشت كوبنده و مستدل به آيات قرآن صحبت مي كرد.
او در 1 دي 1360 به عضويت رسمي سپاه پاسداران گنبد درآمد و مسئوليت واحد عمليات سپاه گنبد را به عهده گرفت. همانند چريكي ورزيده هر جا كه نياز به مقابله با دشمن احساس مي شد سلاح به دوش حضور مي يافت و مايه دلگرمي همرزمانش بود. در 26 خرداد 1361 به جبهه اعزام گرديد و تا 2 مهر 1361 فرماندهي گردان امام حسين(ع) را عهده دار بود. يكي از نيروهاي گردانش مي گويد:
در تيراندازي آنقدر تسلط و اعتماد به نفس داشت كه وقتي نيروهاي گردان را به خط مي كرد و فرمان از جلو نظام مي داد, مي گفت: آنقدر بايد مرتب و در يك خط مستقيم بايستيد كه فقط سر اولين نفر شما را ببينم و اگر با كلت تيري شليك كردم از بغل گوش همه رد شود و عملاً نيز چنين مي كرد.
قادر بود سوار بر موتور سيكلت با سرعت 50 تا 60 كيلومتر گلوله آرپي جي را در قبضه جا گذاري و شيليك كند و هدف مورد نظر را منهدم نمايد. از اين صحنه فيلمبرداري شده و در فيلم سينمايي شب شكن. استفاده شده است. مي گفت: من قادرم مسلسل را در حال حركت موتور خشاب گذاري و تيراندازي كنم و هدف مورد نظر را بزنم.
محمد جلائي – از نيروهاي كادر گردان امام حسين (ع) – در اين باره مي گويد:
گردان امام حسين داراي گروه ويژه اي بود به نام گروه ضربت و عمده نيروهاي زبده و كيفي كه مي توانستند در ساير گردانها مسئوليت و فرماندهي نمايند در آن جمع شده بودند. مسئوليت اين گروه با شهيد خليل (صحبت) نظري بيجاري بود كه بعدها فرماندهي گردانهاي لشكر 25 كربلا را بر عهده گرفت. تراكم نيروهاي كيفي گردان امام حسين (ع) هميشه مورد اعتراض ساير فرماندهان بود. اما اين نيروها به خاطر توانايي روحي و شخصيتي اسودي از او جدا نمي شدند.
در 3 مهر 1361 به سپاه گنبد مراجعت كرد و به عنوان مسئول تيم عملياتي گنبد مشغول به كار شد. در آن سال با خانم منظره قره خاني ازدواج كرد. خواهرش مي گويد: با اصرار ما تصميم به ازدواج گرفت. مي گفت من اول و آخر مي دانم كه شهيد مي شوم چرا دختر مردم را سياه پوش كنم. همسرش مي گويد:
پايه و اساس زندگي او رضاي خدا بود. زماني كه به خواستگاري من آمد اولين حرفي كه زد اين آيه شريفه بود: ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين.
مراسم ازدواج بسيار ساده برگزار شد.
به گفته خواهرش:
يكي از دوستان دوره سربازي او به نام سليمان نجات عين, همسايه ما بود و شهيد شده بود. صمد مي گفت: اگر در مراسم عروسي دست بزنيد خانواده آن شهيد ناراحت مي شوند و من شما را نمي بخشم. لباس دامادي را كه خانواده عروس خريده بود قبول نكرد كه اين امر ناراحتي پدر همسرش را در پي داشت. چند روز بعد از ازدواج قصد جبهه كرد. گفتيم تازه ازدواج كرده اي چرا به جبهه مي روي؟ گفت: با امام زمان (عج) عهد كردم كه تا آخرين قطره خون سرباز امام زمان (عج) باشم. مادرم پرسيد: اين خواهرانت را به كي مي سپاري؟ گفت: هر وقت مشكلي داشتيد صاحب زمان (عج) را صدا بزنيد و را بخوانيد. صمد ماجراي عهد خود با امام زمان را اينگونه بيان كرده است: در يك از عمليات تمام بچه ها شهيد شدند و من و يك پير مرد زنده مانديم و نزديك بود اسير شويم. امام زمان (عج) را صدا زدم و از او خواستم تا نجاتم دهد و اگر نجاتم دهد تا آخرين نفس و آخرين قطره خون سرباز او باشم و در جبهه بمانم.
او از 28 دي 1361 تا 28 تير 1362 فرماندهي گردان امام حسين (ع) از لشكر 25 كربلا را به عهده داشت.
همسرش مي گويد:
وقتي كه در جبهه حضور داشت هر چند ماه ده روز آن هم براي دلخوشي ما و نه براي استراحت به مرخصي مي آمد. معمولاً ساعت ورود را طوري تنظيم مي كرد كه شبها به منزل برسد تا مبادا با خانواده هاي شهدا روبرو شود. هربار كه به مرخصي مي آمد با ناراحتي مي گفت: از خانواده شهدا شرمنده ام.
از 29 تير 1362 تا 23 شهريور 1362 ( به مدت دو ماه ) در واحد عمليات گنبد مشغول بود كه بار ديگر تصميم گرفت به جبهه اعزام شود. به بيان همسرش در همين ايام به او توصيه شده بود مسئوليت فرماندهي سپاه شهر را بپذيرد ولي نپذيرفت و گفت به حضور ما در جبهه ها بيشتر نياز است.
در 24 شهريور 1362 به جبهه هاي غرب اعزام شد و قريب به هفت ماه فرمانده عمليات سپاه مريوان بود. در 20 فروردين 1363 به جبهه هاي جنوب رفت و فرماندهي گردان امام حسين را به عهده گرفت. حاج كميل كهنسال – قائم مقام فرماندهي لشكر 25 كربلا – درباره ي قابليتهاي نظامي و توان تئوريك آسودي مي گويد:
در زماني كه فرماندهان گردانها كمتر به مطالعه مباحث آموزشي و تئوريهاي نظامي مي پرداختند اوبه اينگونه مباحث مي پرداخت و امر آموزش را بسيار جدي مي گرفت. تاكيد بسيار داشت كه كلاسهاي آموزشي بگذاريم و در خصوص مباحث نظامي به بحث بنشينيم. با اين روحيه نظامي و جسارت مثال زدني, وقتي به خانه مي رسيد مثل اينكه اصلاً در فضاي سخت درگيريهاي جنگ نبوده و از تفرجگاه مي آيد او تقوي, جسارت, تهجد و شجاعت را در كنار يكديگر دارا بود به طوري كه كمتر كسي مانند او يافت مي شد.
همسرش مي گويد:
حتي بين نيروهاي دشمن نيز به عنوان سربازي رشيد و شجاع شناخته شده بود به همين منظور براي سر او جايزه گذاشته بودند.
با حضور در بين رزمندگان, ترس و خوف از دشمن را در آنان از بين مي برد. قدرت تهييج و تقويت روحيه او بسيار بالا بود و در زمان كوتاهي مي توانست نيروهاي خسته و درمانده را به نيروي قوي و خستگي ناپذير تبديل كند. او همه نيروها را براي حضور در يك عمليات شهادت طلبانه و غيرقابل برگشت, آماده مي كرد و گردان او در اكثر عمليات خط شكن بود. هرگاه براي نيروهايش سخنراني مي كرد آنچنان عاشقانه از امام حسين (ع) و حضرت مهدي (عج) سخن مي گفت كه آنها بي اختيار گريه مي كردند. به جرات مي توان گفت كه هيچ سخنراني نداشت كه در آن نيروهاي گردان نگريسته باشند. عشق او به حضرت امام حسين(ع) به حدي بود كه در سخنرانيها ارادت خاص خود را با اشك و گريه نسبت به آن امام ابراز مي داشت. به نيروها توصيه مي كرد تا آخرين نفس و آخرين گلوله و آخرين قطره خون با دشمن بجنگند و تسليم دشمن نشوند. يكي ديگر از ويژگيهاي برجسته او آمادگي براي فداكاري و ايثار بود. اين ويژگي سبب مي شد نيروهايش با كوچك ترين اشاره او آماده تهاجم و جانبازي باشند. با نيروهاي تحت امر با خوشرويي و مهرباني برخورد مي كرد ولي در دستورات نظامي بسيار جدي بود. هميشه جمعي از رزمندگان چادر فرماندهي دورش حلقه مي زدند و به سخنان او گوش مي دادند. به امام خميني علاقه شديدي داشت و خود را سرباز او مي دانست و معتقد بود امام, نائب بر حق امام زمان است و اطاعت از او را واجب مي دانست. در نامه هايي كه براي خانواده و دوستان مي نوشت, هميشه توصيه مي كرد به فرامين امام گوش دهند و طوري عمل كنند كه موجب رضايت امام زمان (عج) و نائبش امام خميني باشند.
همسرش مي گويد:
در يكي از جبهه ها كه آقاي نور مفيدي پيام حضرت امام خميني (ره ) را براي نيروهاي لشكر 25 كربلا آورده بود, او در بين جمعيت بلند شد و با تمام وجود فرياد برآورد كه به امام بگويد ما از سربازان جان بركف ايشان هستيم و تا آخرين قطره ي خون از مملكت و انقلاب خود دفاع خواهيم كرد . به امام بگوييد كه ما را دعا كند.
او با وجود فعاليتهاي شبانه روزي در راه انقلاب در مقابل شهدا و خانوداده هاي آنها احساس شرمندگي مي كرد و مي گفت: ما به شهدا بدهكار هستيم و بايد با ادامه دادن به راه آنها بدهي خود را بپردازيم. امر به معروف و نهي از منكر بود و چون به آنچه مي گفت, عمل مي كرد. سخنان او در ديگران تاثير مي گذاشت. به همه توصيه مي كرد كه ائمه اطهار را الگو قرار دهند زيرا آنها بهترين راهنما براي سعادت بشر در امور دنيا و آخرت مي باشند. در پشتيباني از ولايت فقيه و خدمتگزاران به نظام از هيچ كاري كوتاهي نمي كرد. از خصوصيات ديگر او روحيه عارفانه عاشقانه و گريه هاي توام با استغاثه بود.
همسرش مي گويد:
راز و نيازهاي عاشقانه و نورانيت و صفاي روح و باطن او براي ما ملموس و مشهود بود. هرچه زمان مي گذشت محبوبيت او روز به روز فزوني مي گرفت. يكي از خصلتهاي نيكوي او تعقيبات طولاني بعد از نمازها مخصوصاً نماز صبح بود و دعاي عهد امام زمان را هر صبح مي خواند و در تعقيبات نماز عشا سوره مباركه نجم را تلاوت مي كرد. بسياري از دعاها و سوره هاي قرآن را حفظ بود.
مدتي همسرش را به اهواز برد و در پايگاه شهيد بهشتي ساكن بودند. همسرش مي گويد:
در پايگاه شهيد بهشتي يك روز قبل از شهادت صمد در منزل مشغول نماز بودم كه متوجه نورانيت خاصي در چهره او شدم و با تعجب جوياي علت آن شدم با لبخند رضايت بخشي گفت: من رفتني هستم و به زودي خواهم رفت.
سيد علي عباسپور – يكي از نيروهاي گردان تحت امر او – گفته است:
آسودي داراي نفوذ كلام خاصي بود. سخنراني خود را با دعاي اللهم لاتكلني الي نفسي طرفه عيناً ابداً آغاز مي كرد و چنان گرم و با محبت صحبت مي كرد كه نيروهايش به وجد مي آمدند. در آغاز صحبت حرفهايي مي زد كه شنوندگان همانند مجلس روضه گريه مي كردند. بارها در صحبتهايش گفته بود من فرمانده ظاهري شما هستم و فرمانده اصلي شما امام زمان است بارها اعلام كرده بود كه گردان او بايد سخت ترين نقطه عمليات را تقبل كند. حتي يك بار در صبحگاه گفته بود. من در جلسه فرماندهان جنگ گفتم در روز قيامت از شما راضي نيستم. اگر سخت ترين و دشوار ترين موقعيت عمليات را به عهده گردان من نگذاريد, فرداي قيامت در نزد فاطمه زهرا شكايت شما را مي برد.
سردار كهنسال - قائم مقام فرماندهي لشكر 25 كربلا در اواخر سال 1363 (در زمان علميات بدر) مي گويد:
چند روز مانده به عمليات بدر در جلسه دعايي كه در آن شهيد حجت الاسلام و المسلمين محلاتي – نماينده حضرت امام در سپاه – و سردار محسن رضائي و اكثر فرماندهان حاضر بودند ؛زيارت حضرت فاطمه (س) خوانده شد. بعد از مراسم, آسودي را كه قرار بود به منطقه عملياتي برود ,ديدم. روحيه خيلي شاداب و با نشاطي داشت. با بغضي از گريه همراه با شادي گفت: وقتي امام زمان (عج) خود در يك عمليات حضور دارد آيا ممكن است در چنين صحنه اي انسان اندكي نگراني و ترديد به خود راه دهد. چه توفيقي بالاتر از اين كه در عملياتي شركت كنم كه خود حضرت, فرماندهي را بر عهده دارد. در آن لحظات احساس كردم در شرايطي است كه در پوست خود نمي گنجد و به شرايطي و حالاتي رسيده است كه شايد ماندگار نباشد و حقيقتاً پرپر مي زد.
صبح روز بعد گردان براي عمليات بدر مهيا شد و آخرين صبحگاه خود را در پادگان شهيد بيگلوي اهواز برگزار كرد. نيروها به خط ايستاده بودند و برخلاف هميشه كه محمدرضا هدايت پناه و محمد جلايي (مسئول تبليغات) صبحگاه را برگزار كردند صمد, قرآن به دست, با بادگير زيتوني در جايگاه قرار گرفت و با آواي دلنشين و حزيني شروع به تلاوت قرآن كرد. اين اولين باري بود كه مي ديدم يك فرمانده گردان شخصاً قرآن صبحگاهي را تلاوت مي كند. چند آيه از سوره انا فتحنالك فحاً مبينا را تلاوت كرد. سپس به سخنراني پرداخت در حالي كه هاليه اي از نور از صورتش تلالو مي كرد. من كه محو صورت نوراني او شده بودم به خود گفتم امروز چقدر آسودي نوراني شده است. اي كاش دوربين داشتم و از اين حالتش عكس مي گرفتم. سپس فرازهايي از زيارت عاشورا را تلاوت كرد و بعد اشاراتي از نهج البلاغه در خصوص ورود رزمندگان به بصره در حالي كه گرد و غباري بر پا نمي كنند بيان كرد. سپس گفت:
عملياتي كه در پيش است من سخت ترين موقعيت آن را تقبل كرده ام و از فرماندهي لشكر خواستم تا گردان ما را وارد عمل كند. اي عزيزان در برهه اي از تاريخ قرار گرفته ايم كه هركس در آن شركت نداشته باشد سرش كلاه رفته است و پشيمان خواهد شد. به همين قرآن قسم كه تصفيه حساب و يا كم شدن نيروهاي گردان هيچ تزلزلي در اراده ام در قبول ماموريت ايجاد نمي كند. شما سربازان امام زمان هستيد. از ته قلب از او بخواهيد, چرا كه هيچگاه سربازانش را رد نمي كند. من به جرات قسم مي خورم كه زير برگه پيروزي را امام زمان امضا كرده است. اين بار به شما قول مي دهم كه ديگر بليط مرخصي را طوري تنظيم نمي كنيم كه شب به خانه برسيم. اين بار ديگر پيش بچه هاي مفقودين و شهدا شرمنده و خجل نيستيم.
در پي صحبتهاي او, صداي ناله و شيون رزمندگان برخاست و همه به اتفاق فرمانده گردان مي گريستند. در ادامه صحبتهايش با بغض گفت:
ان شاءالله مي رويم و انتقام دستان قطع شده ابوالفضل را در كنار نهر علقمه از يزيديان زمان خواهيم گرفت. مي رويم تا انتقام پهلوي شكسته زهرا را بگيريم و اميدواريم كه آقا امام زمان ما را به عنوان كوچكترين سربازانش قبول كند. در پايان سخنانش در حالي كه نيروها سخت مي گريستند با دلي پرسوز گفت: برداران من , به همديگر قول بدهيم هركس زودتر به شهادت رسيد سلام ما را به فاطمه زهرا (س) و امام حسين (ع) برساند.
بهروز محمد جلائي درباره اين صبحگاه مي گويد:
صبحگاه را هميشه من و شهيد محمد رضا هدايت پناه – مسئول تبليغات گردان – برگزار مي كرديم و قر آن را مي خواندم. اما اين بار او قبل از ما قرآن را به دست گرفت و بدون هماهنگي به جايگاه رفت و شروع به تلاوت قرآن كرد. نوع تلاوت او بسيار دلنشين و زيبا بود. بعد از تلاوت قرآن, اندكي صحبت كرد و شرايط و سختي كار را توضيح داد و گفت: من به شما اعتقاد دارم. ماموريتي سنگين در پيش دارد. هر چه سريع تر آماده شويد و حتماً ماسكهاي ضد شيميايي برداريد. بعد از اتمام سخنراني صمد آسودي نيروها به محل گروهانها برگشتند و عظيمي - مسئول گروهان در حال توجيه نيروها بود كه ناگهان صداي انفجاري برخاست. لحظه اي مسئولين گردان را ديدم كه پيكر صمد را پشت تويوتا گذاشتند تا به بيمارستان برسانند. در ميان نگاه منتظر و بهت زده ما يكي از مسئولين گردان با دست اشاره اي به عظيمي كرد به اين معنا كه تمام كرده است ماجراي انفجار از اين قرار بود كه نيروهاي ما در عمليات بدر بايد در ميان آبهاي هور در قلب هورالهويزه وارد عمل شوند. ظاهراً شهيد آسودي, نارنجكي را بيست و چهار ساعت در آب گذاشته بود تا چگونگي عملكرد آن را آزمايش كند. بعد از اتمام سخنراني بلافاصله سراغ نارنجك رفت و نارنجك در دستان او منفجر شد.
بهروز محمد جلائي كه به صحنه نزديك بود مي گويد:
صمد نزد شهيد خليل نظري رفت و گفت: امانتي را بده و نارنجك را گرفت و به پشت چادرها رفت. هنوز از كنار نيروها و آقاي خطيب – مسئول تسليحات – شهيد گلبادي نژاد – پيك گردان – و شهيد نظري عبور نكرده بود كه جلوي چادر تسليحات بدون آن كه ضامن نارنجك را بكشد نارنجك در دستهاي مشت كرده اش منفجر شد. در نتيجه اين انفجار, صورت و سينه او و يك چشم, فك و دهانش كاملاً متلاشي شد و گلبادي نژاد و خليل نظري و خطيب زخمي شدند.
به اين ترتيب صمد آسودي در ساعت 5/8 صبح شنبه 18 اسفند 1363 در پادگان شهيد بيگلوي اهواز به شهادت رسيد. پيكرش به مزار شهيدان گنبد انتقال يافت و به خاك سپرده شد. همسرش مي گويد: پس از شهادت در عالم رويا به من گفت: من همنشين حضرت ابوالفضل (ع) هستم و نگران من نباشيد. يگانه دختر شهيد آسودي مدتي پس از شهادت پدر به دنيا آمد.
تنها برادر او – محمد علي – يكسا ل بعد به شهادت رسيد .
خواهرش مي گويد:
چهلم محمد علي و سالگرد صمد در يك روز بود. پس از اين روز پدرم نيز از فراق آنان قوت كرد.
اين اشعار را يكي از دوستان صمد در وصف او سروده است:
سلامم بر شيهدان خدا جو به قرب حق رسيدند از تكاپو
سلامم بر صمد سردار جبهه همان مردعمل غمخوار جبهه
به فاميل آسود و نامش صمد بود دليران وطن را او مدد بود
سخن مي گفت و با دل آشنا بود به افراد بسيجي هم نوا بود
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:41 تــوسط سلمان |
شهيد عليرضا خلوص دهقانپور

فرمانده گردان سلمان فارسي(س)لشكر16قدس
 (سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

سي ام خرداد 1338 در خانواده اي كشاورز در روستاي اُزگم از توابع شهرستان صومعه سرا متولد شد . او پنجمين فرزند خانواده دهقانپور بود .
عليرضا در محيط ساده و صميمي روستا پرورش يافت و دوران تحصيل را در آنجا سپري كرد . او از سنين نوجواني به فعاليّتهاي مذهبي علاقه داشت . براي فراگيري تعاليم مذهبي به مسجد محله مي رفت و اوقات فراغت را در كارهاي كشاورزي كمك مي كرد و يا به ورزشهاي دسته جمعي مي پرداخت . بعد از اتمام دوره راهنمايي در دبيرستان فريبرز برشنورد صومعه سرا ادامه تحصيل داد و با شروع نهضت اسلامي ايران با نام امام خميني آشنا شد .
با پيروزي انقلاب اسلامي وارد فعاليّتهاي سياسي شد و در انجمن اسلامي شهيد مطهري صومعه سرا فعاليّت گسترده اي داشت و در مراسم مذهبي و راهپيماييها فعّالانه شركت مي جست .
در شهريور 1359 موفق به اخذ ديپلم در رشته فرهنگ و ادب از دبيرستان فريبرز برشنورد صومعه سرا شد . قبل از ورود به سپاه مسئوليت يگان حفاظت را عهده دار بود . به منظور بالا بردن توان رزمي و فراگيري فنون نظامي در 17 آبان 1359 به پايگاه آموزشي چالوس اعزام شد و بعد از اتمام دوره آموزشي به عضويت رسمي سپاه صومعه سرا درآمد و در يگان حفاظت سپاه مشغول به كار گرديد . علاقه خاصي به فوتبال داشت و عضو تيم منتخب فوتبال شهر بود .
عليرضا ، فردي با اخلاص و خوش اخلاق بود و حتي به بچه هاي كوچك هم احترام مي گذاشت اما در مقابل منكرات سكوت را جايز نمي شمرد . چهره با صلابت او معنويت خاصي داشت و مايه دلگرمي دوستداران انقلاب و نظام در شهر بود . در سالهاي 1359 و 1360 در بحثها و مناظره ها با گروهكهاي الحادي شركت مي جست و با منطق و استدلال نظراتشان را رد مي كرد . وقتي كه آنها اعلان جنگ مسلحانه كردند او نيز دوشادوش نيروهاي انقلاب در سركوب و جنگهاي مسلحانه با انان شركت داشت . علاقه خاصي به امام داشت و به هنگام پخش سخنراني امام از تلويزيون دست از كار مي كشيد و به سخنان او گوش مي داد . فردي منظم بود و با مشاهده بي نظمي عصباني مي شد . در موقع اذان چنانچه كساني را مي ديد كه نشسته و صحبت مي كنند ، ناراحت مي شد . و براي اقامه نماز به آنان تذكر مي داد . در حفظ بيت المال دقت بسيار داشت .
در 15 ارديبهشت 1361 به منطقه جنگي اعزام شد و در لشكر 25 كربلا به انجام وظيفه پرداخت و با شركت در عمليات رمضان مجروح شد . برادرش مي گويد :
در عمليات رمضان مجروح شد و در بيمارستان بستري گرديد . دكتر معالج به او گفته بود نبايد از تخت بيمارستان حركت كند و بايد چند هفته در بيمارستان بستري باشد ولي پس از چند روز از بيمارستان فرار كرد و راهي جبهه شد .
در سال 1361 در سن بيست و سه سالگي از خانم هاجر فكوري خواستگاري كرد و در كمتر از يك هفته با انجام مراسمي ساده زندگي مشترك خود را آغاز كردند . سه ماه بعد از ازدواج در تاريخ 4 شهريور 1361 عازم جبهه هاي جنوب شد . در عمليات محرم شركت كرد و در روز 17 آبان 1361 در اين عمليات مجروح شد و به مدت بيست و چهار ساعت در يكي از بيمارستانهاي اهواز بستري بود اما فرداي آن روز با لباس بيمارستان و بدون اجازه ، بيمارستان را ترك كرد و عازم منطقه جنگي شد . بعد از بازگشت از منطقه جنگي به فرماندهي يگان سپاه صومعه سرا منصوب شد و مدت سه سال عهده دار اين مسئوليت بود . و در اين مدت در اهپيماييها و نمازهاي جمعه و مراسم شهدا شركت مي كرد و با لباس فرم سپاه در جلوي صفوف حركت مي كرد . بعد از گذشت دو سال و نيم از ازدواج او ، اولين فرزندش – اسماعيل – به دنيا آمد .
عليرضا ، همواره اصرار داشت به مناطق جنگي اعزام شود اما مسئولين سپاه با اعزام وي مخالفت مي كردند . به همين خاطر از سمت خود استعفا كرد تا بار ديگر بتواند در جبهه حضور يابد . او در متن استعفاي خود نوشته بود :
به فرماندهي محترم ناحيه گيلان
با توجه به فرمايش مولا علي (ع) و فرمايشات امام امت مبني بر اينكه كساني كه مسئوليتي قبول كرده اند اگر مي بينند نمي توانند انجام وظيفه كنند . بايد جاي خود را به ديگران واگذار كنند بنده احساس مي كنم كه نمي توانم اين مسئوليت خطير را به پايان برسانم . بنده به مدت سه سال است كه به جبهه اعزام نشده ام و مي خواهم در منطقه جنگي خدمت كنم ....
در روز 5 ارديبهشت 1365 بعد از اعزام به جبهه ، فرماندهي گروهاني گردان ميثم لشكر قدس را بر عهده گرفت و همراه با نيروهاي تحت امر در عمليات كربلاي 2 شركت كرد كه مجروح شد.
بعد از بهبودي در عمليات كربلاي 5 شركت جست و در اين عمليات نيز مجروح شد . هنوز زخمهاي بدنش التيام نيافته بود كه به جبهه بازگشت و بيش از دو سال در مناطق عملياتي غرب و جنوب كشور حضور داشت . پس از بازگشت به پشت جبهه ، مدتي در دوره آموزش فرمانده هاي گردان در تهران شركت كرد و بعد از آن به فرماندهي گردان سلمان از لشكر قدس گيلان منصوب گرديد .
مرتضي رضايي در رابطه خصوصيات اخلاقي عليرضا ، مي گويد :
ايشان علاقه خاصي به علما و رزمندگان داشت . بچه هاي بسيجي و سپاهي را كه مي ديد خصوصاً به بسيجيهايي كه كم سن و سال عشق مي ورزيد ، غير ممكن بود بسيجي كم سن و سال را ببيند و از كنارش بگذرد و روي سرش دست نكشد و يك بوسه بر سرش نزند ... در موقعي كه امام جماعت نداشتيم به او مي گفتيم پشت سرش نماز بخوانيم ، قبول نمي كرد و فرار مي كرد . وقتي به گوشه اي مي رفت تا نماز بخواند ، ما مي رفتيم و نماز را به او اقتدا مي كرديم . اگر مي شنيد كه يك بسيجي يا حزب الهي به اداره ي رفته است و به كارش توجهي نكردند ، ناراحت مي شد . در گردان وقتي سخنراني مي كرد و بيش از ده پانزده دقيقه بيشتر طول نمي داد . : «هميشه سعي داشت شنونده راحت باشد.»
عليرضا ، اهل راز و نياز و نماز شب بود .
خلوصي در توصيه هايي به همسر و خانواده و دوستانش مي نويسد :
بعد از شهادتم آه و زاري نكنيد تا صدايتان را نامحرم نشنود .
ما همه پاسدار اسلاميم ، رفتار و حركات ما بايد آن چنان اسلامي و اللهي باشد كه بر دشمنان قسم خورده و اسلامي هم اثر بگذارد . همسرم تو خوب مي داني كه من هدفي جز اسلام و حاكميت قرآن در سراسر گيتي ندارم . آرزويم فقط اين است كه روزي مستضعفان از يوغ ظالمان و مستكبران رهايي يابند و تو خود مي داني كه من فقط جهت رضاي خدا گام بر مي دارم پس برسر تابوتم يك جلد قرآن بگذاريد تا امت ما بدانند كه هدف من خدا و قرآن بوده نه چيز ديگري . در تابستان 1367 شانزده روز قبل از قبول قطعنامه 598 توسط جمهوري اسلامي ، عليرضا در مرخصي بود كه مكرراً از لشكر قدس با او تماس مي گرفتند هر چه زودتر به منطقه رفته و گردان خود را تحويل بگيرد . وقتي آماده حركت شد ، با حالتي ناراحت به همسرش مي گويد : «اگر شهيد شدم مي دانم كه برايت خيلي سخت مي گذرد و بچه ها كوچكند ، اما تو بايد مثل حضرت زينب (س) صبر كني.»
او بعد از توصيه به همسرش در خصوص حفظ حجاب و اقامه نماز در اول وقت با دو فرزند خردسالش وداع مي كند و به سوي جبهه مي شتابد .
مرتضي رضايي (فرمانده گروهان الحق از گردان سلمان) رخداد آن زمان را اينگونه بيان مي كند :
در منطقه ماووت محور قاميش چند روزي بود كه دشمن اقدام به تك سنگين كرده و بر اثر آن تعداد از محورهاي منطقه به دست دشمن افتاده بود . در آن موقع عليرضا در منطقه حضور نداشت . به سرعت به منطقه آمد . در اين زمان لشكر ، نيروهايش را به منطقه ديگري برده و به گردان سلمان هم مقر "يا حسين" رفته بود . او به قرارگاه رفت تا تكليف را مشخص كند . ساعت حدود دوازده شب بود كه بعد از صرف شام به استراحت پرداخته بوديم . نزديك اذان صبح صداي او را شنيديم كه مي گفت : «بچه هاي گردان سلمان بلند شويد بايد به خط برويم و محور "قاميش"  را حفظ كنيم.» حدود ده نفر سوار خودرو شديم وضعيت پدافندي گرفتيم . به مدت بيست و چهار ساعت در آنجا بوديم .
دشمن با ما فاصله بسيار كمي داشت و با چشم غير مسلح ديده مي شد .حدود يك تيپ نيرو در منطقه مستقر بود و ما فقط يك تير بار داشتيم و هر وقت شليك مي كرديم آنها فرار مي كردند و هر چي داشتند خاموش مي شد . حتي دوشكا را مي ديديم كه روبروي ما كار مي كرد . تانكها را نيز به آن ناحيه آوردند . خيلي سخت بود ، با كلاش و تيربار شليك مي كرديم و منتظر مهمات بوديم ولي به علّت كوهستاني بودن منطقه نمي توانستند براي ما مهمات بياورند . منطقه مال رو بود و حتي سنگر نداشتيم چون درست كردن سنگر وقت زيادي مي برد . وقتي با دوربين نگاه كردم ديدم دهقانپور با يك ستون نيرو مي آيد . با چنان سرعتي مي آمدند كه بچه ها مي افتادند و بلند مي شدند چون منطقه كوهستاني بود .
وقتي به ما رسيدند,گفتم: وضع خط خوب نيست چرا آمديد ؟ در اين حال احتمال محاصره هست ، احتمال شهيد شدن بچه ها زياد است . ما همين چند نفر مقاومت مي كرديم . در جواب گفت : «شما تا حالا بيست و چهار ساعت گرسنه مانديد ، به خاطر همين ما آمديم . ان شاء الله خط را حفظ كنيم.» آتش دشمن زياد شده بود هواپيماهايي عراقي مواضع ما را مي كوبيدند . فرمانده لشكر كه از بالاي قله قاميش وضعيت ما را ديد دستور عقب نشيني داد تا از پايين قله به بالا بياييم تا در تپه هاي سوزني قاميش مستقر شويم چون از بالا مسلط تر بوديم . به ايشان گفتم شما در اول ستون بچه ها برويد من در آخر ستون با شما مي آيم . گفت : «تو دو روز اينجا مانده اي و خسته شده اي تو برو من اينجا مي مانم.» من هر چه اصرار كردم كه برو قبول نكرد . چند نفر از بچه ها در حال عقب نشيني شهيد شدند و بقيه به قله رسيدند . گفتم بيا از منطقه برويم . همين كه مقداري راه رفتيم ، گفت : «رضايي ما اينجا مي مانيم ! كجا برويم؟!»
ساعت يازده و نيم الي دوازده ظهر بود . كه احساس كردم ايشان شهيد مي شود و در سيمايش مي ديدم . با آن هيبت نظامي ، معنويتي در سيمايش نمايان بود .
و هر آن ، چهره اش برافروخته تر مي شد .
به طرف نيروها كه در تپه سوزني بودند حركت كرديم . درطقه غارهايي به چشم مي خورد ، اما راه عبور قطع شده بود و تحت هيچ شرايطي نمي شد پايين آمد . ارتفاع حدود پانزده متر بود كه او اول پريد پس من هم گفتم پناه بر خدا و به تبعيت از ايشان پريدم . با هم رفتيم درون غاري كه داخل آن به اندازه دو سه نفر جا بود . آتش دشمن هم خيلي زياد بود ، گفت : «اينجا بمانيم تا آتش تمام شود.» قبلاً تيري به لنگم خورده بود ولي در حدي نبود كه خيلي اذيت كند ، شلوارم خوني شده بود . خلوص با ديدن آن گفت : «اين چيه؟» گفتم : اين را صبح خورده ام . گفت : «تو همينطور ماندي؟» گفتم:بند آمده است . در همين لحظه جلوي غار را با كاتيوشا زدند و ما مجروح شديم . من پانزده تا بيست دقيقه بيهوش بودم ، يكباره ديدم كسي پايم را گرفته و تكان مي دهد . چشمم را باز كردم . موج انفجار به شدت ما را گرفته بود . به من مي گفت : «برو.»
دست و پايش را به طرف قبله كرده بود .
پاهايش از قسمت ران به بالا خوني بود و شلوارش پاره شده بود . او را بغل گرفتم و با همان وضعيت بلندش كردم . گردنش را بغل گرفتم ، گفتم:چيزي نيست . باز اصرار كرد كه از اينجا برو ،‌اينجا نمان .اين را گفت و يا حسن (ع) و يا شهيد را زمزمه مي كرد . يك لحظه بدنش خشك شد . موج انفجار خونش را خشك كرده بود . آهسته او را روي زمين خواباندم و بلند شدم . يك لحظه به خودم آمدم و گريه كردم . بعد از اينكه با هزار سختي از ميدانهاي مين و راههاي صعب العبور آمدم ، خودم را در بيمارستان يافتم . هر يك از دوستان كه به من مي رسيد با گريه حال او را از من مي پرسيد . من نيز محل شهادت او را به آنها گفتم . ولي در اثر شدت آتش دشمن نتوانستند جنازه اش را پيدا كنند و به عقب بياورند .
بدين ترتيب عليرضا خلوص دهقانپور فرمانده گردان سلمان با بيش از سي و شش ماه حضور در جبهه سرانجام در بلنديهاي قاميش در ماووت در 26 خرداد 1367 به شهادت رسيد و پيكرش در منطقه باقي ماند . سرانجام در سال 1373 پيكر او را جستجوگران نور درمنطقه حاج عمران شناسايي و به ايران منتقل كردند و با تشييع باشكوه در زادگاهش, ازگم صومعه سرا به خاك سپردند . از عليرضا دو فرزند به يادگار مانده است .
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:40 تــوسط سلمان |
شهيد علي اكبر شيرودي

در دي ماه 1334 در روستاي" بالاشيرود" در شهرستان "تنكابن"در استان "مازندران "كودكي به دنيا آمدكه صاحب نظران جنگهاي هوايي او را نامدارترين خلبان جهان ناميدند. قبل از تولد علي اكبر پدرش كه مردي مومن و متقي بود خواب ديد بر فراز بام خانه اش ستاره درخشاني چشمها را خيره كرده است به طوري كه اهالي از اطراف و اكناف براي تماشا مي آيند. بعد از تولد علي اكبر چون درشت تر از نوزادان ديگر بود، اعجاب اقوام و همسايگان را برانگيخت. هنگامي كه طفلي بيش نبود پدرش تحت تاثير خوابي كه ديده بود در تعليم قرآن به فرزند همت گمارد. وقتي به سن مدرسه رسيد او را با خود به مسجد و روضه خوانيهاي هفتگي شبهاي جمعه و مراسم مذهبي ايام محرم و رمضان مي برد. علي اكبر در هفت سالگي در دبستاني كه پنج كيلومتر تا زادگاهش فاصله داشت، به تحصيل پرداخت. در اين ايام از نظر جسمي درشت تر و از نظر عقلي و ادراك بسيار جلوتر از بچه هاي همسن و سال بود. به گفتة مادرش در دوران كودكي طوري رفتار مي كرد كه انگار افكار بزرگي در سر دارد و همين مسئله او را از ديگر فرزندان و حتي ساير كودكان هم سن و سال متمايز مي كرد. از كودكي هيچگاه ظلم را نمي پذيرفت؛ نترس و شجاع و در عين حال دلسوز و مهربان بود و هميشه دوست داشت به ديگران خدمت كند.همزمان با تحصيل در دبستان به مكتب خانه اي در بالاشيرود مي رفت تا قرآن بياموزد. سال ها گذشت و او ششم ابتدايي را با رتبه شاگرد اولي به پايان رساند. به خاطر نبود دبيرستان در روستاي بالاشيرود در دبيرستان شيرود كه در كنار جاده اصلي تنكابن و در شش كيلومتر محل سكونتش قرار داشت، ادامه تحصيل داد. او كه با تنگناهاي مالي خانواده آشنا بود از طريق كشاورزي و عملگي به پدرش كمك مي كرد. رفت و آمد در فاصله طولاني بين خانه تا مدرسه او را با فقر موجود در اجتماع بيشتر آشنا كرد. در آغاز كلاس سوم دبيرستان در حالي كه حدود پنج ماه از سن قانوني كوچك تر بود به خاطر خوش سيمايي، بلند قامتي، ورزيدگي و امتياز تحصيلي و ايمان شهره بود. فرايض ديني را با جديت انجام مي داد و در مراسم سينه زني شركت مستمر داشت و آن قدر فعال بود كه مسئوليت انجام مراسم مذهبي به او سپرده مي شد. در مسجد، قرآن را با صداي بلند قرائت مي كرد؛ در ماه مبارك رمضان مراسم مذهبي روزه داران شيرود را به عهده مي گرفت و شبهاي جمعه مراسم دعاي كميل بر پا كرده و هر وقت فرصتي مي يافت به حرم سيد جلال الدين اشرف مي رفت.
در اواخر سال 1348 با رسيدن به سن بلوغ و پختگي فكر، ديدي انتقادي نسبت به نظام آموزش و پرورش يافت چرا كه دروس مذهبي در نظام آموزشي جايي نداشت.در همين ايام معلم تعليمات ديني در وصف ويژگيهاي اخلاقي او گفت: «اخلاق اسلامي و رفتار جوانمردانه او نشانه هايي از خصوصيات جواني ميرزاكوچك خان را مجسم مي كند.» روحيه ورزشكاري داشت، در رفع اختلاف همكلاسي ها مي كوشيد و به تدريس رايگان دروس تقويتي محصلين ضعيف مي پرداخت. بيشتر اوقات در انديشه فرو مي رفت و به تفريح و مصاحبت با دوستان رغبتي نشان نمي داد. شيفتة تعمق و تأمل بود؛ در مقابل اعمال زور مي ايستاد و جسورانه به استقبال خطر مي رفت. در همين ايام پدرش به جرم اعتراض به رفتار ارباب ده دستگير شد. گرچه حكم حبس پدر بر اثر فعاليتهاي عده اي از ريش سفيدان و همسرش با قيد ضمانت به حالت تعليق در آمد اما تأثير سوء آن در ذهن علي اكبر باقي ماند. در سال آخر دبيرستان براي يافتن كار زادگاهش را به قصد تهران ترك كرد و نزد برادرش كه در خيابان امام زاده حسن تهران ساكن بود، رفت. مدتي در خانه برادر ماند و در كنار كار به تحصيل پرداخت. اواسط بهار 1350 اخبار مربوط به برگزاري جشنهاي شاهنشاهي 2500 ساله را شنيد. اين خبر انگيزه اي شد تا از روحانيون كسب تكليف كند. اوايل تابستان 1350 در قسمت نگهباني يك ساختماني مشغول به كار شد.سپس اتاق كوچكي در نزديكي دبيرستان شبانه ذوقي شماره 2 اجاره كرد و به تحصيل ادامه داد. در همين ايام از طريق برادرش با حسينية ارشاد آشنا شد. خبر انتشار اعلاميه امام خميني در تحريم جشنهاي 2500 را از همين طريق شنيد و تلاش كرد امام را بيشتر بشناسد. با كوششي پيگير و خستگي ناپذير به مطالعه معارف و تحولات صدر اسلام و ساير اديان و مكاتب غيرالهي پرداخت. ساعات بسياري را به مطالعه كتابهاي ديني، فلسغي و سياسي به ويژه آثار آيت اللّه مطهري اختصاص مي داد. در اواسط سال تحصيلي 1351 بيكار شد و تلاش او براي يافتن شغلي حتي كم در آمد بي ثمر ماند. بالاخره وارد دوره مقدماتي خلباني شد و مدتي بعد براي گذراندن دوره كامل به پادگان هوانيروز اصفهان منتقل شد. در دوره آموزش خلباني هليكوپتر كبري با مسايل پشت پرده خريد سلاحهاي جنگي ايران از خارج بيشتر آشنا شد و به اطلاعاتي نيمه محرمانه دست يافت و آن اطلاعات را در اختيار روحانيون گذاشت. با اتمام دوره خلباني هليكوپتر كبري به اين موضوع پي برد كه نفوذ آمريكاييان در ارتش و فرهنگ كشور بيش از آن است كه تصور مي رود. علي اكبر شيرودي بعد از پايان دوره آموزشي خلباني به عنوان خلبان به استخدام ارتش در آمد و به پادگان هوانيروز كرمانشاه منتقل شد. در آنجا با خلبان احمد كشوري كه فردي مسلمان، مومن و جوانمرد بود آشنا شد. خلبان كشوري دو سال از علي اكبر بزرگ تر بود. در همين ايام با خلبانان ديگري چون سروان سهيليان و اسماعيليان آشنا شد و با صحبتهاي خود به روشنگري عليه رژيم حاكم مي پرداخت. اعلاميه هاي حضرت امام خميني (ره) را كه به صورت شب نامه به ايران مي رسيد براي پخش به كرمانشاه مي برد. در 28 مرداد 1356 قرار بود خلبانان هوانيروز در مقابل جايگاه شاه مانور دهند. شيرودي قسم ياد كرد اگر مانور برگزار شود هليكوپتر خود را به جايگاه بكوبد اما به دلايلي اين مانور انجام نشد.
شيرودي در سال1356ازدواج كرد. در همين ايام با روي كار آمدن دولت ازهاري اعلاميه هاي ارسالي امام از تبعيد را به پادگان مي برد و بين نظاميان كه هنوز دو دل بودند به صفوف مردم مبارز بپيوندند، توزيع مي كرد. در اواخر پاييز 1357 رهبري اعتصابات و راهپيماييهاي مردم كرمانشاه را به عهده گرفت. بعد هم به فرمان امام پادگان را ترك كرد و با همكاري حجت الاسلام آل طاهر ، يك گروه چريكي به وجود آورد تا نگذارد ضد انقلاب از خلاء حاصله در نظام حكومتي سوء استفاده كند و حفاظت از كرمانشاه خصوصاً راديو و تلويزيون و ادارات مهم دولتي را به عهده گرفت. عمليات داخل شهر را به دست نيروهاي مردمي سپرد و فعاليتهاي خارج از شهر را به اتفاق حجت الاسلام آل طاهر رهبري كرد. براي تشكيل كميته كرمانشاه كوشيد و گروه گشت و حفاظت منطقه را شب و روز سرپرستي كرد. بعد از برقراري آرامش در شهر به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي غرب كشور در آمد و هر ازگاهي به پادگان هوانيروز مي رفت تا بين سپاه و ارتش تفاهم بيشتري به وجود آورد. كوششهاي او براي ايجاد هماهنگي بين سپاه و ارتش چنان بود كه او را به جاي ستوانيار، سپاهيار مي خواندند. به محض اطلاع از شروع جنگ مسلحانه در كردستان، داوطلبانه به اين منطقه شتافت. در اين زمان گروه هاي ضد انقلاب در سنندج و در سالن ورزشي تختي و ساختمان انجمن اسلامي جوانان مستقر بودند و نيروهاي مردمي را به اسارت گرفته و شكنجه مي كردند و در مقابل آزادي آنها صدها هزار تومان پول طلب مي كردند. وقتي به سنندج رسيد تا شب جنگيد؛ چند تانك و نفربر به سرقت رفته از ارتش را شكار كرد و تعدادي از آنها را مجبور به فرار كرد. با پرواز ساكن در ارتفاع پايين بر فراز خيابانها به نيروهاي مردمي كمك كرد تا شعارهاي ضد انقلاب را از ديوارها پاك كنند و عكس امام خميني را به جاي پوستر عزالدين حسيني يا قاسملو در معابر بچسبانند. روزي دير هنگام به پايگاه هوانيروز كرمانشاه بازگشت و لبخند زنان به پنجره هاي پودر شده و بدنه سوراخ سوراخ هليكوپترش نگريست و به مستقبلين گفت: «هر چند در اين پرواز شوق يك عاشق را در اميد به وصال معشوق احساس مي كردم اما هنوز آن قدر خالص نشده ام كه معشوق مرا به عرش اعلاي ملكوت راه دهد.» ظرف سه هفته آغاز نبرد و عمليات نظامي و چريكي، نقش هوانيروز را از رده پشتيباني نيروي زميني به ساير عملياتها تا حد وظايف نيروي پياده و توپخانه توسعه داد. به خاطر فداكاري هاي كم نظير، تحرك خارق العاده، چندين مرحله سقوط و چند بار انفجار راكتهاي دشمن در فاصله كم، همچنين نبوغ فرماندهي به عنوان فرمانده خلبانان هوانيروز انتخاب شد. نقل است: روزي در تعقيب ضد انقلاب وقتي مي خواست راكتي شليك كند متوجه حضور بچه اي در آن حوالي شد، برگشت و ابتدا با باد هليكوپتر طفل را ترساند و از آنجا راند، بعد برگشت و حمله كرد. در اواخر مرداد 1358 آتش توطئه در پاوه شعله ور شد و اين شهر در معرض سقوط قرار گرفت. شيرودي چنان نقش تعيين كننده اي در نجات شهر ايفا كرد حجت الاسلام رفسنجاني به نشانه سپاسگزاري گفت: «شيرودي، حق بزرگي به گردن اين كشور دارد.» او بعد از سه روز مأموريت چريكي بسيار خطير در سرحدات غرب كشور به پادگان كرمانشاه بازگشته بود كه از حوادث پاوه با خبر شد. ضدانقلاب تمام بلنديها و مناطق استراتژيك اطراف شهر را تصرف كرده و دكتر مصطفي چمران وزير دفاع در حلقه محاصره قرار گرفته بود. امام خميني فرمان تاريخي خود را صادر كرد. شيرودي به سرعت سوختگيري كرد و شخصاً عمليات كنترل امنيتي هليكوپتر را انجام داد. با شناخت كاملي كه از نقشه جغرافيايي كردستان داشت هليكوپتر را بر فراز محاصره كنندگان پادگان به پراز در آورد. تا ساعت دو بامداد 27 مرداد به همراه سپاهيان از محاصره در آمده و نيروهاي مقاوم و خسته، محاصره شهر در هم شكست. سپس فرماندهي ادامه عمليات را به عهده گرفت و به قلع و قمع اشرار ادامه داد.
هرگاه فرصتي دست مي داد به افشاگري دربارة ماهيت ضد انقلاب مي پرداخت. سعي داشت با رسيدگي به وضع مالي خانواده هاي رزمندگان، روحيه افراد را بالا ببرد و نارساي هاي به جا مانده ازدولت موقت را خنثي كند. وقتي به پشت جبهه مي آمد همراه با پاسداران انقلاب به استانداري، مسجد يا انجمن اسلامي هوانيروز مي رفت و مايحتاج خانواده هاي جنگجويان را از مسئولان مي خواست و اگر مي ديد در اين مراكز بودجه كافي نيست ازحقوق ماهيانه خود و برادران سپاه و خلبانان داوطلب پولي فراهم كرده و به صورتي كه غروري جريحه دار نشود ميان متقاضيان توزيع مي كرد.
او با انجام عمليات متهورانه به پايگاه بازمي گشت و به دنبال فعاليتهاي پشت جبهه مي رفت. به تدريج شهامت افسانه اي و شرح عمليات خيره كننده ي شيرودي به اطلاع همة مقامات بلند پايه جمهوري اسلامي رسيد و شناخته شد. در اوايل ارديبهشت 1359 وقتي شنيد گروهي با سازماندهي گروهكها از آتش بس دولت موقت سوء استفاده كرده و در استاديوم شهر نقده تظاهرات بر پا كرده اند، آتش بس يك جانبه دولت موقت را ناديده گرفت وبه اتفاق چند همسنگر عازم نقده شد. از نخستين ساعات بامداد دوم ارديبهشت با عمليات لوپس (پرواز با ارتفاع كم) مردم بي طرف نقده را ترساند و به خانه هايشان كشاند. سپس تابوتهاي مملو از مهمات را كه بر دوش عناصر ضدانقلاب در پوشش تشييع جنازه به خانه هاي تيمي برده مي شد، به گلوله بست. پس از آن با لباس كردي به محل اختفاي گروهكهاي كمونيستي رفت و آنها را به گلوله بسته و دهها اسير از نيروهاي مردمي را نجات داد. در اين زمان هرگاه مي ديد برخي از همرزمانش در مبارزه عليه ضدانقلاب در مانده اند آنان را به سپاهيگري و جهاد تشويق مي كرد. در عمليات نقده بسياري از دوستان شيرودي به شهادت رسيدند و كمك خلبانان او ابتدا كور و سپس زنده به گور شد. در جنگ نقده جنگ افزارهاي نظامي و تجهيزات فني فراواني را به غنيمت گرفت مردم مسلمان و رنجيده روستاهاي آزاد شده از او و همرزمانش استقبال شاياني به عمل آوردند و منطقه به تدريج رو به آرامش گذاشت.
شيروي 20 شهريور1359 پس از سه سال مبارزه به خواهش چند روحاني و پاسدار انقلاب يك ماه مرخصي گرفت و به تنكابن رفت اما بيش از ده روز در آنجا نماند. در شهر منافقين ضدانقلاب در تعقيبش بودند ولي بدون محافظ و فقط با يك قبضه كلت كمري كه از حجت الاسلام حاج احمد خميني هديه گرفته بود، تردد مي كرد. اغلب اوقات با لباس كار به ميان روستاييان مي رفت و در كشتزارها به سالخوردگان كمك مي كرد؛ در مساجد به عبادت مي پرداخت و با افراد در نهادهاي انقلابي به گفتگو مي نشست، شب هاي جمعه به زيارت سيد جلال الدين اشرف مشرف مي شد.
نيمه شب 31 شهرير 1359 وقتي خبر حمله عراق به ايران را شنيد با سرعت هر چه تمام تر لباس عوض كرد و خود را به مجتمع هوانيروز در پنج كيلومتري كرمانشاه رساند. مطلع شد فرودگاه اهواز و پايگاه هوايي و دريايي بوشهر و پادگان خسروآباد مورد حمله قرار گرفته و چندين لشكر مجهز عراق در مرز ايران مستقر شده اند. همچنين در مجتمع هوانيروز متوجه تخريب خانه خود شد اما حاضر نشد به آنجا سركشي كند. هنگامي كه شنيد بني صدر دستور داده است پادگان تخليه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپيچي كرد و به دو خلبان مكتبي كه تنها داوطلبان مقاومت بين خلبانان بودند، گفت: «ما مي مانيم و با همين دو هلي كوپتر كه در اختيار داريم مهمات دشمن را مي كوبيم و مسئوليت تمرد را مي پذيريم.» درطول دوازده ساعت پرواز بي نهايت خطرناك، خود به عنوان تنها موشك انداز، پيشاپيش دو خلبان ديگر به قلب دشمن يورش مي برد. او در اين نبردها نتايج افتخار آفريني به دست آورد كه ابتدا در سطح كشور و سپس در تمام خبرگزاريهاي مهم جهان انعكاس يافت. بني صدر براي حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد اما خلبان شيرودي درجة تشويقي را نپذيرفت. تنها خواسته اش اين كه كارشكنيهاي بني صدر و بي تفاوتي بعضي از فرماندهان را به عرض امام برساند. هر وقت فرصتي دست مي داد به كمك سرگرد كشوري، سروان سهيليان و خلبانان ديگر به شور مي نشست تا راه كارهاي درست را براي مقابله با دشمن بيابند. در همين گيرودار فرزند يك ماه او مريض شد و همسرش موضوع را به او خبر داد اما در جواب گفت: «وقتي روزانه تعدادي از بهترين سربازان اسلام را از دست مي دهيم، مرگ يك فرزند در برابر اين واقعه هيچ ارزشي ندارد.» و به خانه باز نگشت. شيرودي در روزهاي دوم و سوم مهر 1359 با همرزمي ساير خلبانان در سرپل ذهاب تانكهاي بسياري را به همراه نيروي دشمن منهدم كرد، اما چون نيروهاي كمكي به دليل خيانت بني صدر به موقع اعزام نشدند، ارتش عراق فرصت يافت تا دوباره تانكهاي به جا مانده را به تصرف در آورد.
شيرودي عشق عجيبي به شهادت داشت و هگنامي كه قرار شد در روز چهارم شهريور 1359 به دستور فرماندهان هوانيروز به اهواز اعزام شود، قبول نكرد. در همين ايام توسط فرماندهان چند درجه تشويقي گرفت. او كه ستوانيار سوم خلبان بود در نتيجه قابليتهاي فراوان و توان فرماندهي به درجه سرواني ارتقاء يافت تا بتواند مراتب ترقي و فرماندهي را طي كند. اما او طي نامه اي به فرمانده پايگاه هوانيروز كرمانشاه در تاريخ 9 مهر 1359 چنين نوشت:
اينجانب كه خلبان پايگاه هوانيروز كرمانشاه مي باشم و تا كنون براي احياء اسلام و حفظ مملكت اسلامي در كليه جنگها شركت نمودم منظوري جز پيروزي اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزيزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجة تشويقي كه به اينجانب داده اند پس گرفته ومرا به درجة ستوانيار سومي كه قبلاً بوده ام، برگردانيد. در صورت امكان امر به به رسيدي اين درخواست بفرماييد.
از 4 تا 16 مهر 1359 در تمام عملياتهاي هوانيروز در جنوب شروع كننده بودو تلفات سنگيني به نيروها و تجهيزات وارد آورد. در نيمه شب نهم دي 1359 به تنهايي به شناسايي مواضع متجاوزين عراقي در نقاط استراتژيك قراويز، بازي دراز، گهواره كوره رش رفت. قواي عراق در اين مناطق مستقر بودن و او بخشي از راهلي كوپتر و بخشي ديگر را ميان برف و بوران پياده طي كرد. در حالي كه دو فروند هلي كوپتر از او پشتيباني مي كردند در فاصله يك متري ازقله 1150 به حالت ثابت ايستاده و عمليات را رهبري كرد. دو هلي كوپتر ديگر به نزديك قله 1100 رسيدند و بعثي ها را به راكت و گلوله بستند. زماني كه خطر مرگ براي پياده نظام به كمترين ميزان رسيد با بي سيم اعلام كرد سپاهيان و بسيجيان و ارتشيان مي توانند به پيش بروند. در اين عمليات حدود ششصد نفر ازنيروهاي دشمن به اسارت در آمدند. او كه مي خواست تلفات بيشتري بر دشمن وارد كند سوخت هلي كوپتر نزديك به اتمام بود در لحظاتي كه مي خواست تصميم نهايي را براي تعيين محل اولين فرود اجباري بگيرد راكتي به سويش آمد. كمك خلبان به گمان اينكه شيرودي حواسش جاي ديگر است موضوع را به او گفت، اما او خنديد و گفت: «محال است حادثه اي رخ دهد زيرا هنوز زمان شهادتم فرا نرسيده است.» راكت در چند كيلومتري هلي كوپتر خود به خود منفجر شد. در 13 دي 1359 وقتي خيانتهاي آشكار بني صدر را ديد به افشاگري پرداخت و از شنوندگان صحبتش خواست كه با ايمان و اسلحه و چنگ و دندان از ميهن اسلامي دفاع كنند. در اوقات استراحت به عيادت مجروحين جنگ مي رفت و خون مي داد. در همين ايام او را به خاطر بازپس گيري ارتفاعات بازي دراز بازداشت تنبيهي كردند. طوري كه روحانيون متعهد و اعضاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كرمانشاه با ناراحتي مراتب را در اسرع وقت به اطلاع اعضاي شوراي عالي دفاع از جمله رهبر معظم انقلاب و آيت اللّه هاشمي رفسنجاني رساندند و حكم بازداشت وي در 6 دي 1359 منتفي شد. شيرودي پس از رفع بازداشت تنبيهي به صحنه جنگ بازگشت. در21 فروردين 1360 با مجلة پيام انقلاب سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مصاحبه كرد. او علت زنده ماندنش را بعد از چند هزار مأموريت هوايي انجام بالاترين پروازهاي جنگي در دنيا و نجات يافتن از سيصد و شصت خطر مرگ مربوط به مشيت و عنايت الهي دانست. در محاصبه اي به خبرنگاران خارجي گفت: «براي درك بيشتر امدادهاي غيبي به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل برويد تا چهره هاي نوراني رزمندگان اسلام را از نزديك ببينيد و با آنان به گفتگو بنشينيد.»
آخرين عرصه ي عشق بازي او عمليات بازي دراز بود. او كه در آغاز جنگ درجه ستوانياري داشت به خاطر شجاعت و رشادتهايي كه در طول جنگ از خود نشان داده بود ظرف هفت ماه به درجه ستوان سومي، ستوان دومي و ستوان اولي و بالاخره به درجه سرواني ارتقا يافت.
پيوسته بر پشتيباني مردمي تاكيد داشت و مي گفت: «با پشتيباني مردم و روحيه اي كه به ما دادند و ايماني كه داشتيم جنگيديم و توانستيم پيروز شويم.»

با همين روحيه راهي آخرين پرواز جنگي شد. كسي كه چهل بار هليكوپترش تير خورده بود همچنان مصمم به نبرد با دشمن بود. در آخرين روزها به يكي از روحانيون متعهد كرمانشاه گفته بود: «بيا از روي خاطر جمعي با تو خداحافظي كنم ، مي دانم كه بايد شهيد شوم.»
روزي قبل از شهادت گفت: شهيد كشوري را در خواب ديدم كه به من گفت شيرودي يك جايگاه خيلي خوبي برايت گرفته ام بايد بيايي و در اين عمارت بنشيني.
همچنين در مصاحبه اي در جواب سوالهاي خبرنگاران گفته بود: «پيشرفت در جبهه غرب مديون هماهنگي سپاه وارتش است و ما هم در عمل پشتيباني آتش و رساندن آذوقه و مهمات به برادران نظامي و سپاه كمك مي كنيم.» خبرنگار راجع به محدوديتهاي پرواز در رژيم گذشته سوال كرد و وي گفت:
در رژيم گذشته پروازي نداشتيم و پروازهايي هم كه بعضي افراد انجام مي دادند، همه طبق استاندارد پروازي آمريكا بود كه هيچ وقت موفق نبود. بايد بگويم وسيله مهم نيست، مهم كسي است كه مي خواهد از آن وسيله استفاده كند. هوانيروز كه اين عمليات را از خود نشان داده فقط وسيله نبوده، اين فرد مومن بوده كه پشت هليكوپتر نشسته و اين همه از خود رشادت نشان داده است. اميدوارم با هماهنگي بيشتر همگام با نيروهاي ديگر از همين جبهة غرب دروازة بغداد را باز كنيم و صدام را به سقوط بكشانيم.
به يكي ازدوستانش سفارش كرد: «دعا كن تا شهيد شوم چرا كه از جريانات سياسي دلم خيلي گرفته است.»
آخرين عمليات پروازي خلبان شيرودي در بازي دراز صورت گرفت. گزارش داده شده بود كه يك لشكر زرهي عراق قصد دارد براي باز پس گيري ارتفاعات بازي دراز از اطراف شهرك قره بولا به سوي سر پل ذهاب حمله كند. اين لشكر حدود دويست و پنجاه تانك در اختيار داشت و از پشتيباني توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسي و فرانسوي برخوردار بود. قرار شد هوانيروز فرماندهي عمليات در اين منطقه را به عهده گرفته و به كمك بقيه خلبانان اين حمله را خنثي كند. در همين زمان شيروي به پاس خدمات منحصر به فردش به درجه سرواني مفتخر شده بود. اما او به كساني كه براي عرض تبريك آمده بودند، گفت: «تبريك را به زمان ديگري موكول كنيد، زماني كه در اجراي فرمان امام و رسيدن به اللّه شهيد شوم. من شرف درجة حيات را در قربان كردن خويش مي يابم.» سپس از آنجا به مركز مخابرات رفت و با منزل برادرش اصغر شيرودي در تهران تماس گرفت ولي به وي گفته شد بنا به صحبت شب پيش براي آوردن همسر و بچه هايش عادله و ابوذر ـ تهران را به قصد كرمانشاه ترك كرده است. برادرش به ياد مي آورد وقتي كه از علي اكبر پرسيده بود مي تواني پيش بيني كني كي به شهادت مي رسي؟ او پاسخ داده بود : «وقتي با تلفن از تو بخواهم فوراً به كرمانشاه بيايي و بچه ها را براي تفريح به تهران ببري.»
در ساعت 30/5 بامداد روز 8 ارديبهشت در خط پرواز هلي كوپترهاي پادگان سر پل ذهاب حضور يافت. بعد از سخنراني براي خلبانان به اتفاق كمك خلبان ياراحمد آرش به پرواز در آمد و به منطقه عملياتي رفت.
نحوه ي شهادت ايشان توسط همرزمش، يار احمد آرش اينگونه بيان شده است:
در آخرين نبرد هم جانانه جنگيد و بعد از آنكه چهارمين تانك دشمن را زديم ناگهان گلوله يكي از تانكهاي عراقي به هلي كوپتر ما اصابت كرد. زمين و آسمان دور سر ما چرخيدند. در همان حال شيرودي كه مجروح شده بود با مسلسل به تانكي كه شليك كرده بود نشانه رفت و آن منهدم كرد. من بي هوش شدم و چون به هوش آمدم، ديدم از هلي كوپتر بيرون افتاديم؛ بين تانكهاي خودي و دشمن سقوط كرده بوديم. او را صدا زدم اكبر اكبر ! اما جوابي نداد. در همان لحظه اول شهيد شده بود. گلوله از پشت كتف اصابت كرده و از جلوي سينه اش خارج شده بود. با تن زخمي به راه افتادم، لحظاتي بعد هلي كوپتري براي نجات ما آمد و مرا به بيمارستان پادگان آورد.
جنازه شهيد شيرودي پس از تشييع پر شكوه در روستاي شيرود تنكابن مازندران به خاك سپرده شد. از شهيد شيرودي دو فرزند يك دختر به نام "عادله" و يك پسر به نام "ابوذر" به يادگار مانده است.


+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:39 تــوسط سلمان |
شهيد كريم بياتي

 

فرمانده گردان ويژه شهادت لشگر 77پيروز ثامن الائمه (ع)

( ارتش جمهوري اسلامي ايران)


در سال 1341 ه ش در روستاي «اشكفتك» دراستان «چهارمحال وبختياري» ودريك خانواده مذهبي ، متدين و زحمتكش چشم به جهان گشود . تحصيلات خود را در« شهركرد» وبا موفقيت تمام به پايان رسانيد. او در محيط گرم خانواده با تعاليم اسلامي آشنائي پيدا كرد وهمين امر باعث شد او در راه تبليغ اهداف انقلاب اسلامي كوشش و فعاليت ‌نمايد كه مي‌توان كمك به تشكيل اولين كتابخانه روستا و همچنين برگزاري مراسم مناسبت‌هاي مذهبي از جمله ميلاد با سعادت حضرت وليعصر «عج» و ديگر ايام مذهبي رانامبرد. وي علاقه زيادي جهت خدمت به اسلام و ميهن داشت با توجه به اينكه در رشته دندانپزشكي دانشگاه مشهد قبول شده بود بنا به شرايط جنگي كشور؛ دانشكده افسري را انتخاب و با موفقيت و سرعت دوران آموزش دانشكده را سپري نمود و با درجه ستوان سومي از دانشكده افسري فارغ‌التحصيل و بعد از تقسيم در« لشكر 77 پيروز ثامن‌الائمه خراسان» شروع به كارنمود و بلافاصله داوطلبانه عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد. در جبهه با توجه به فعاليت‌هاي بي‌وقفه و مخلصانه و رشادت‌هاي زيادي كه از خود نشان داد؛ در عمليات پيروزمند بدر شركت فعال داشت و در اين عمليات مجروح گرديد. در عمليات «ظفر 4 »در تيرماه سال 64 رشادت زيادي به خرج دادو پس از انجام مأموريت و در حالي كه مجروح و زخمي شده بود با موفقيت كامل از محاصره دشمن رهائي يافت . اين عمل او باعث تشويق‌هاازسوي فرماندهي وقت نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران يعني امير سپهبدشهيد صياد شيرازي و فرماندهان لشكر 77 پيروز ثامن‌الائمه(ع) خراسان شد. شهيد بزرگوار ما در گردان ويژه شهادت كه يك گردان مشترك از نيروهاي سپاه و ارتش تشكيل شده بود با اهداف خاص جنگي و با آمادگي هميشگي و كامل ،به عنوان يكي از فرماندهان مقتدر و شجاع و با تقوا در مأموريت‌ها و عمليات‌هاي زيادي از جمله عمليات بدرـ ظفر4 ـ آزادسازي تپه‌هاي 56 و 57 و 58 غرب كشور و عمليات والفجر 8 و گشتي شناسائي‌هاي متعدد و بسيار شركت كرد. جبهه‌هاي شمال غرب ـ غرب و جنوب كشور شاهد رشادت‌ها و دلاوري‌ها و از خودگذشتگي ايشان است. در عمليات بزرگ والفجر 8در فاو؛ با توجه به اينكه ايشان به عنوان جانشين و فرمانده گردان ويژه شهادت بود با اصرار خودش عليرغم نظر فرماندهان به عنوان فرماندهي گروه غواص در حالي كه سر و صورت، دست خود را حنا بسته و بعد از قرائت زيارت عاشورا با غسل و وضو وارد عمليات شد. پس از تسخير و شكستن خط دشمن با رشادت زياد شربت شيرين شهادت را به همراه ده تن از يارانش نوشيد .امير سرافراز شهيد «بياتي» هميشه جلودار قافله و پيشتاز ميدان رزم عليه دشمنان اسلام بود. شهيد عزيز ما پس از چندين سال حضور در جبهه‌ها ،رشادت‌هاي فراوان از خود نشان دا د و به سرعت مراحل ترقي را طي كرد كه به قول يكي از فرماندهان لشكر درجه براي او اهميتي نداشت و آنچه برايش مهم بود، كسب درجه و منزلت در نزد خداوند باري‌تعالي و سرباز بودن در ركاب امام زمان «عج» و نائبش امام امت بود تا اينكه آخر الامر به نداي حق لبيك گفت و به سوي معشوق خود شتافت و در عمليات والفجر 8 پس از تصرف پاسگاه كوت سواري عراق در منطقه شلمچه و پيشروي به سوي نيروهاي دشمن در مورخه 20/11/1364 ساعت 23 شب بر اثر آتش پرحجم و كمين‌هاي دشمن در جنگ تن به تن به شهادت رسيد.
+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:38 تــوسط سلمان |
شهيد مسعود منفرد نياكي

 

جانشين رئيس اداره سوم(عمليات)

فرمانده لشگر92زرهي (ارتش جمهوري اسلامي ايران)

«اين سربازاني كه هم اكنون در مصادف با دشمن بعثي هستند همگي فرزندان من اند و وظيفه دارم كه در كنار آنها باشم. همراه آنها بجنگم. دشمن را ناكام كنم و پيروزي را براي اسلام و مردم فداكار خود به ارمغان بياورم.»
اين جملات كه با يك دنيا خلوص ادا شده كلماتي است كه شهيد سرافراز ارتش اسلام امير سرلشكر مسعود منفر دنياكي به هنگام درگذشت فرزندش كه با آغاز عمليات بيت المقدس مصادف شده بود و در پاسخ به همسر خود بيان نموده است. آن شهيد بزرگوار با احساس مسئوليت نسبت به وظيفه خطير خويش و به رغم اندوه سنگين خود و غم جانگاه مرگ دختر جوان و عزيزش و در برابر اصرار خانواده از او براي ترك منطقه و حضور در مراسم تشييع و تدفين مي افزايد:« آن فرزندم كساني را دارد كه در كنارش باشند ولي من نمي توانم در اين بحبوحه جنگ ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم.»
شهيد نياكي بعد از گذشت يك ماه از درگذشت فرزندش و بدون اين كه موفق به ديدار او شده باشد به منزل باز مي گردد و خدمت به وطن را به وداع با دخترش ترجيح مي دهد.

در سال 1308 در شهرستان« آمل» چشم به جهان گشود. او در سال 1331 و پس از اخذ ديپلم طبيعي با علاقه به خدمت در لباس سربازي در دانشكده افسري استخدام و پس از طي دوره 3 ساله دانشكده به درجه ستوان دومي نائل و با انتخاب رسته زرهي به خدمت مشغول گرديد. او در طول خدمت با نظمي مثال زدني جديت و صداقت در سمت هاي مختلف فرماندهي در يگانهاي رزمي به انجام وظيفه پرداخت و مدارج تحصيلي را از دوره مقدماتي و عالي زرهي تا دوره فرماندهي و ستاد و دانشكده پدافند ملي با موفقيت پشت سر گذاشت. شهيد نياكي در سال 1355 به درجه سرهنگي نائل شد وي در
انقلاب شكوهمند اسلامي همچون بدنه مؤمن و خدمتگزار ارتش به درياي بي كران ملت پيوست و پس از پيروزي انقلاب به شكرانه استقرار نظم اسلامي ، خود را وقف دفاع از انقلاب نو پاي اسلامي نمود.
شهيد نياكي به پاس فداكاري و خدمات ارزشمند خود در سال 1359 به سمت فرمانده لشكر 88 زرهي زاهدان و در سال 1360 به سمت فرمانده لشكر قدرتمند 92 زرهي اهواز منصوب گرديد و در اين مسئوليتها و در همه ميدانهاي دفاع از ميهن اسلامي و در برابر دشمنان به انجام وظيفه پرداخت. حضور مداوم شهيد نياكي در خط مقدم جبهه و مسئوليت شناسي عميق از ويژگي هاي بارزش بود. او با حضور پدرانه در كنار افسران درجه داران و سربازان به آنها روحيه مي داد.
كارنامه او در دوران دفاع مقدس مشحون از افتخارات و قهرماني هاست. وي در مسئوليت هاي فرماندهي در عمليات هاي بزرگ طريق المقدس ، فتح المبين ، بيت المقدس ، والفجر و رمضان خدمت نموده و در سمت فرماندهي لشكر 92 زرهي خوزستان و فرمانده قرارگاه فتح بارها به قلب دشمن تاخته و شكستهاي سنگين بر پيكر دشمن وارد آورده است. شهيد« نياكي» به واسطه لياقت و شجاعت وافر خود طي حكمي از سوي امير سپهبد «صياد شيرازي» به جانشيني فرمانده نيروي زميني ارتش در جنوب منصوب گرديد و در طراحي عملياتهاي بزرگ رزمي در جنوب نقش مؤثري ايفا نمود.
در سال 1363 با كوله باري از تجربيات گرانبها در سمت جانشين اداره سوم سماجا منصوب و آماده ايفاي مسئوليتهاي سنگين و جديد ديگري گرديد.
او در تاريخ 1364/5/6 به عنوان ناظر آموزش در رزمايش لشگر 58 تكاور ذوالفقار كه در شرايط واقعي جنگي لشگر اجرا گرديد شركت نمود و تقدير الهي بر آن شد كه پس از سي و سه سال خدمت پر افتخار سربازي ، در ميدان آموزش و تمرين نظامي به درجه رفيع شهادت نائل گردد.

يكي از ويژگيهاي آن شهيد بزرگوار اين بود كه همواره در خط مقدم و در كنار سربازان خود مي جنگيد ، به آنها روحيه ميداد ، آنها را تشويق به پيشروي ميكرد و با تك تك سربازان تماس نزديك داشت ، گرفتاريهاي آنها را مي شناخت و تا سر حد امكان به رفع آنها مي پرداخت.
او سهم زيادي در به اسارت گرفتن هزاران تن مزدور بعثي داشت و همواره نام او در دل دوستان ، اميدواري و در دل دشمنان ياس و ناگاهي به همراه داشت.
او افتخار اين را داشت كه در عمليات ، طريق المقدس ، تنك چزابه ، فتح المبين ، بيت المقدس ، والفجر مقدماتي و والفجر يك در سمت فرماندهي لشگر 92 زرهي اهواز به قلب دشمن بتازد و شكست هاي سنگيني بر پيكر ارتش تا دندان مسلح رژيم بعثي وارد نمايد. سرتيپ شهيد« نياكي »با كوله باري از تجربيات گرانبها در دوم دي ماه 1363 به ستاد مشترك مشاغل و جانشيني اداره سوم ستاد مشترك را به عهده گرفت و در تاريخ 64/5/6 كه در عمليات تمريني لشگر ذوالفقار با تير و مهمات جنگي به عنوان ناظر آموزش شركت كرده بود ، پس از سي و سه سال سربازي به درجه رفيع شهادت رسيد. يادش گرامي و روح پرفتوحش با حضرت حسين (ع) و اصحابش محشور.

1341/7/1 پس از اخذ ديپلم در رشته طبيعي در دانشكده افسري استخدام مي شود.
1334/7/1 پس از دوره سه ساله دانشكده مذكور به درجه ستوان دومي نائل گرديد.
1355/2/1 به درجه سرهنگي رسيد.
مدارج تحصيلي شهيدنيز به شرح زير ميباشد:
الف - دوره مقدماتي رسته زرهي
ب - دوره عالي رسته زرهي
پ - دوره فرماندهي و ستاد
ج - دوره دانشگاه پدافند ملي
3- افسر مؤصوف مراحل خدمتي خود را از فرماندهي دسته شروع نموده و به ترتيب در مشاغل فرمانده رسته گروهان و گردان خدمت نموده و از تاريخ 22 / 10 / 54 به سمت معاون تيپ 3 زرهي لشگر 81 و از تاريخ 57/1/22 قسمت سرپرست تيپ 3 لشگر مذكور و از تاريخ 10 / 7 / 59 به سمت فرمانده لشگر 88 زرهي زاهدان و از تاريخ 20 / 1/60 به سمت فرمانده لشگر 92 زرهي اهواز منصوب بوده است.
4- از تاريخ 63/10/2ضمن انتقال به ستاد مشترك در سمت جانشين رئيس اداره سوم ، انجام وظيفه مينموده است.
5-سرانجام در 6 / 5 / 1364 در عمليات تمريني لشگر 8 ذوالفقار شركت و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد. او در هنگام شهادت 33 سال خدمت و 56 سال سن داشت.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:37 تــوسط سلمان |
شهيد ناصر عبدالهي

 

فرمانده توپخانه لشكر32انصارالحسين(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)

در روستاي "شاهنجرين" يكي از روستاهاي شهرستان رزن به دنيا آمد. از كودكي به همراه پدرش در مراسم مذهبي و عزاداري‌هاي ائمه اطهار (ع) ,با شوق و علاقه شركت مي‌كرد.
استعداد خوبي داشت وعاشق تحصيل بود اما به‌علت نبود فضاي تحصيلي براي مقطع راهنمايي و دبيرستان در زادگاهش, مجبور به ترك تحصيل شد و در تهران همراه با برادربزرگ خود به كار روي آورد.
در دوران مبارزات انقلاب نوجواني بيش نبود اما پا به پاي مردان بزرگ ومجاهدان مسلمان فعاليت‌هاي انقلابي مي‌كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي شهيد عبدالهي وارد بسيج رزن شد و در سال 60 13با عضويت در سپاه همدان و گذراندن يك دوره آموزشي به جبهه‌ي سرپل ذهاب رفت.اوبه‌ واحد خمپاره انداز جبهه ي سرپل ذهاب معرفي شد وبه دليل هوش و قدرت فوق العاده‌اش پس از طي آموزش اوليه به‌عنوان فرمانده قبضه خمپاره 120 mmو سپس با حفظ سمت به سمت فرمانده ديدباني واحد خمپاره انداز منصوب شد.
ناصردر سال 61 13به سمت قائم مقام فرمانده واحد خمپاره انداز منصوب شد.بعد از آن آموزش هاي ديدباني، نقشه خواني، خمپاره و توپخانه را در مركز آموزش هاي نظامي ابوذر با موفقيت و رتبه عالي گذراند. او در سال 1362 همزمان با تأسيس لشكر 32 انصارالحسين (ع) مسئوليت واحد خمپاره و واحد ضر زره اين يگان را به عهده گرفت. پس از مدتي به واسطه كفايت و قابليت‌هايش از طرف فرماندهي لشكركه در آن زمان به به فرماندهي توپخانه منصوب شد.
ناصر عبدالهي از زمان ورود به سپاه تا لحظه شهادت دست از ياري دين خدا برنداشت تا اينكه در عمليات والفجر 8 در شهر فاو توسط تير مستقيم دشمن از ناحيه دست و پا مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسيد.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:34 تــوسط سلمان |
شهيد حسن ادبيان
 

فرمانده گردان تكاور مالك اشتر ( لشكر ۸۸ زرهي كرمانشاه)

ارتش جمهوري اسلامي ايران

حسين ادبيان، مرداد سال 1330 در كرمانشاه متولد و در سال 1358 از دانشكده افسري شيراز فارغ‌‌التحصيل شد.

او در مبارزات سياسي قبل انقلاب حضور داشت و حتي حكم اعدام او توسط حكومت پهلوي صادر شده بود. اما با وقوع انقلاب اسلامي از زندان آزاد شد.

با شروع فعاليت گروهك هاي ضدانقلاب در غرب كشور، گردان تكاوران مالك‌اشتر را تشكيل داد و اقدامات اين گردان تا دوران دفاع مقدس ادامه يافت.

سردار حسين همداني كه در روزهاي اغاز جنگ در غرب كشور با اين شهيد اشنا شده بود مي گويد :

سروان ادبيان نيروهاي پراكنده ارتشي و ژاندارمري موجود در قصر شيرين را جمع كرد و همراه بچه هاي آقاي الله كرم درگيري هايي با عراقي ها داشتند كه خب، همان طور كه گفتيد، اين يورش ها ناكام ماند و روز سوم مهرماه سال 1359 قصر شيرين سقوط كرد.   داستان سقوط قصر شيرين و دلايل آن، حكايت مفصلي دارد كه انشاءالله برايتان خواهم گفت. در مورد سروان حسين ادبيان، اجمالاً بايستي عرض كنم كه اين انسان بزرگوار به تمام معنا عاشق حضرت امام (ره) بود. در آن برهه كه بني صدر براي تحكيم موقعيت خودش و تضعيف و تحقير سپاه، منافقانه داعيه دار طرفداري از ارتش شده بود، سروان ادبيان با آن صراحت لهجه مثال زدني خودش مي گفت: بني صدر شيادي بيش نيست، اين آقا كمر به محو اين مملكت بسته، اگر دستم به او برسد و مجاز باشم، خدا گواه است او را مي كشم، مغزش را داغان مي كنم!
دقيقاً آدمي بود از سنخ احمد متوسليان. هر دو به يك اندازه مريد امام بودند، دلباخته اسلام، رشيد و شجاع و البته بسيار صريح اللهجه. يكي علمدار بچه هاي سپاه در مريوان بود و ديگري پرچمدار بچه هاي ارتش سرپل ذهاب. چنان كه گفتم، سروان ادبيان فرمانده گردان مالك اشتر تيپ يكم لشكر 81 زرهي بود كه بعد از اوج گيري اختلافات فرمانده ارشد ارتش در غرب ـ سرهنگ علي صياد شيرازي ـ با بني صدر، از يگان خودش جدا شد و ديگر با فرماندهان تحت امر قرارگاه عملياتي غرب ارتش نمي جوشيد.
بني صدر روز 30 شهريور 1359، درست به فاصله 24 ساعت قبل از شروع حمله سراسري ارتش بعث، برادرمان صياد شيرازي را از فرماندهي قرارگاه عملياتي غرب بركنار كرد و به جاي ايشان، سرهنگ هوشنگ عطاريان   را به فرماندهي قرارگاه مذبور منصوب كرد.   يادم هست سروان ادبيان، در مورد سرهنگ عطاريان ـ كه خب، آن روزها خيلي هم داعيه ارادات به اسلام، انقلاب و حضرت امام را داشت ـ صريحاً به ما مي گفت: من يكي از اين عطاريان هيچ خوشم نمي آيد، احساس مي كنم آدم درستي نيست! به خاطر دارم در يكي از جلسات، عطاريان با تظاهر به صميمت فراوان و در حالي كه ادبيان را خيلي خودماني و با اسم كوچك مخاطب قرار داده بود، به او گفت: ببين حسين جان، من همه جوره با تو هستم، پشتيباني نيروهايت با من! اما سروان ادبيان خيلي محكم به او گفت: من پشتيباني تو را نمي خواهم آقاي عطاريان. به علاوه، در حال حاضر من با بچه هاي سپاه همدان ارتباط دارم و همين كه با سپاه مرتبط باشم، برايم كافي است.

 

حسين ادبيان روز دوم ارديبهشت سال 1360 در عمليات بازي‌دراز به شهادت رسيد.

+ نوشته شـــده در جمعه چهارم آذر 1390ساعــت14:34 تــوسط سلمان |